پارت 6=ضربان قلب

آن‌ها از درِ پشتی کتابخانه خارج شدند و با سرعت تمام به سمتِ باغ‌های وسیع و انبوهِ آکادمی ایدن دویدند. خوشبختانه، در آن ساعت، باغ‌ها خلوت بود و سایه‌های بلند درختان، آن‌ها را از دیدِ دانش‌آموزانِ گذری مخفی می‌کرد.

اما در میانه‌ی این دویدنِ پر از استرس، ناگهان…

تَق!

پای آنیا به یکی از ریشه‌های برجسته و سنگی مسیرِ باغ گیر کرد. او با صدای خفه‌ای به زمین خورد. درد شدیدی در زانویش پیچید و او نتوانست سریع بلند شود.

«آنیا!» دامیان فریاد نزد، اما با سرعتی که خودش هم از خودش انتظار نداشت، به عقب برگشت. او در آن لحظه، نه به آبروی خاندان دزموند فکر می‌کرد، نه به امتحانات و نه به غرورش؛ در ذهن او فقط یک تصویر بود: آنیا که روی زمین افتاده و آن مردِ ترسناک در حال نزدیک شدن است.

او با سرعتِ تمام، قبل از اینکه آن مرد به آن‌ها برسد، آنیا را از روی زمین بلند کرد و در آغوش گرفت. دامیان با قدرت و سرعتِ غیرمنتظره‌ای، آنیا را در میان بازوانش نگه داشت و به همراه بکی، به سمتِ یک فضای بسیار تنگ و کوچک در پشتِ یک دیوارِ پوشیده از گیاهانِ رونده، پناه بردند.

آن‌ها در یک فضای بسیار محدود، در حالی که بدن‌هایشان به هم چسبیده بود، پنهان شدند. آنیا، در حالی که نفس‌نفس می‌زد، آرام از بغل دامیان پایین آمد. زانویش از برخورد با سنگ خراشیده و خون‌آلود شده بود. دامیان با دیدنِ آن زخم، لحظه‌ای عصبی شد و دندان‌هایش را روی هم فشرد، اما برای حفظ ظاهر، هیچ واکنشی نشان نداد و سعی کرد آرامش خود را حفظ کند.

بکی که هنوز از هیجانِ دویدن نفس‌نفس می‌زد، با صدایی لرزان گفت: «این دیگه چی بود؟! اون مرد داشت ما رو می‌گرفت!»

دامیان، در حالی که سعی می‌کرد نگاهش را از زانوی زخمی آنیا بگیرد، با لحنی که سعی می‌کرد جدی باشد اما کمی لرز داشت، پرسید: «تو… تو از کجا فهمیدی که اون مرد داره می‌آد؟ چطور متوجه شدی؟»

آنیا، که هنوز از ترس و درد می‌لرزید، سعی کرد پاسخی بدهد. او می‌دانست که نمی‌تواند بگوید «من ذهن تو را می‌خوانم»، پس با لکنت گفت: «چون… چون… چون من یه… یه…»

او می‌خواست بگوید «یه چیزی حس کردم»، اما ناگهان…

سایه‌ی سنگین و ترسناکی از روی دیوارِ پشتِ سرشان گذشت. سایه‌ی آن مرد! او درست بالای سر آن‌ها، در همان نزدیکی، ایستاده بود.
دامیان و بکی با وحشت، دستشان را جلوی دهانشان گذاشتند تا حتی صدای نفس کشیدنشان هم شنیده نشود. آنیا که در موقعیت بسیار بدی قرار گرفته بود، از شدت ترس و استرسِ حضورِ آن مرد، دیگر توانِ حرکت نداشت. او حتی جرأت نکرد خودش را از بغل دامیان بیرون بکشد.
دیدگاه ها (۲)

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۱۰**(عصر همان روز - عمارت دزموند 🏰)دام...

007-پنهان در مه - پارت ۱۰۱

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۴فردای اون روز، آنیا از ...

آوای شبپارت ۱۹موقعیت : شامانیا به زور قاشقو توی دهانش میگذاش...

ادامهبچه ها به راه افتادنویو گروه انیا(بکی نرفت موند پیشه لو...

عشقی حقیقی

عشقی حقیقی

عشقی حقیقی پارت ۱۴

P18انیا:نه بابا هوا گرمه فقط🍅دامیان:خوب ما الان نامزدیم دیگه...

گل لیلیوم پارت ۴روز مسابقه دید آنیا آخش ماموریت تموم فقط لاز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط