رمان قرص آرامبخش پارت 36

ساعت‌ها گذشت. کوک بالاخره به خواب عمیقی فرو رفت، اما ات… نمی‌تونست حتی یه لحظه چشم ببنده. سرشو گذاشته بود روی سینه‌ی کوک و با انگشتای ظریفش دور زخم بخیه‌شده‌شو نوازش می‌کرد.

اشکاش بی‌صدا روی پوست داغ کوک می‌ریخت. لب‌هاشو نزدیک گوشش برد و هی زیر لب می‌گفت:

قربونت برم ددی…

دیوونه‌م کردی…

دیگه هیچ‌وقت نذار خونت بریزه…

تو کل جهان مال منی… فقط مال منی.


هر بار اینو می‌گفت، محکم‌تر بغلش می‌کرد. انگار می‌ترسید کوک دوباره غیب بشه.

کوک توی خواب ناله‌ی کوتاهی کرد و ناخودآگاه دستاشو دور کمر ات محکم‌تر حلقه زد. اون لحظه، ات دلش پر کشید.

تا صبح نخوابید. همون‌جوری با لباس، چسبیده بود به بدن گرم و نیمه‌زخمی کوک.

صبح که خورشید از لای پرده‌ها زد داخل، کوک کم‌کم چشم‌هاشو باز کرد. اولین چیزی که دید… ات بود. صورتی خیس از اشک، موهایی که رو صورتش ریخته بودن، و لب‌هایی که هنوز روی پوستش زمزمه‌ی عاشقونه می‌کردن.

کوک نفس عمیقی کشید، دستشو برد توی موهای ات و آروم گفت:

بیبی… تا صبح داشتی قربون‌صدقم می‌رفتی، نه؟


ات سرشو با خجالت بالا آورد:

من… فقط می‌ترسیدم بخوابم، نکنه وقتی بیدار شم، دیگه نباشی.


کوک لبخند محوی زد، اتو محکم‌تر چسبوند به خودش:

من اگه زنده‌م، فقط به خاطر توئه.



---


ات هنوز روی سینه‌ی کوک بود که حس کرد همه‌جاش بوی خون گرفته. لباس خودش به تنش خشک شده بود، حتی دستاش پر از لکه‌های قرمز بود. اخماش رفت تو هم:

ددی… اینجوری نمی‌تونیم بمونیم. همه‌جا خونیه…


کوک لبخند خسته‌ای زد و دستشو کشید روی گونه‌ی ات:

باشه بیبی… بریم حموم. ولی تو باید کنارم باشی، تنها نمی‌رم.


ات با سر تأیید کرد. کمک کرد کوک از تخت بلند شه. هر قدمی که برمی‌داشت، زخم پهلوش تیر می‌کشید، ولی دستشو انداخته بود دور شونه‌ی ات و نگاهش فقط به اون بود.

وقتی وارد حموم شدن، ات آب گرم رو باز کرد. بخار فضای شیشه‌ای رو پر کرد. ات آروم شروع کرد دکمه‌های پیراهن خونی کوک رو باز کردن.

دلش لرزید… بخیه‌هایی که شب زده بود هنوز تازه بودن. دستشو گذاشت روشون و زمزمه کرد:

آخ ددی… هنوز درد داری؟


کوک با یه لبخند نیمه‌شیطونی گفت:

فقط وقتی تو دورم نباشی.


ات لبخند محوی زد. بعد خودش هم لباساشو درآورد، چون اونم پر از لکه‌های خون بود. رفت پشت کوک، دستاشو روی شکمش حلقه کرد و پیشونیشو گذاشت بین شونه‌هاش:

قول بده دیگه اینجوری خونین نیای پیشم…


کوک زیر دوش برگشت سمتش، آب از موهاشون می‌چکید. صورت اتو گرفت بین دستاش:

قول می‌دم بیبی… تا وقتی پیش منی، نمی‌ذارم مرگ نزدیکم بشه.


ات لب‌هاشو به گردن کوک فشار داد و با صدایی لرزون گفت:

ددی… من فقط آرامشم وقتی کنارتم.


و همون‌جا، توی بخار و قطره‌های آب، محکم همدیگه رو بغل کردن.
دیدگاه ها (۰)

چندپارتی جونگ کوک

الماس زیبای من part⁷ویو ات:صبح که از خواب بیدارشدم اولین چیز...

چندپارتی یونگی

چند پارتی✨شب بود و بارون شدیدی می‌بارید.ات و جونگ‌کوک روی مب...

پارت ۱۹۵

تک پارتی✨هر چند دقیقه یک‌ بار خودش رو توی آینه ماشین نگاه می...

«فقط پیش تو »صدای چرخیدن کلید داخل قفل، سکوت خونه رو شکست.ا....

جونگ‌کوک دوباره سوت زد.جونگ‌کوک: همه سر جای خودشون. از اول.ا...

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

چند پارتی تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط