سوآ توی تخت نیمخیز شده بود. نورِ مهتابیِ بالای سرش چشمه
سوآ توی تخت نیمخیز شده بود. نورِ مهتابیِ بالای سرش چشمهاش رو اذیت میکرد.
با دست دنبال چیزی گشت… عینکش.
ولی وقتی دستش به فریم شکستهی کنار بالشت خورد، قلبش فروریخت.
شیشهٔ یکی از لنزها ترک خورده بود. دستهی سمت راستش جدا شده بود.
سوآ عینک رو جلوی چشمش گرفت… تصویرها تار بودن. لبهها میلرزیدن.
چشمهاشو تنگ کرد، ولی جز خطوط مبهم و نور پخششده چیزی نمیدید.
صداهای اطراف دور و گنگ بودن. صدای پای کسی نزدیک شد.
در باز شد. سوآ چشمهاشو بیشتر تنگ کرد.
یه سایه وارد شد. قد بلند، شونههای افتاده، دستبهجیب.
صدای سرد و آشنا:
«بیدار شدی؟»
سوآ پلک زد.
«…شوگا؟»
نزدیکتر اومد.
صندلی کنار تختو کشید، نشست. یه لحظه هیچچی نگفت. فقط نگاهش کرد. نگاهش سرد بود، ولی توی حالت نشستن و سکوتش، یه چیزی فرق داشت.
یه بطری آب برداشت، درشو باز کرد و گرفت سمت سوآ.
شوگا: «بخور. لازم داری.»
سوآ دست برد جلو، ولی چون درست نمیدید، بطری از دستش لیز خورد. چند قطره ریخت روی پتو.
شوگا آهی کشید. با کمی کلافگی، بطری رو دوباره برداشت و خودش گرفت جلوی لب سوآ.
شوگا (کوتاه): «آروم.»
سوآ آب خورد. گلوی خشکشدهش بهتر شد.
بعد با صدای آرومی گفت:
«عینکم… شکسته.»
شوگا فقط نگاهش کرد. بعد گفت:
«فردا میخرم یه جدیدش. اینیکی دیگه به درد نمیخوره.»
سرد گفت، بدون دلسوزی.
ولی توی صداش… بیتفاوتی محض نبود.
سوآ چیزی نگفت. دستاشو توی پتو جمع کرد.
نگاهش هنوز تار بود، ولی تصویر مبهم شوگا روبهروش—دستبهسینه، ساکت، ولی اینبار… نرفته بود.
همین کافی بود که یه لحظه بغض کنه، اما فرو داد.
شوگا به ساعت دیواری نگاهی انداخت.
شوگا: «اگه دوباره خودتو به این حال بندازی، دیگه خودت باید راهی بیمارستان شی. نمیدونم چرا اینقدر بیفکری میکنی.»
بازم سرد بود. ولی الان کنار تخت بود.
همین کنار بودن، وسط اینهمه تاریکی، مثل یه نقطهٔ روشن خاکستری بود—بیاحساس، اما واقعی.
با دست دنبال چیزی گشت… عینکش.
ولی وقتی دستش به فریم شکستهی کنار بالشت خورد، قلبش فروریخت.
شیشهٔ یکی از لنزها ترک خورده بود. دستهی سمت راستش جدا شده بود.
سوآ عینک رو جلوی چشمش گرفت… تصویرها تار بودن. لبهها میلرزیدن.
چشمهاشو تنگ کرد، ولی جز خطوط مبهم و نور پخششده چیزی نمیدید.
صداهای اطراف دور و گنگ بودن. صدای پای کسی نزدیک شد.
در باز شد. سوآ چشمهاشو بیشتر تنگ کرد.
یه سایه وارد شد. قد بلند، شونههای افتاده، دستبهجیب.
صدای سرد و آشنا:
«بیدار شدی؟»
سوآ پلک زد.
«…شوگا؟»
نزدیکتر اومد.
صندلی کنار تختو کشید، نشست. یه لحظه هیچچی نگفت. فقط نگاهش کرد. نگاهش سرد بود، ولی توی حالت نشستن و سکوتش، یه چیزی فرق داشت.
یه بطری آب برداشت، درشو باز کرد و گرفت سمت سوآ.
شوگا: «بخور. لازم داری.»
سوآ دست برد جلو، ولی چون درست نمیدید، بطری از دستش لیز خورد. چند قطره ریخت روی پتو.
شوگا آهی کشید. با کمی کلافگی، بطری رو دوباره برداشت و خودش گرفت جلوی لب سوآ.
شوگا (کوتاه): «آروم.»
سوآ آب خورد. گلوی خشکشدهش بهتر شد.
بعد با صدای آرومی گفت:
«عینکم… شکسته.»
شوگا فقط نگاهش کرد. بعد گفت:
«فردا میخرم یه جدیدش. اینیکی دیگه به درد نمیخوره.»
سرد گفت، بدون دلسوزی.
ولی توی صداش… بیتفاوتی محض نبود.
سوآ چیزی نگفت. دستاشو توی پتو جمع کرد.
نگاهش هنوز تار بود، ولی تصویر مبهم شوگا روبهروش—دستبهسینه، ساکت، ولی اینبار… نرفته بود.
همین کافی بود که یه لحظه بغض کنه، اما فرو داد.
شوگا به ساعت دیواری نگاهی انداخت.
شوگا: «اگه دوباره خودتو به این حال بندازی، دیگه خودت باید راهی بیمارستان شی. نمیدونم چرا اینقدر بیفکری میکنی.»
بازم سرد بود. ولی الان کنار تخت بود.
همین کنار بودن، وسط اینهمه تاریکی، مثل یه نقطهٔ روشن خاکستری بود—بیاحساس، اما واقعی.
- ۱۷.۸k
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط