اهم پارت ۶ و ۷ رو باهم آپ کردم :) امیدوارم خوشتون بیاد :)))

- اره دکتر عاشق شد ! ولی نباید میشد . این مشکل اون بود نه من ! من از عشق تنفر داشتم ؛ عشق آدم رو کور میکنه ! اون کور شده بود به طوری که حتی اگه بهش میگفتم خودت رو از ساختمون چهل طبقه پرت کن پایین ؛ این کار رو میکرد ...
خودکارم رو توی دست هام می چرخوندم
- چی می خوای بپرسی ا/ت؛بپرس؟
+امم تمام این پنج نفر عاشقت شدن؟
کوک یهو خندید منم از خنده های وحشتناکش ترسیدم - آره شدن ؛ اونا احمق بودن و من باهوش ! میدونی دکتر من اولین باره که دارم اینها رو به کسی میگم سعی کردم لبخند بزنم
+ خوشحالم که می‌شنوم
-خب کجا بودیم !اوممم..داشتم میگفتم لیا برای من هر کاری می‌کرد یادمه یه روز توی خیابون بودیم بهش گفتم من اون جواهر سفید رنگ‌ تو اون جواهر فروشی فروشی رو میخوام ! امم فقط خواسته هامو گفتم !
میدونستم که که اون پولی برای خریدن اون جواهر نداره ؛ ولی میدونی چی شد ا/ت ؟
جانگ کوک سرشو جلو آورد و بهم نگام کرد
- فردای اون روز با اون جواهر به دیدم اومد ؛ حالا میفهمی عشق یعنی چی ؟ یعنی دیونگی !!!
پلک زود و ادامه خرفش رو زد
- اونجا بود که فهمیدم که و قتی کسی کور بشه میتونه خیلی کارا ها بکنه ؛ اون کور عشق من شده بود و خوب این برای من خیلی بهتر بود ؛ مدتی گذشت و بعد فهمیدم حالم باهاش خوب نیست ، در واقع دیگه به دردم نمی خورد ؛ می خواستم بدون دردسر بفرستم بره ؛ اون سنش زیاد بود ولی طوری رفتار می‌کرد که انگار شیش سالشه ؛ اون نرفت من هم مجبور شدم راه دیگه ای رو امتحان کنم به اجبار بهش گفتم اگر خواهر تو برام بیاری و خانوادتو به قتل برسونی می تونیم با هم باشیم . می دونی اون چیکار کرد ؟
- خانوادشو به قتل رسوند !!
ومن همونجا بود که فهمیدم برای زندگی کردن لازم نیست خودتو رو به خطر بندازی فقط لازمه از دیگران استفاده کنی ..‌‌
+ میخوام بدونم چطوری مرد ؟
- داستانش طولانیه اونو به زندان بردن و حکم قصاص براش بریدن ولی لینا زود تر اقدام به خودکشی کرد ؛ جالب برش میدونی چیه ؟ اون حتی اسمی از من نبورد
نفس کشیدن برام سخت شده بود ازش پرسیدم
+ خواهرش چی شد
- اوه خدای من تو فکر میکنی من اون دختر رو مثل لینا نگه داشتم ؟! نه اشتباه فکر نکن من کارمو خوب بلدم ؛ اگه همچین کاری میکردم امکان داشت پلیش ها به من شک کنن ؛ پس خواهر شو ول کردم ...
+ پش که این تور
اینو گفتم و بزاغ گلومو قورت دادم
- ترسیدی ؟
جانگ کوک گفت و از رو تخت بلند شد
+ نه نه اصلا
کوک کنارم رو صندلی نشست
- پس نمی ترسی ؟؟
+ چی
+ نه نمی ترسم
- چه عالی
اینو گفت و خندید
- دکتر نظرت راجب من چیه ؟
+ نظرم
- آره بهم بگو ! بگو ببینم چی راجبم فک میکنی ؟
+ خوب من کسی نیستم که بخوام راجبت نظر بدم ؛ خب تو بیمار منی ...
- بیمار
+ می تونیم اسمشو یه چیز دیگه بزاریم ... اممپارت ۷

دو روز از آخرین باری که جانگ کوک رو دیده بودم می‌گذشت نمی دونستم چرا این پسر انقدر ذهنمو در گیر کرده بود امروز روزی که جانگ کوک ازم خواسته بود به دیدنش برم نمی دونم باید به دیدنش میرفتم ؟ ولی اون پسر بشدت ترسناک و مرموز بود ولی با تمام این ها دوست داشتم به دیدنش برم ولی اگر امروز به دیدنش میرفتم یعنی به حرفش گوش داده بودم ولی نمی خواستم خودمو ضعیف نشون بدم همش سعی می‌کردم حواسم رو پرت کنم ولی مگه میشد
تصمیمم رو گرفتم به دیدنش نرم برای این یکم حالم بهتر شه به تهیونگ زنگ زدم چون اون میتونست حالم رو خوب کنه زنگ زدم و چند دقیقه ای با هم حرف زدیم
******
با لرزی که نمیدونم از کجا به پاهام وارد شده بودن وارد تيمارستان شدم همون لحظه دکتر هان رو دیدم
+ سلام دکتر
-سلام ا/ت ؛ حالت چطوره
+ ممنونم دکتر
-اومدی به جانگکوک سر بزنی
+ بله دکتر
- حالش چطوره؟
چی باید می گفتم باید می گفتم رفتار عجیبی داره یا باید بهش دروغ بگم.
+ فعلا که چیز زیادی ازش نمیدونم دکتر ؛ ولی به نظر میرسه اونقدر که میگفتید مشکلش حاد نیست
- رو چه حسابی این حرف رو میزنی ا/ت
+اون داره تلاش میکنه اتفاقاتی که افتاده رو برام تعریف کنه . این عجیب نیست ؟
_ خواهش می کنم محتاط باش
لبخند زورکی زدم
+همه چیز تحت کنترلمه دکتر
دروغ می گفتم وقتی جانکوک رو می دیدم کارام دست خودم نبود.
- خیلی خب ؛ من جلسه دارم فعلا خدانگهدار ا/ت
+ مراقب خودتون باشید دکتر
بعد از اینکه دکتر رفت به سمت اتاق جانکوک رفتم و وارد اتاق شدم و جانکوکی رو دیدم که از پنجره به بیرون نگاه می کرد فکر میکردم این بار هم با ورود به اتاق با پوزخندش رو به رو بشم ولی نه ...
دیدگاه ها (۱۰)

Forbidden love⑨حالم خیلی بد بود چشمام پر از اشک شده بود و دس...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

True Love⑨تهیونگچند روز از اون شامی که خوردیم گذشته بود حرفا...

تمرین تقریباً تموم شده بود و ات با تمام توانش سعی می‌کرد آخر...

تک‌پارتی | اعترافی که قرار نبود گفته شودویو ا/تامروز قرار بو...

ددی خون آشام من

تکپارتی (ولی توی عکس اشتباه شده)وقتی حامله بودی (درخواستی)ا/...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط