Little stranger
Little stranger
Part 3 ادامه ی
Mike: جونگک...جونگکوک به خدا من... من نمیخواستم... من نمیخواستم اینکارو بکنم
Jungkook: نمیخواستی؟؟؟ پس چرا انجامش دادی فکر کردی من نمیدونم اینجا چی میگذره؟ من از همون اولش بهت مشکوک بودم... و تو چیکار کردی؟ شک من رو برطرف کردی من مطمئن شدم که تو یک خیانتکار هستی و کی میدونه من با خیانتکارها چیکار میکنم؟
نزدیک قفسه ای شد در اون رو باز کرد
وقتی در قفسه رو باز کرد اونجا پر از تیزی های مختلف و زنجیر های مختلفی وجود داشت
جونگکوک به مایک نگاه کرد و گفت :"نظرت چیه؟ اینها خیلی خوشگلن نه؟"
پوزخندی زد و اینهارو گفت . مایک که از ترس داشت به ناخونهاش فشار وارد میکرد به اون قفسه خیره شده بود نمیدونست باید چیکار کنه و خب این فقط جنب و جوش جونگکوک برای شکنجه دادنش رو افزایش میداد .
مایک حتی نمیتونست توی چشمهای جونگکوک نگاه هم بکنه، جونگکوک نزدیک یکی از تیزی ها شد و گفت: "ببینم... از اونجایی که خیلی آدم بخشنده ای هستم بهت دوتا انتخاب میدم.
میخوای با این تیزی بدنت رو خط خطی کنم یا میخوای با این شلاق بهت ۶۰ بار شلاق بزنم؟ انتخاب با خودته."
مایک ترسیده به جونگکوک نگاه کرد و سرش رو به نشونه ی نه تکون داد ولی جونگکوک خم شد و دستهای مایک که از پشت بسته شده بود رو با فندک طناب رو پاره کرد و همینطور صحبت میکرد.
"تو لازم نیست دلیلی بیاری که چرا بخاطر پول تمام اون مدارک رو که برای نجات پدرم بود رو سوزوندی. منم میخوام بهت محبت کنم پس خوب گوش کن.
میدونم که از ترس نزدیک خیس کردن خودتی... بهم بگو اون کسی که براش کار میکنی کیه؟"
مایک چیزی نگفت و همین باعث شد جونگکوک فندک رو نزدیک دست مایک بگیره و وقتی کمی از انگشت مایک با شعله ی فندک تماس برقرار کرد و مایک داد زد از درد، جونگکوک هم با خونسردی تمام به مایک نگاه میکرد و بلاخره مایک گفت:
Mike: "باشه باشه میگم فقط منو ول کن "
جونگکوک منتظر نگاهش کرد و مایک گفت:
Mike: "فقط یک اسم رو میشناسم من حتی قیافه ی رئیسم رو هم ندیدم... اسمش... اسمش کیم مین گو هست"
جونگکوک به محض اینکه اون اسم رو شنید کمی جا خورد اون اسم نمیتونه دوست صمیمی پدرش باشه جونگکوک به وضوح یادشه که اون مرد نزدیک بود سر قبر پدرش جوری ناراحت بود و باورش نمیشد که دوست صمیمیش مرده . ولی الان همه چیز فرق میکرد.
جونگکوک گفت :
Jungkook:" بندازینش توی اون اتاق سفید "
و در آخر جونگکوک بلند شد و چسب روی دهن مایک رو دوباره بست و تنها صدای خفه ای از داد زدن مایک میشنید و بعد دستکش های چرمش رو درآورد و از اونجا رفت.
ادامه دارد...
Part 3 ادامه ی
Mike: جونگک...جونگکوک به خدا من... من نمیخواستم... من نمیخواستم اینکارو بکنم
Jungkook: نمیخواستی؟؟؟ پس چرا انجامش دادی فکر کردی من نمیدونم اینجا چی میگذره؟ من از همون اولش بهت مشکوک بودم... و تو چیکار کردی؟ شک من رو برطرف کردی من مطمئن شدم که تو یک خیانتکار هستی و کی میدونه من با خیانتکارها چیکار میکنم؟
نزدیک قفسه ای شد در اون رو باز کرد
وقتی در قفسه رو باز کرد اونجا پر از تیزی های مختلف و زنجیر های مختلفی وجود داشت
جونگکوک به مایک نگاه کرد و گفت :"نظرت چیه؟ اینها خیلی خوشگلن نه؟"
پوزخندی زد و اینهارو گفت . مایک که از ترس داشت به ناخونهاش فشار وارد میکرد به اون قفسه خیره شده بود نمیدونست باید چیکار کنه و خب این فقط جنب و جوش جونگکوک برای شکنجه دادنش رو افزایش میداد .
مایک حتی نمیتونست توی چشمهای جونگکوک نگاه هم بکنه، جونگکوک نزدیک یکی از تیزی ها شد و گفت: "ببینم... از اونجایی که خیلی آدم بخشنده ای هستم بهت دوتا انتخاب میدم.
میخوای با این تیزی بدنت رو خط خطی کنم یا میخوای با این شلاق بهت ۶۰ بار شلاق بزنم؟ انتخاب با خودته."
مایک ترسیده به جونگکوک نگاه کرد و سرش رو به نشونه ی نه تکون داد ولی جونگکوک خم شد و دستهای مایک که از پشت بسته شده بود رو با فندک طناب رو پاره کرد و همینطور صحبت میکرد.
"تو لازم نیست دلیلی بیاری که چرا بخاطر پول تمام اون مدارک رو که برای نجات پدرم بود رو سوزوندی. منم میخوام بهت محبت کنم پس خوب گوش کن.
میدونم که از ترس نزدیک خیس کردن خودتی... بهم بگو اون کسی که براش کار میکنی کیه؟"
مایک چیزی نگفت و همین باعث شد جونگکوک فندک رو نزدیک دست مایک بگیره و وقتی کمی از انگشت مایک با شعله ی فندک تماس برقرار کرد و مایک داد زد از درد، جونگکوک هم با خونسردی تمام به مایک نگاه میکرد و بلاخره مایک گفت:
Mike: "باشه باشه میگم فقط منو ول کن "
جونگکوک منتظر نگاهش کرد و مایک گفت:
Mike: "فقط یک اسم رو میشناسم من حتی قیافه ی رئیسم رو هم ندیدم... اسمش... اسمش کیم مین گو هست"
جونگکوک به محض اینکه اون اسم رو شنید کمی جا خورد اون اسم نمیتونه دوست صمیمی پدرش باشه جونگکوک به وضوح یادشه که اون مرد نزدیک بود سر قبر پدرش جوری ناراحت بود و باورش نمیشد که دوست صمیمیش مرده . ولی الان همه چیز فرق میکرد.
جونگکوک گفت :
Jungkook:" بندازینش توی اون اتاق سفید "
و در آخر جونگکوک بلند شد و چسب روی دهن مایک رو دوباره بست و تنها صدای خفه ای از داد زدن مایک میشنید و بعد دستکش های چرمش رو درآورد و از اونجا رفت.
ادامه دارد...
- ۱.۳k
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط