فیک : همسر قراردادی آقای جئون
پارت ۵۹
صبح روز بعد...
تمام کارمندهای شرکت داخل سالن اصلی جمع شده بودن.
همهمهی عجیبی بین همه بود.
ـ چرا همه رو جمع کردن؟
ـ نکنه دربارهی خبرهاست؟
ـ شاید مدیرعامل میخواد نامزدش رو معرفی کنه!
هانا بین جمعیت ایستاده بود.
از دیشب حس خوبی نداشت.
حرفهای سئورا هنوز توی ذهنش میچرخید.
...
چند لحظه بعد...
درِ سالن باز شد.
جونگکوک همراه آقای چوی وارد شد.
همه ساکت شدن.
جونگکوک پشت تریبون ایستاد.
نگاهش بین کارمندها چرخید.
بعد با صدایی محکم گفت:
ـ قبل از شروع جلسه، فقط یک موضوع رو روشن میکنم.
اخباری که این چند هفته دربارهی زندگی شخصی من و کارکنان شرکت منتشر شده...
کاملاً بیاساسه.
همهمه دوباره شروع شد.
جونگکوک ادامه داد:
ـ از امروز، هر کسی که داخل شرکت شایعهپراکنی کنه یا اطلاعات محرمانه رو منتشر کنه، بدون استثنا اخراج میشه.
صدای سالن کاملاً خوابید.
ـ و یک نکتهی دیگه...
هیچکدوم از کارمندهای این شرکت، به خاطر ارتباط کاری با من، نباید تحت فشار قرار بگیرن.
نگاهش فقط برای یک لحظه روی هانا ثابت موند.
همین یک لحظه...
باعث شد چند نفر دوباره به هانا نگاه کنن.
جونگکوک سریع نگاهش رو برگردوند.
ـ جلسه تمومه.
...
بعد از خروج همه...
آقای چوی آهی کشید.
ـ امیدوارم اثر داشته باشه.
جونگکوک بدون اینکه جواب بده، از پنجره به حیاط شرکت نگاه کرد.
...
در همان لحظه...
سئورا داخل ماشینش نشسته بود و پخش زندهی جلسه را از گوشی میدید.
با خندهی کوتاهی گفت:
ـ دقیقاً همون کاری رو کردی که میخواستم.
دقایقی بعد...
چند عکس جدید توی فضای مجازی منتشر شد.
عکسهایی از هانا که چند دقیقه قبل از ورود به سالن، وارد آسانسور اختصاصی مدیرعامل شده بود.
در حالی که واقعیت فقط تحویل دادن چند پرونده بود...
اما تیتر خبر چیز دیگری میگفت:
«پس از تکذیب شایعات، مدیرعامل همچنان دیدارهای خصوصی خود را با کارمند جوان ادامه میدهد.»
...
همزمان...
یکی از اعضای هیئتمدیره با عصبانیت وارد دفتر جونگکوک شد.
ـ این دیگه قابل تحمل نیست!
جونگکوک سرش را بلند کرد.
ـ منظورتون؟
ـ خانوادهی دونگسان همین الان تماس گرفتن.
گفتن اگر تا سه روز دیگه تکلیف ازدواجت مشخص نشه...
مذاکرات رو لغو میکنن.
اتاق در سکوت فرو رفت.
این اولین بار بود که ضربالاجل رسمی اعلام میشد.
سه روز...
فقط سه روز تا تصمیمی که میتوانست زندگی جونگکوک و هانا را برای همیشه تغییر دهد.
و درست همان لحظه...
گوشی هانا لرزید.
یک پیام ناشناس.
«اگه میخوای حقیقت پدرت رو بدونی، امشب ساعت ۹، انبار قدیمی کنار رودخونه. تنها بیا.»
هانا نفسش بند آمد.
او نمیدانست...
کسی که این پیام را فرستاده، دقیقاً منتظر همین لحظه بوده است.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
صبح روز بعد...
تمام کارمندهای شرکت داخل سالن اصلی جمع شده بودن.
همهمهی عجیبی بین همه بود.
ـ چرا همه رو جمع کردن؟
ـ نکنه دربارهی خبرهاست؟
ـ شاید مدیرعامل میخواد نامزدش رو معرفی کنه!
هانا بین جمعیت ایستاده بود.
از دیشب حس خوبی نداشت.
حرفهای سئورا هنوز توی ذهنش میچرخید.
...
چند لحظه بعد...
درِ سالن باز شد.
جونگکوک همراه آقای چوی وارد شد.
همه ساکت شدن.
جونگکوک پشت تریبون ایستاد.
نگاهش بین کارمندها چرخید.
بعد با صدایی محکم گفت:
ـ قبل از شروع جلسه، فقط یک موضوع رو روشن میکنم.
اخباری که این چند هفته دربارهی زندگی شخصی من و کارکنان شرکت منتشر شده...
کاملاً بیاساسه.
همهمه دوباره شروع شد.
جونگکوک ادامه داد:
ـ از امروز، هر کسی که داخل شرکت شایعهپراکنی کنه یا اطلاعات محرمانه رو منتشر کنه، بدون استثنا اخراج میشه.
صدای سالن کاملاً خوابید.
ـ و یک نکتهی دیگه...
هیچکدوم از کارمندهای این شرکت، به خاطر ارتباط کاری با من، نباید تحت فشار قرار بگیرن.
نگاهش فقط برای یک لحظه روی هانا ثابت موند.
همین یک لحظه...
باعث شد چند نفر دوباره به هانا نگاه کنن.
جونگکوک سریع نگاهش رو برگردوند.
ـ جلسه تمومه.
...
بعد از خروج همه...
آقای چوی آهی کشید.
ـ امیدوارم اثر داشته باشه.
جونگکوک بدون اینکه جواب بده، از پنجره به حیاط شرکت نگاه کرد.
...
در همان لحظه...
سئورا داخل ماشینش نشسته بود و پخش زندهی جلسه را از گوشی میدید.
با خندهی کوتاهی گفت:
ـ دقیقاً همون کاری رو کردی که میخواستم.
دقایقی بعد...
چند عکس جدید توی فضای مجازی منتشر شد.
عکسهایی از هانا که چند دقیقه قبل از ورود به سالن، وارد آسانسور اختصاصی مدیرعامل شده بود.
در حالی که واقعیت فقط تحویل دادن چند پرونده بود...
اما تیتر خبر چیز دیگری میگفت:
«پس از تکذیب شایعات، مدیرعامل همچنان دیدارهای خصوصی خود را با کارمند جوان ادامه میدهد.»
...
همزمان...
یکی از اعضای هیئتمدیره با عصبانیت وارد دفتر جونگکوک شد.
ـ این دیگه قابل تحمل نیست!
جونگکوک سرش را بلند کرد.
ـ منظورتون؟
ـ خانوادهی دونگسان همین الان تماس گرفتن.
گفتن اگر تا سه روز دیگه تکلیف ازدواجت مشخص نشه...
مذاکرات رو لغو میکنن.
اتاق در سکوت فرو رفت.
این اولین بار بود که ضربالاجل رسمی اعلام میشد.
سه روز...
فقط سه روز تا تصمیمی که میتوانست زندگی جونگکوک و هانا را برای همیشه تغییر دهد.
و درست همان لحظه...
گوشی هانا لرزید.
یک پیام ناشناس.
«اگه میخوای حقیقت پدرت رو بدونی، امشب ساعت ۹، انبار قدیمی کنار رودخونه. تنها بیا.»
هانا نفسش بند آمد.
او نمیدانست...
کسی که این پیام را فرستاده، دقیقاً منتظر همین لحظه بوده است.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
- ۱۴.۸k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط