{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نوبت من شده بود,

نوبت من شده بود,

که معلم پرسید:

صرف کن رفتن را....

و شروع کردم من,

رفتم ، رفتی ، رفت ...

و سکوتی سرسخت,

همه جا را پر کرد....

سردی احساسش,

فاصله را رو کرد....

آری رفت و رفت,

و من اکنون تنها,

مانده ام در اینجا....

شادی ام غارت شد....

من شکستم در خود....

سهم من غربت شد....

من دچارش بودم,

بغض یک عادت شد....

خاطرات سبزش,

روی قلبم حک شد....

رفت و در شکوه شب,

با خدا تنها شد....

و حضورش در من,

آسمانی تر شد....

اشک من جاری شد....

صرف ِ فعل ِ رفتن,

بین غم ها گم شد....

و معلم آرام,

روی دفترم نوشت:

تلخ ترین فعل جهان است رفتن....
دیدگاه ها (۴)

من کجا هستم ولی دل در کجا جا مانده است.... در حریم امن او ت...

یه روز بهم گفت:میخام باهات دوست بشم. آخه من اینجا خیلی تنهام...

من اصلا انگار مصیبت را به چشم می بینم.... تو حتی به روی مشک...

حجم ِ سرد اتاقم, بی شمع و کیک وکاغذهای رنگی، میزبان تولد م...

𝐩𝐚𝐫𝐭𝟓

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط