{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نوبت من شده بود,

نوبت من شده بود,

که معلم پرسید:

صرف کن رفتن را....

و شروع کردم من,

رفتم ، رفتی ، رفت ...

و سکوتی سرسخت,

همه جا را پر کرد....

سردی احساسش,

فاصله را رو کرد....

آری رفت و رفت,

و من اکنون تنها,

مانده ام در اینجا....

شادی ام غارت شد....

من شکستم در خود....

سهم من غربت شد....

من دچارش بودم,

بغض یک عادت شد....

خاطرات سبزش,

روی قلبم حک شد....

رفت و در شکوه شب,

با خدا تنها شد....

و حضورش در من,

آسمانی تر شد....

اشک من جاری شد....

صرف ِ فعل ِ رفتن,

بین غم ها گم شد....

و معلم آرام,

روی دفترم نوشت:

تلخ ترین فعل جهان است رفتن....
دیدگاه ها (۴)

نوبت من شده بودکه معلم پرسیدصرف کن فعل رفتن راو شروع کردم من...

نوبت من شده بود که معلم پرسید؛صرف کن رفتن راو شروع کردم منرف...

نوبت من شده بودکه معلم پرسیدصرف کن رفتن راو شروع کردم منرفتم...

نوبت من شده بود............که معلم پرسید.................صرف...

معلم گفت فعل رفتن را صرف کن! گفتم :رفتم رفتی رفت و ...

معلم گفت فعل رفتن را صرف کن! گفتم :رفتم رفتی رفت و ...

معلم گفت فعل رفتن را صرف کن! گفتم :رفتم رفتی رفت و ...

Part:60آروم آروم، جلو می‌رفت.هر چی بیشتر پیش می‌رفت، بیشتر ت...

پارت هفدهم [فصل اول] | نتایج آزمون 📚⭐صبح روز بعد...هوای آکاد...

𝐩𝐚𝐫𝐭𝟓

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط