"بسم رب مادر پهلو شکسته....

"بسم رب مادر پهلو شکسته....

🚪 وارد کلاس شدم دیدم چادرم رو زمین افتاده کلی هم رد پا روشه یکی از بچه هام با پوزخند کنارش وایساده..

😢 اشک تو چشمام جمع شد رفتم روبه روش وایسادم یه پوزخند زدوگفت:اگه راس میگی حالا سرش کن.

منم یه لبخندی زدم وگفتم:این چادرمی بینی
👌 این همون چادریی که توی کوچه های مدینه خاکی شد ولی نیفتاد
👌 این همون چادریی که پشت در سوخت ولی نیوفتاد
👌 این همون چادری که حضرت زینب به خاطرش عباس ها داد ولی از سرش نیفتاد

👌 این همون چادریی که تو خیمه ها آتیش گرفت ولی از سرسه ساله نیوفتاد

👌 این همون چادریی که خیلی جفیه هابراش خونی شد ولی نیوفتاد
👌 این همون چادریی که اگه آمریکا بیشتر از سلاح نظامی واستقلال ایران و...ازش نترسه کمتر نمی ترسه
👌 این همون چادریی که وقتی سرت میکنی یه جور جهاد حساب میشه
این همون چادریی که هنوزم مدافع هایی داره که براش می جنگند.
حالا می خوای به خاطر چندتا ردپا من چادرم رو که ارثیه ی حضرت زهراست سر نکنم.

حالا اون بود که اشک تو چشماش جمع شده بود.....
خاطره ای از مدافع چادر خاکی حضرت زهرا"

↪ https://sapp.ir/hejabzahrai
دیدگاه ها (۱)

پارت: 14 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*زین نگاهم کرد. می‌دونستم ک...

پارت ۹

زیبای کوچک فریبکار

dark life = 38

Part 10

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۴۸_ چه بهتر .. خلاص ...

......پارت بیست و دوم.......

رمان اسیر خان پارت هفتم 7

### ⛓️ پارت ششم: دو رو از یک سکهسقوط... فقط باد سرد بود و سی...

پارت: 21 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*تایلر ابروهاش رو انداخت با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط