پارت۴۹

-دو ساعته داری جفتک میندازی. . . نباید بیدار شم؟
بازوش رو از زیر سرم بیرون کشید و زمزمه کرد:
-میری پایین یا با لگد پرتت کنم؟
خودم رو بهش نزدیک تر کردم؛ دست هام رو دور بدن برهنه اش حلقه و
پاهام رو به پاهاش قفل کردم.
مثل یک کوآال به تنش چسبیده بودم و هیچ قصدی برای جدا شدن ازش
نداشتم.
-بهت گفتم باید مسئولیت منو قبول کنی تو این مدت. . . دوست پسرا
همینجوری میخوابن. نه؟
بدون اینکه تکون بخوره, نفسش رو بیرون داد و جواب داد:
-بنظرت تو زندگی قبلیم چه گناه بزرگی مرتکب شدم که حاال باید تو رو
تحمل کنم؟ جنگ جهانی راه انداختم؟ به کشورم خیانت کردم؟
سرم رو روی سینه اش گذاشتم و لب زدم
شایدم یه ملتو از مرگ نجات دادی که آدم خوبی مثل من سر راهت قرار
گرفته. . .
صدای دم و بازدم پر از کالفگیش گوشم رو پر کرد.
-نمیخوای ولم کنی؟
خواستم دوباره قرارمون رو یادآوری کنم اما با باز شدن ناگهانی در اتاق و
افتادن نور چراغ قوه روی ما, نفسم بند اومد.
تهیونگ در یک حرکت منو با لگد به پایین تخت پرتاب کرد و سر جاش
نیم خیز شد.
-به شما توله سگا مگه نگفتم هرکی سر جای خودش باید بخوابه؟
پدرم درحالیکه از بین دندون های کلید شدش صحبت میکرد, به سمتمون
اومد و نور چراغ قوه رو روی هردومون انداخت.
کمرم رو که با شدت به کف زمین برخورد کرده بود رو مالیدم و ناله
کردم.
-آپااا. . .داشتیم حرف میزدیم فقط.
نور چراغ قوه رو روی صورتم انداخت و لب زد:
-این چه حرفیه که حتما باید نصفه شبی باهم بزنید. . .
اما با روشن شدن چراغ اتاق توسط مادرم که به تازگی اومده بود, جمله ی
پدرم دیگه ادامه پیدا نکرد.
-سونگهو بس کن. . . داری چیکار میکنی؟
-میبینی که. . . نصفه شبی تو یه اتاق دارن چیکار میکنن؟
مادرم پیشونیش رو با انگشت هاش مالید و دست پدرم رو گرفت و از اتاق
به سمت بیرون هلش داد.
-کوک لطفا برگرد اتاق خودت. . . من بعدا با پدرت صحبت میکنم
آهی کشیدم و مشتی روی پام زدم.
اصال چرا پدرم باید این ساعت از شب به سرش بزنه که مارو چک کنه.
-دردسر خالصی. . . چراغو خاموش کن و دیگه هم مزاحمم نشو تا صبح
تهیونگ با بی حوصلگی لب زد و دوباره زیر پتو خزید.
لبهام رو جمع کردم و از جام بلند شدم
اشکالی نداشت. . . از فردا صبح هم میشه کارم رو شروع کنم.
______________________________________________
TAEHUNG’S P.O.V
-همه ی چیزایی که گفته بودمو آوردی؟
جین درحالیکه حتی به خودش زحمت نمیداد تا از ماشین پیاده بشه, لبخند
دندون نمایی زد و زمزمه کرد:
-آره, همه چی. . . راحتی اینجا؟
کمی مکث کردم و بعد به پیژامه ای که تنم بود اشاره کردم.
-میبینی که چقدر راحتم. . .
خنده ی بلندی کرد و لب زد:
-بعنوان داماد خانواده جئون واقعا برازنده شدی رفیق
اما انگار که چیزی رو به یاد آورده باشه, خنده اش رو قورت داد و ادامه
داد:
دیدگاه ها (۰)

ادامه پارت ۷۴

پارت ۴۰

تکپارتی تهیونگ

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_93وارد اتاق که شدیم درو قفل ...

دختر و پارتی

🧡🖇🍂شهریور رو باید قدم زدکوچه به کوچه، خیابون به خیابون…شهریو...

◝ تیمــــآرم‌ کــن . . ◟- #ParT_5 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄بی ه...

(بچه ها بخدا غمگینه اگه دوست ندارید نخونید🤍)...................

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **فصل دوم - ...

◝ تیمــــآرم‌ کــن . . ◟- #ParT_19 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄باه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط