Psychic lover81🖤

Psychic lover81🖤
سونا:من واقعا ازتون ممنونم(تعظیم)
کای:قابلی نداشت
سونا به سمت اتاق اتاق رفت.
یادش رفت بپرسه اتاق شماره ی چند
ولی وقتی وارد طبقه ی هفتم شد دید که
یکی هست و اون رو همراهی میکنه.
خوب مشکل اتاق هم حل شد فقط مونده بود…ای وای،اصل کاری مونده که.هنوز
به یونگی نگفت.سونا به سمت گوشیش
رفت و وارد قسمت پیام ها شد.
تو پیام به یونگی نوشت
“سلام اوپا،
من مجبورم امشب رو اینجا بمونم چون
جی‌کی مشغول کاره .و اینکه من یک
اتاق وی ای پی گرفتم و درش رو قفل
کردم و کسی نمیاد تو و اینکه خواستم
بگم نترس .”
سونا گوشیش رو کنار گذاشت.
لباسش کمی سخت بود براش و به
سختی سعی کرد خودش رو به خواب بزنه
چون میدونست بلخره خوابش میبره.
موفق هم شد.
“تو همین زمان جی‌کی”
جولیا:ایییی دد٫ی این رانده دهمه
جی‌کی:اومممم گرل نگو که کسی منتظرته
جولیا:اه باشع اییییی دد،ی جـ‌ رم دادی
جی‌کی:وقتی زیر منی….اهه باید اینجوری
بشه.
نزدیک ارضـ ‌ا شدن جفتشون بود که
یک دفعه قفل در چرخید و در باز شد
کای:آقا سری جمع کنین بیاین که وضعیت
اسطراریه
جی‌کی بدون توجه به موقعیت کشید
بیرون و شروع به لباس پوشیدن کرد.
جولیا:حداقل میزاشتی ار…
جی‌کی:به نفر بعدی بگو
جی کی سریع اونجا رو ترک کرد و به
سمت کای رفت.
کای:قربان داخل این مکان یک بمب ساعتی
کار گذاشته شده که کل این منطقه میره
رو هوا
جی‌کی:کجاست؟
کای:طبقه ی هفتم
جی‌کی:زود باشین برین
کای:شما اینجارو ترک کنین ما درستش
میکنیم
جی‌کی بدون مخالفتی از اونجا دور شد.
کای مستقیم به طبقه ی هفتم رفت
تمام افراد درحال گشتن راه رو شدن.
وقتی رفت و امد میکردن متوجه شدن
یکی از سرامیک های اونجا لق شده و
با راه رفتشون اون سرامیک کمی صدا
میده.الان موقعیت جوری بود که باید
به ترک دیوار هم شک میکردن.
وقتی فرش رو کنار زدن و کاشی رو برداشتن
متوجه شدن هرکس بوده زیاد حرفه ای
عمل نکرده.اون حداقل میتونست
سرامیک رو موقت بچسبونه.
اون ها فقط ده دقیقه وقت داشتن ولی
چیزی بلد نبودن.بی مهارت بودن!
“همین موقعه سونا’
با سرو صدای چندتا مرد از خواب پا شد.
کمی اطرافش رو آنالیز کرد و متوجه موقعیتش
شد.صدا ها از بیرون بود.از جاش بلند
شد و کمی خودش رو مرتب کرد.
در اتاق رو باز کرد و با صحنه ی رو به روش‌
خشکش زد.نه قطعا نباید اینجوری میشد
سونا خودش رو به اون ها رسوند و گفت
سونا:چرا هیچ کاری نمی کنید؟



چقدر دلم برای این قسمت ها
تنگ شده بود.
دیدگاه ها (۰)

عشقی حقیقی

رمان خرس عسلی من فصل دو پارت چهارصدای سوون توی فضای عمارت پی...

پارت ۲۲

چهره جولیا ب انقدر عصبی شد که همون لحظه یه مشت خیلی محکم به ...

ادامه پارت ۷۴

«𝓴𝓪𝓯𝓮𝓱 𝓪𝓻𝓪𝓷 𝓮𝓼𝓵𝓸»« پارت : ۲ » بالاخره وقت تعطیلی کافه رسید و...

🌹🍷...................پارت۶.................🍷🌹#معشوقه_آلفا………...

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت هفدهم 𓆪ات هنوز به نوشته روی دیوار خیره...

#pain#P¹⁰⁷#Season²خواست بلند بشه اما پاهاش توان این کار رو ن...

پارت۱۰انگشت‌هایِ ایزوکو خیلی آرام، مثل پر، روی پوستِ زبر و د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط