{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نوبت من شده بود

نوبت من شده بود
که معلم پرسید
صرف کن رفتن را
و شروع کردم من
رفتم ...،
رفتی..... ،
رفت .......... ،
و سکوتی سرسخت
همه جا را پر کرد
سردی ِ احساسش
فاصله را رو کرد
آری رفتی ... رفت
و من اکنون تنها
مانده ام در اینجا
شادی ام غارت شد
من شکستم در خود
سهم من غربت شد
من دچارش بودم
بغض یک عادت شد
خاطرات سبزش
روی قلبم حک شد
رفت و در شکوه شب
با خدا تنها شد
و حضورش در من
آسمانی تر شد
اشک من جاری شد
صرف ِ فعل ِ رفتن
بین غم ها گم شد
و معلم آرام
اشک را شد همگام
نزدیکتر آمد
روی دفترم نوشت:
تلخ ترین فعل جهان رفتن شد.....
دیدگاه ها (۵)

یه شبایی تو زندگی هست که....وقتی دفتر خاطرات زندگیتو ورق میز...

دلم یک کلبه می خواهددرون جنگل پاییزبه دور از رنگ آدم ها،من و...

ﺍﻣﺸﺐ ﻏﻢ ﺩﯾﺮﻭﺯ ﻭ ﭘﺮﯾﺮﻭﺯ ﻭ ﻓﻼﻥ ﺳﺎﻝ ﻭ ﻓﻼﻥ ﺣﺎﻝ ﻭ ﻓﻼﻥ ﻣﺎﻝ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺑ...

زمان چیز عجیبیست ...میدود ... جلو می رود ... به صفر می رسد.....

نوبت من شده بودکه معلم پرسیدصرف کن فعل رفتن راو شروع کردم من...

نوبت من شده بود که معلم پرسید؛صرف کن رفتن راو شروع کردم منرف...

نوبت من شده بود, که معلم پرسید: صرف کن رفتن را.... و شروع...

نوبت من شده بود............که معلم پرسید.................صرف...

معلم گفت فعل رفتن را صرف کن! گفتم :رفتم رفتی رفت و ...

معلم گفت فعل رفتن را صرف کن! گفتم :رفتم رفتی رفت و ...

معلم گفت فعل رفتن را صرف کن! گفتم :رفتم رفتی رفت و ...

معلم گفت فعل را صرف کن !گفتم : رفتم رفتی رفت و سکوتی کلاس را...

معلم گفت فعل را صرف کن !گفتم : رفتم رفتی رفت و سکوتی کلاس را...

معلم گفت فعل را صرف کن !گفتم : رفتم رفتی رفت و سکوتی کلاس را...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط