چون حمایت ها بد نبود اینم یه پارت دیگه
چون حمایت ها بد نبود اینم یه پارت دیگه
**پارت ۲۳**
جلسه بدونِ هیچ حرفِ اضافهای، توی اون سکوتِ مرگبار و سنگین خیلی زود تموم شد. هیچکس جرات نداشت حتی سرش رو بالا بیاره و به سمتِ ما نگاه کنه. کانگ همونطور که رنگش به گچی میزد، سرش رو پایین انداخته بود و از ترسِ جونش نفس نمیکشید.
جونگکوک با همون اقتدار از جاش بلند شد. دستِ من رو که هنوز توی دستِ آهنینش اسیر بود، کشید و دنبالِ خودش بیرون برد. یونا هم با چهرهای درهمرفته، رنگپریده و چشمهایی که از حسادت و خشم سرخ شده بود، پشتِ سرِ ما حرکت میکرد. کاملاً معلوم بود که از دیدنِ اون میزان از توجه و واکنشِ خشونتآمیزِ جونگکوک نسبت به من، داره از درون منفجر میشه.
به محض اینکه سوارِ ماشین شدیم و درها قفل شد، فضای داخلِ ماشین پُر شد از یه تنشِ خفهکننده و سنگین. جونگکوک فرمون رو با دو دست چنان محکم گرفته بود که بندِ انگشتهاش سفید شده بود. اون حتی به جلو نگاه نمیکرد؛ رگهای گردنش هنوز از خشمِ توی اون سالن متورم بود.
یونا از صندلیِ جلو برگشت عقب، با چشمهای عصبی به من نگاه کرد و با لحنی که از حرص لرزش داشت، رو به جونگکوک گفت:
- «جونگکوک... واقعاً به خاطرِ این دختره داشتی کلِ معامله رو با کانگ به هم میزدی؟ اون فقط یه عکاسِ فضوله! چرا اینقدر داری بزرگش میکنی؟ داری بهش بها میدی که...»
جونگکوک حتی اجازه نداد حرفِ یونا تموم بشه. سرش رو چرخوند و با یه نگاهِ سرد، برّنده و کشنده به یونا خیره شد؛ نگاهی که هر آدمی رو سر جای خودش منجمد میکرد.
- «یونا...» صداش مثلِ لبهی یه تیغِ برّنده پایین آمد. «توی کارِ من دخالت نکن. حدِ خودت رو یادت نره. اگر یک بار دیگه به زبون بیاری که چه کسی توی عمارتِ من چه ارزشی داره، همین الان برت میگردونم همون جایی که پیدات کردم. فهمیدی؟»
رنگِ صورتِ یونا پرید. لبهاش از شدتِ خشم و تحقیر لرزید، روم رو برگردوند و دیگه حتی یک کلمه هم حرف نزد.
جونگکوک نفسِ عمیقی کشید و این بار نگاهش از آینهی وسطِ ماشین، مستقیماً روی چشمهای من قفل شد. نگاهش پر از حرفهای نگفته، خشم، و یه جور مالکیتِ مطلق بود. ماشین با سرعت توی جادهی مهآلودِ سئول به سمت عمارت میروند.
اون برگشت سمتم و با صدایی که هنوز تهمایهی خشونت توش موج میزد، گفت:
- «تو هم فکر نکن خبری شده، النا... فکر کردی اونجا ازت دفاع کردم چون برام عزیزی؟ نه... تو مالِ منی. هیچکس حق نداره به ملکهیِ این بازیِ کثیف دست درازی کنه، حتی اگر اون ملکه خودش از جونش سیر شده باشه!»
نگاهم رو دوختم به چشمهای تارش و با صدایی که از تهِ دلِ لجبازم برمیاومد، گفتم:
- «من ملکهی هیچکس نیستم... من فقط زندانیِ توام. ولی یادت باشه، قفسهات بالاخره یه روز میشکنه.»
گوشهی لبِ جونگکوک بالا رفت؛ لبخندی خطرناک که نشون میداد از این مبارزهی بیپایان لذت میبره.
---
**
**پارت ۲۳**
جلسه بدونِ هیچ حرفِ اضافهای، توی اون سکوتِ مرگبار و سنگین خیلی زود تموم شد. هیچکس جرات نداشت حتی سرش رو بالا بیاره و به سمتِ ما نگاه کنه. کانگ همونطور که رنگش به گچی میزد، سرش رو پایین انداخته بود و از ترسِ جونش نفس نمیکشید.
جونگکوک با همون اقتدار از جاش بلند شد. دستِ من رو که هنوز توی دستِ آهنینش اسیر بود، کشید و دنبالِ خودش بیرون برد. یونا هم با چهرهای درهمرفته، رنگپریده و چشمهایی که از حسادت و خشم سرخ شده بود، پشتِ سرِ ما حرکت میکرد. کاملاً معلوم بود که از دیدنِ اون میزان از توجه و واکنشِ خشونتآمیزِ جونگکوک نسبت به من، داره از درون منفجر میشه.
به محض اینکه سوارِ ماشین شدیم و درها قفل شد، فضای داخلِ ماشین پُر شد از یه تنشِ خفهکننده و سنگین. جونگکوک فرمون رو با دو دست چنان محکم گرفته بود که بندِ انگشتهاش سفید شده بود. اون حتی به جلو نگاه نمیکرد؛ رگهای گردنش هنوز از خشمِ توی اون سالن متورم بود.
یونا از صندلیِ جلو برگشت عقب، با چشمهای عصبی به من نگاه کرد و با لحنی که از حرص لرزش داشت، رو به جونگکوک گفت:
- «جونگکوک... واقعاً به خاطرِ این دختره داشتی کلِ معامله رو با کانگ به هم میزدی؟ اون فقط یه عکاسِ فضوله! چرا اینقدر داری بزرگش میکنی؟ داری بهش بها میدی که...»
جونگکوک حتی اجازه نداد حرفِ یونا تموم بشه. سرش رو چرخوند و با یه نگاهِ سرد، برّنده و کشنده به یونا خیره شد؛ نگاهی که هر آدمی رو سر جای خودش منجمد میکرد.
- «یونا...» صداش مثلِ لبهی یه تیغِ برّنده پایین آمد. «توی کارِ من دخالت نکن. حدِ خودت رو یادت نره. اگر یک بار دیگه به زبون بیاری که چه کسی توی عمارتِ من چه ارزشی داره، همین الان برت میگردونم همون جایی که پیدات کردم. فهمیدی؟»
رنگِ صورتِ یونا پرید. لبهاش از شدتِ خشم و تحقیر لرزید، روم رو برگردوند و دیگه حتی یک کلمه هم حرف نزد.
جونگکوک نفسِ عمیقی کشید و این بار نگاهش از آینهی وسطِ ماشین، مستقیماً روی چشمهای من قفل شد. نگاهش پر از حرفهای نگفته، خشم، و یه جور مالکیتِ مطلق بود. ماشین با سرعت توی جادهی مهآلودِ سئول به سمت عمارت میروند.
اون برگشت سمتم و با صدایی که هنوز تهمایهی خشونت توش موج میزد، گفت:
- «تو هم فکر نکن خبری شده، النا... فکر کردی اونجا ازت دفاع کردم چون برام عزیزی؟ نه... تو مالِ منی. هیچکس حق نداره به ملکهیِ این بازیِ کثیف دست درازی کنه، حتی اگر اون ملکه خودش از جونش سیر شده باشه!»
نگاهم رو دوختم به چشمهای تارش و با صدایی که از تهِ دلِ لجبازم برمیاومد، گفتم:
- «من ملکهی هیچکس نیستم... من فقط زندانیِ توام. ولی یادت باشه، قفسهات بالاخره یه روز میشکنه.»
گوشهی لبِ جونگکوک بالا رفت؛ لبخندی خطرناک که نشون میداد از این مبارزهی بیپایان لذت میبره.
---
**
- ۲۱۴
- ۰۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط