Slytherin girl p25

میا با احساس نوازش شدن موهاش آروم چشماشو مالید و بعد از چند لحظه بازشون کرد و از شدت تاریکی هیچی نمیدید یکم که دقت  کرد صورت متیو رو جلوی صورت خودش دید که داشتن نگاش میکرد متیو محکم تر میا رو به خودش چسبوند و کم کم صورتشو نزدیک صورت میا کرد و آروم پچ زد:عزیزم باید تا ۱۰ دقیقه دیگه پایین باشیم در جریانی که
میا خوابش پرید و زود بلند شد و نشست که متیو بلند خندید:عزیزم آروم باش صب کن چراغو روشن کنم
متیو زود چراغ رو روشن کرد و به سمت کمد لباس دخترش رفتن و با دیدن لباس ها و تفاوت سبک شون تعجب کرده بود بافت سیاه رنگی از کمد رد آورد و رو به دخترش گرفت:عزیزم میخوای اینو با شلوار سیاه بپوشی؟
میا هنوز رو تخت نشسته بود:آخه مناسب جو پایینه؟
متیو:مناسب بودنش مهم نیست برام مهم اینه که زیاد تو چشم نباشی و البته هر چقدر سعی میکنم باز هر نوع لباسی بهت میاد و تو چشمی
میا خندید:تو نمیخوای لباس عوض کنی؟
متیو:میخوای عوض کنم؟یا خوبن؟
میا:بهتره عوض کنی چون رنگ سفید زیادی بهت میاد
متیو خندید:عزیزم زود اماده شو تا بریم تو واسم لباس انتخاب کن
و بافت و شلوار رو داد دست میا:من دارم میرم اتاقم زود بیا در ضمن موهات باز نباشه عشقم بهشون دست نزن خودم میبندمشون
میا سری تکون داد و از توجه پسرش لبخندی زد درسته متیو داشت زیاده روی میکرد ولی درکش میکرد که روش حساس باشه زود لباساشو عوض کرد و بعد از ۵ دقیقه کش مو و برس برداشت و به اتاق متیو رفت
متیو با دیدنش لبخندی زد:ببین بازم بهت زیادی میاد زود بیا موهاتو ببندم تو هم در همین حین برام لباس انتخاب کن ترجیحا سیاه باشه لیتل
میا پیراهن سیاهی از کمد درآورد و در کمد رو بست و صب کردو تا کار متیو تموم بشه وقتی کار متیو تموم شد
متیو:بیبی تو خیلی خوشگلی
متیو دکمه های پیراهن تنش رو باز کرد پیراهن سفید رو به میا داد میا هم دیگه اعتراضی به این وضعیت نداشت
میا:بزارمش تو کمد؟
متیو سری تکون داد و میا هم پیراهن رو از چوب رختی آویزون کرد و وقتی کارش تموم شده بود متیو هم پیرهن رو پوشیده بود
متیو:میبینم که دیگه ازم خجالت نمیکشی دخترم
میا لبخندی زد:گفته بودم بهم زمان بدی حل میشه که حل شد حالا بیا بریم میا خواست به سمت در بره که متیو دستشو کشید
متیو:نظرت راجب ادکلن پسرت چیه که بفهمن صاحب داری ؟
میا لبخند خجالتی زد: متیو به نظرت زیادی شلوغش نمیکنی؟ تو بابا و دریکو هستین دیگه چرا باید دنبالم باشن
متیو به حرف میا اهمیتی نداد و بعد انجام کارش ادکلن رو سر جاش گذاشت و به ساعت مچیش دستش نگاه کرد: تو ۱۰ دقیقه آماده شدیم بیب الان بریم پایین
میا ویو
با هم از پله ها پایین رفتیم و به سمت سالن بزرگ طبقه اول رفتن میخواستم برمو کنار والدینم بشینم که متیو دستمو به سمت خودش کشید و منو کنار خودش نشوند
میا:چرا نزاشتی برم پیششون بابام راجب ما نمیدونه متیو(آروم و در گوشی)
متیو جوابی نداد و همون طور که دست میا رو گرفته بود به جلوش خیره بود البته خیلی هم با مامان اینا فاصله نداشتیم ولی درست کنار میز بودیم یکم بعد دیدم جولیا و دریکو هم اومدن ولی دریکو پیش مامان بابا نشست و جولیا هم رفت پش مامان بابای خودش کم کم صندلی هم خالی پر شدن و فقط چند تا صندلی خالی بود که یکیشون هم صندلی کنار من بود به اطراف نگاه کردم فقط چند تا از پسرا رو میشناختم که هم گروهیم بودن خاله بلا رو تو جمع نمیدیدم که با کشیده شدن صندلی خالی کنار زود برگشتم که ببینم کی نشست با دیدن خاله بلا لبخندی زدم
دیدگاه ها (۰)

رمان: فقط یک قدم تا توپارت ۲:تئودور به لاس زدن با ا.ت ادامه ...

با تو! همیشه پارت ۵

وقتی میرین مهمونی ولی...درخواستی ادکلن هم زدم که صدای هول زد...

چند پارتی

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

قسمت یک

دختری که مایکی رو کنجکاو کرد! پارت ۱

رز آبی پارت ۲۴

کپشن مهمههه🎀🐥عروسک من😈🔞پارت یازدهم "نیکولای"تو اتاق عروسکم ر...

𝐓𝐡𝐞 𝐋𝐚𝐬𝐭 𝐒𝐞𝐚𝐭 | صندلی آخر𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐صبح روز بعد، دوباره سوار اتو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط