پارت یک
مقدمه:
«نمیخواهند بفهمند...»
رسوایی یعنی چه؟!
از نظر شما،
فرو ریختن آبروی یک دختر
یعنی عاشق شدن او؟!
خودتان را زنده به گور کنید!
تقاضا دارم،
خود را در قبر گور انداخته و اندکی خاک بر روی خود بریزید!
جای شما، در همان دنیای دیگریست که با ندانستنهایتان،
برای خود ساختهاید... .
کمکم،
احساس میکنم یک عده هستیم که میخوریم،
میخوابیم و خطاگویی میکنیم... .
خداوند آفرید دختر را،
برای عاشق شدن... .
برای عشق ورزیدن،
برای اینکه دنیا غرق مهربانی شود... .
نه آنکه با اندکی نادانی سر دختران را زیر خاک فرو کنید و حق حرف زدن به آنها ندهید... .
دخترهای سرزمین ما،
حق دارند.
حق احساس این حس را،
به خود بیایید و سد راهشان نشوید... .
به راستی که به کل،
افکارتان شستشو داده شده است!
((شرم کنید))
***
به ساعت گرد و قهوهای اتاق نگاهی انداختم. فقط یک ساعت وقت داشتم.
با ذوقی وصف نشدنی و قلبی بیقرار، به سمت کمد قدیمی و قهوهای سوختهی اتاق رفتم.
با احتیاط کشوی آخر کمد را بازکرده و از داخلش روسری آبی فیروزهای، که داداش رضا برایم خریده بود، در آوردم.
با یادآوری آن روز که داداش رضا این روسری را برایم خریده بود، لبخندی زدم و با خوشحالی، روسری کهنه و گل گلی را از روی سرم در آوردم و مچاله شده درون کشو انداختم.
از جا بلند شدم و به سمت آینهی کوچک قدیمی، که روی دیوار بود رفتم.
جلوی آینه ایستادم و روسری را روی سرم انداخته و مشغول مرتب کردنش شدم.
با این روسری خیلی شبیه شهریها میشدم؛برای همین هم بود که آن را در هزار سوراخ و گوشهای قایم میکردم تا دست زنداداش معصومه نیافتد.
دستم را داخل کیف آرایشم کردم و ر*ژ لـب قرمزی را که بی اجازه از زن داداش آن را صاحب شدم، برداشتم و روی لـبهای پهن و جمع و جورم کشیدم و پشت بندش با انگشت اشاره روی لبم کشیدم که مبادا پررنگ و تو دید باشد.
سرمهی مشکی رنگی را در حاشیه بیرونی چشمان قهوهای تیره رنگم کشیدم.
چشمانی که معصومیت خاصی داشت و من همیشه سعی داشتم با سرمهی مشکی رنگ، آن را وحشی نشان بدهم.
سرمه را داخل کیفم انداختم و به سرعت زیپش را کشیدم و در گوشهای از طاقچه آن را قایم کردم.
دوباره روبهروی آینه قرار گرفتم و به چهرهام خیره شدم که ناگهان در اتاق به طور ناگهانی باز شد.
با ضربان قلبی که هر لحظه بالاتر میرفت پشتم را به در کردم و آب دهانم را به سختی قورت دادم. وای کارم تمام است.
-واه، آگرین! چرا اینجوری وایستادی؟
با شنیدن صدای دلوان، آرامش به قبلم سرایت کرد و ضربان قلبم به طور خودکار پایین آمد.
#عاشقانه_خاص #عشق #رمان #شاد #دپ #تتلو #غمگین
«نمیخواهند بفهمند...»
رسوایی یعنی چه؟!
از نظر شما،
فرو ریختن آبروی یک دختر
یعنی عاشق شدن او؟!
خودتان را زنده به گور کنید!
تقاضا دارم،
خود را در قبر گور انداخته و اندکی خاک بر روی خود بریزید!
جای شما، در همان دنیای دیگریست که با ندانستنهایتان،
برای خود ساختهاید... .
کمکم،
احساس میکنم یک عده هستیم که میخوریم،
میخوابیم و خطاگویی میکنیم... .
خداوند آفرید دختر را،
برای عاشق شدن... .
برای عشق ورزیدن،
برای اینکه دنیا غرق مهربانی شود... .
نه آنکه با اندکی نادانی سر دختران را زیر خاک فرو کنید و حق حرف زدن به آنها ندهید... .
دخترهای سرزمین ما،
حق دارند.
حق احساس این حس را،
به خود بیایید و سد راهشان نشوید... .
به راستی که به کل،
افکارتان شستشو داده شده است!
((شرم کنید))
***
به ساعت گرد و قهوهای اتاق نگاهی انداختم. فقط یک ساعت وقت داشتم.
با ذوقی وصف نشدنی و قلبی بیقرار، به سمت کمد قدیمی و قهوهای سوختهی اتاق رفتم.
با احتیاط کشوی آخر کمد را بازکرده و از داخلش روسری آبی فیروزهای، که داداش رضا برایم خریده بود، در آوردم.
با یادآوری آن روز که داداش رضا این روسری را برایم خریده بود، لبخندی زدم و با خوشحالی، روسری کهنه و گل گلی را از روی سرم در آوردم و مچاله شده درون کشو انداختم.
از جا بلند شدم و به سمت آینهی کوچک قدیمی، که روی دیوار بود رفتم.
جلوی آینه ایستادم و روسری را روی سرم انداخته و مشغول مرتب کردنش شدم.
با این روسری خیلی شبیه شهریها میشدم؛برای همین هم بود که آن را در هزار سوراخ و گوشهای قایم میکردم تا دست زنداداش معصومه نیافتد.
دستم را داخل کیف آرایشم کردم و ر*ژ لـب قرمزی را که بی اجازه از زن داداش آن را صاحب شدم، برداشتم و روی لـبهای پهن و جمع و جورم کشیدم و پشت بندش با انگشت اشاره روی لبم کشیدم که مبادا پررنگ و تو دید باشد.
سرمهی مشکی رنگی را در حاشیه بیرونی چشمان قهوهای تیره رنگم کشیدم.
چشمانی که معصومیت خاصی داشت و من همیشه سعی داشتم با سرمهی مشکی رنگ، آن را وحشی نشان بدهم.
سرمه را داخل کیفم انداختم و به سرعت زیپش را کشیدم و در گوشهای از طاقچه آن را قایم کردم.
دوباره روبهروی آینه قرار گرفتم و به چهرهام خیره شدم که ناگهان در اتاق به طور ناگهانی باز شد.
با ضربان قلبی که هر لحظه بالاتر میرفت پشتم را به در کردم و آب دهانم را به سختی قورت دادم. وای کارم تمام است.
-واه، آگرین! چرا اینجوری وایستادی؟
با شنیدن صدای دلوان، آرامش به قبلم سرایت کرد و ضربان قلبم به طور خودکار پایین آمد.
#عاشقانه_خاص #عشق #رمان #شاد #دپ #تتلو #غمگین
- ۵.۶k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط