پارت یک کوک
از من نترس پارت 1:
/ت:
امروز ساعت 3 قرار بود با بچه ها برم پیک نیک ک خوش بگذرونیم اول رفتم حموم
راوی؛:ا/ت رفت هموم و بعد ربع ساعت اومد بیرون سرش رو خشک کرد و رفت سمت کمدش
ا/ت:رفتم سمت کمدم که ی لباس برای پیک نیک پیدا کنم خب خببب عوووومممم خوبه ی لباس ساده برداشتم ک بپوشم( لباس ا/ت رو گذاشتم)الان ساعت 1 و 30 دقیقه بود رفتم ی سری خوراکیا برداشتم گذاشتم تو ی سبد کوچولو و کیسه خوابمم برداشتم چون شب قرار بود اونجا بمونیم
خب دیگه ساعت 1 و 45 دیقه شد زنگ زدم لیا
راوی؛:ا/ت زنگ زد ب لیا و گفت ب بچه ها بگه قرارشون توی ی منطقه ب اسم جنگل سرخ بود اونجا فضای قشنگی داشت گفتم بریم اونجا زیاد با شهر فاصله نداشت در حد 25 تا 30 دقیقه دیگه همه با ماشیناشون رفتن اونجا و هم دیگه رو دیدن
لیا:سلااام چطورییییی
هیون:سلام ا/ت خانوم خیلی وقت بود ندیده بودمت
نکته:هیون دوست پسر لیا بود
ا/ت:به به لی هیون شما نبودت واگرنه من هر روز با دوست دخترت بیرون بودم دیگه تورو نمیدونم
یون شیل و هانا:سلام بچه بلاخره رسیدم من
ا/ت:به به زوجی که همیشه دیر میکنن نننننن باید پارتون کنم ممممم
راوی؛:بعدش هم روجینا هم که یکی از دوستاشون بود رسید و سلام و........ ک بعدش نشستن گپ بزنن
لیا: خب ا/ت بگو ی دوس پسر پیدا نکردی
ا/ت:هوووووووفففف چرا همش دارین این سوالو از من میپرسینننن مگه روجینا سینگل نی خو ازون بپرس
روجینا:من کی گفتم سینگلم امروزم ک اومدم دوس پسرم رفته مسافرت
ا/ت:نه بچه ها من کسیو ندارم و نظری در این کار ندارم
یون شیل: خب اوکی بیخیال بیاین بازی کنیم جرعت حقیقت خوبه
همه:ارهههه
راوی:ی بطری برداشتن و افتاد روی هیون و ا/ت
هیون:جرعت یا حقیقت
ا/ت:جرعت
هیون:خب الان هوا داره تاریک میشه پس برو چوب بیار تنهایی برا اتیش
راوی:ا/ت بلند شد و رفت و یواش یواش راه میرفت ک چوپ برداره داشت راه میرفت داشت مه میشد و ا/ت خیلی کم میدید
خواست برگرده ک ی چیزی مثل نیش رو گردنش احساس کرد و یدفعه هیچی ندید و افتاد
ا/ت: چشمامو باز کردم دیدم توی ی اتاقم بلند شدم ولی گردنم ی دفعه تیر کشید رفتم بیرون ک دیدم ی عالمه خدمتکار اونجا ک یکیشون داد زد
&ارباب ارباب دختره بیدار شدهههه
حمایتتان کیوتاااامممم
/ت:
امروز ساعت 3 قرار بود با بچه ها برم پیک نیک ک خوش بگذرونیم اول رفتم حموم
راوی؛:ا/ت رفت هموم و بعد ربع ساعت اومد بیرون سرش رو خشک کرد و رفت سمت کمدش
ا/ت:رفتم سمت کمدم که ی لباس برای پیک نیک پیدا کنم خب خببب عوووومممم خوبه ی لباس ساده برداشتم ک بپوشم( لباس ا/ت رو گذاشتم)الان ساعت 1 و 30 دقیقه بود رفتم ی سری خوراکیا برداشتم گذاشتم تو ی سبد کوچولو و کیسه خوابمم برداشتم چون شب قرار بود اونجا بمونیم
خب دیگه ساعت 1 و 45 دیقه شد زنگ زدم لیا
راوی؛:ا/ت زنگ زد ب لیا و گفت ب بچه ها بگه قرارشون توی ی منطقه ب اسم جنگل سرخ بود اونجا فضای قشنگی داشت گفتم بریم اونجا زیاد با شهر فاصله نداشت در حد 25 تا 30 دقیقه دیگه همه با ماشیناشون رفتن اونجا و هم دیگه رو دیدن
لیا:سلااام چطورییییی
هیون:سلام ا/ت خانوم خیلی وقت بود ندیده بودمت
نکته:هیون دوست پسر لیا بود
ا/ت:به به لی هیون شما نبودت واگرنه من هر روز با دوست دخترت بیرون بودم دیگه تورو نمیدونم
یون شیل و هانا:سلام بچه بلاخره رسیدم من
ا/ت:به به زوجی که همیشه دیر میکنن نننننن باید پارتون کنم ممممم
راوی؛:بعدش هم روجینا هم که یکی از دوستاشون بود رسید و سلام و........ ک بعدش نشستن گپ بزنن
لیا: خب ا/ت بگو ی دوس پسر پیدا نکردی
ا/ت:هوووووووفففف چرا همش دارین این سوالو از من میپرسینننن مگه روجینا سینگل نی خو ازون بپرس
روجینا:من کی گفتم سینگلم امروزم ک اومدم دوس پسرم رفته مسافرت
ا/ت:نه بچه ها من کسیو ندارم و نظری در این کار ندارم
یون شیل: خب اوکی بیخیال بیاین بازی کنیم جرعت حقیقت خوبه
همه:ارهههه
راوی:ی بطری برداشتن و افتاد روی هیون و ا/ت
هیون:جرعت یا حقیقت
ا/ت:جرعت
هیون:خب الان هوا داره تاریک میشه پس برو چوب بیار تنهایی برا اتیش
راوی:ا/ت بلند شد و رفت و یواش یواش راه میرفت ک چوپ برداره داشت راه میرفت داشت مه میشد و ا/ت خیلی کم میدید
خواست برگرده ک ی چیزی مثل نیش رو گردنش احساس کرد و یدفعه هیچی ندید و افتاد
ا/ت: چشمامو باز کردم دیدم توی ی اتاقم بلند شدم ولی گردنم ی دفعه تیر کشید رفتم بیرون ک دیدم ی عالمه خدمتکار اونجا ک یکیشون داد زد
&ارباب ارباب دختره بیدار شدهههه
حمایتتان کیوتاااامممم
- ۷۵.۷k
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط