my favorite bully. p1
(درخواستی)
زنگ تفریح به صدا در آمد، که البته
برای آن دختر بیشتر شبیه صدای سوهان روحش بود.
به سرعت ظرف غذایش را برداشت و سعی کرد به سمت جایی خلوت برود تا آن ها پیدایش نکنند. در حالی که میدوید مدام پشت سرش را نگاه میکرد که دنبالش نیایند، غافل از اینکه آن ها پشت سرش نبودند، درست روبرویش بودند. و این را زمانی فهمید که درحال دویدن، با آن پسر برخورد کرد. یعنی زمانی که برای فرار خیلی دیر بود.
_کجا با این عجله خانم کوچولو؟
خودش بود. همان پسر. البته نه فقط خودش. دار و دسته قلچماق ها و دختر هایی که از سر و کولش بالا میرفتن هم همراهش بودند.
*از جونم چی میخوای هیونجین؟...
پسر خنده ای کرد. رفیق هاشم پشت سرش شروع به خندیدن کردن.
_تو چقدر خودت رو دست بالا گرفتی خانم کوچولو. واقعا فکر کردی من از آدم حال بهم زنی مثل تو چیزی میخوام؟ خیلی احمقی.
آن پسر، شاید تا بحال حتی نوک انگشتش هم به دختر نخورده بود، اما از طریق دهانش تا توانسته بود او را آزار داده بود. فیزیکی و جسمی نه، اما روحی هر چقدر که میتوانست او را تحقیر کرده بود. و متاسفانه همین باعث میشد دختر نتواند قلدری هایی که بهش میشد را ثابت کند، زیرا اثری از آزار فیزیکی روی بدنش نبود.
دوباره دهان باز کرد تا حرفی بزند، اما با صدای مدیر مدرسه که از بلندگو ها پخش شد، نتوانست بیشتر آن دختر را تحقیر کند.
~همگی توجه کنید، دانش آموز تازه وارد داریم، لطفا همه ی سال آخری ها برگردن توی کلاس هاشون تا ما کلاس دوست جدید تون رو انتخاب کنیم.
دوباره دانش آموز جدید. تقریبا هر ماه یک دانش آموز جدید به مدرسه اضافه میشد. دختر از خدا خواسته به سمت کلاس دوید و پسر هم از ناچاری با بی حوصلگی به سمت کلاس قدم برداشت.
~خیلی خب دوستان ما تصمیم گرفتیم کلاس شما بهترین کلاس برای دوست جدیدتونه. حالا همگی بهش خوش آمد بگید تا اون هم خودشو معرفی کنه!
یک پسر جدید. دانش آموزان با بی حوصلگی به او خوش آمد گفتند. اما هیونجین، احساس عجیبی داشت. احساس خطر. شاید کمی احساس حسادت؟ احساسی که خودش هم نمیدانست چرا به وجود آمده است. کم پیش می آمد که چنین دانش آموزی به آن مدرسه بی آید. اکثر دانش آموزان جدید یا دختر بودند، یا سال پایینی، نه یک پسر که دقیقا توی کلاسشان قرار بگیرد. آن هم نه هر پسری، پسری که اگر بی انصافی نکنیم، واقعا هم ظاهر جذاب و گیرایی داشت.
=سلام، من جانگ جوهان هستم و از ملاقاتتون خوشحالم.
پسر با لبخند دندان نما و لحن دلربایی لب زد. شاهزاده چارمینگ دوم وارد کلاس شده بود...
#سناریو #استری_کیدز #چند_پارتی #هیونجین
زنگ تفریح به صدا در آمد، که البته
برای آن دختر بیشتر شبیه صدای سوهان روحش بود.
به سرعت ظرف غذایش را برداشت و سعی کرد به سمت جایی خلوت برود تا آن ها پیدایش نکنند. در حالی که میدوید مدام پشت سرش را نگاه میکرد که دنبالش نیایند، غافل از اینکه آن ها پشت سرش نبودند، درست روبرویش بودند. و این را زمانی فهمید که درحال دویدن، با آن پسر برخورد کرد. یعنی زمانی که برای فرار خیلی دیر بود.
_کجا با این عجله خانم کوچولو؟
خودش بود. همان پسر. البته نه فقط خودش. دار و دسته قلچماق ها و دختر هایی که از سر و کولش بالا میرفتن هم همراهش بودند.
*از جونم چی میخوای هیونجین؟...
پسر خنده ای کرد. رفیق هاشم پشت سرش شروع به خندیدن کردن.
_تو چقدر خودت رو دست بالا گرفتی خانم کوچولو. واقعا فکر کردی من از آدم حال بهم زنی مثل تو چیزی میخوام؟ خیلی احمقی.
آن پسر، شاید تا بحال حتی نوک انگشتش هم به دختر نخورده بود، اما از طریق دهانش تا توانسته بود او را آزار داده بود. فیزیکی و جسمی نه، اما روحی هر چقدر که میتوانست او را تحقیر کرده بود. و متاسفانه همین باعث میشد دختر نتواند قلدری هایی که بهش میشد را ثابت کند، زیرا اثری از آزار فیزیکی روی بدنش نبود.
دوباره دهان باز کرد تا حرفی بزند، اما با صدای مدیر مدرسه که از بلندگو ها پخش شد، نتوانست بیشتر آن دختر را تحقیر کند.
~همگی توجه کنید، دانش آموز تازه وارد داریم، لطفا همه ی سال آخری ها برگردن توی کلاس هاشون تا ما کلاس دوست جدید تون رو انتخاب کنیم.
دوباره دانش آموز جدید. تقریبا هر ماه یک دانش آموز جدید به مدرسه اضافه میشد. دختر از خدا خواسته به سمت کلاس دوید و پسر هم از ناچاری با بی حوصلگی به سمت کلاس قدم برداشت.
~خیلی خب دوستان ما تصمیم گرفتیم کلاس شما بهترین کلاس برای دوست جدیدتونه. حالا همگی بهش خوش آمد بگید تا اون هم خودشو معرفی کنه!
یک پسر جدید. دانش آموزان با بی حوصلگی به او خوش آمد گفتند. اما هیونجین، احساس عجیبی داشت. احساس خطر. شاید کمی احساس حسادت؟ احساسی که خودش هم نمیدانست چرا به وجود آمده است. کم پیش می آمد که چنین دانش آموزی به آن مدرسه بی آید. اکثر دانش آموزان جدید یا دختر بودند، یا سال پایینی، نه یک پسر که دقیقا توی کلاسشان قرار بگیرد. آن هم نه هر پسری، پسری که اگر بی انصافی نکنیم، واقعا هم ظاهر جذاب و گیرایی داشت.
=سلام، من جانگ جوهان هستم و از ملاقاتتون خوشحالم.
پسر با لبخند دندان نما و لحن دلربایی لب زد. شاهزاده چارمینگ دوم وارد کلاس شده بود...
#سناریو #استری_کیدز #چند_پارتی #هیونجین
- ۱.۴k
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط