فیک کوک
𝕸𝖞 𝖒𝖆𝖋𝖎𝖆¹⁰³
چون نگهبان اگر بیدار بشه فقط یه تصویر میبینه. البته اینکار رو برای اتاق خود نگهبانه نکردم چون اگر بیدار شد و از دوربین اتاق خودش رو دید که تکون نمیخوره مثل یک عکس ثابته، شک نکنه.
آروم از درخت بالا رفتم و خودشو به بالای دیوار رسوندم.
ارتفاع زیادی تا زمین بود. گندش بزنن. به درک. با هزارتا سختی خودمو به پایین انداختم.
درو رو به آرومی باز کردم. وای اینجا چقدر خوشگلهههه. توی تاریکی هم حتی میدرخشید.
به آرومی دوروبرم رو نگاه کردم تا یه وقت سوتی ندم.
اصلا من خبرم اینجا چی میخوام؟ آها... شاید فقط بخوام بدونم چطوری زندگی میکنه؟ میخوام خانم گلشو ملاقات کنم. و همینطور اون بچهی کوچولوشو. وایسا. یوقت بیدار نباشن.
طبقهی بالا حرکت کردم. چندتا اتاق اونجا بود از زیر در میشد دید که برق یکی از اتاقا روشنه.
خب دور اون اتاقو خط میزنیم.
میخواستم سمت اتاق بغلی برم. اما خب به اونور تر که نگاه کردم، در یکی از اتاقا صورتی رنگ بود و پادری خیلی گوگولیمگولی داشت. حتما باید مال دخترش باشه.
به سختی جوری که صدایی نده در اتاق رو باز کردم. از لای در نگاهی به داخل انداختم. اتاق خاموش بود اما روی سقف پر بود از چراغهای شبنما به شکل ستاره و ماه که خیلی فضا و گوگولی کردهبود. کسی هم داخل نبود و فقط یه تخت کوچولو اون وسط بود.
آروم پامو داخل اتاق گذاشتم. انگار با دیدن جسمی که روی تخت دراز کشیده بود یادم رفت به گوشه و کنار اتاق نگاه کنم تا امن باشه.
اون بچه... اون خیلی ناز بود. خیلی!
ناخداگاه ماسکمو پایین کشیدم و کلاهم درآوردم.
سمتش خم شدم. قیافش جوری بود که میشد فهمید دختر اونه. خیلی خوشگل بود. اما مدل موهای کوچولوش فر و قهوهای رنگ بود..
لباس صورتیش واقعا خیلی خوشگل بود. اون بچهی کسی بود که خواب و خوراک برام نذاشته بود.. اما به شکل عجیبی نیاز داشتم و میخواستم تا بغلش کنم و بوسش کنم. یه لبخند کوچولو روی صورتش شکل گرفت.
الهی من قربونت برم قشنگم! من نمیتونم حسی که دارم رو توصیف کنم. این خیلی قشنگه.
دلیلش رو نمیدونم اما اشکام گونههام رو خیس کرده بودن.
همون لحظه دستی رو دور کمرم و روی صورتم حس کردم. دستی که روی صورتم بود یه دستمال داشت که کمکم داشت حالمو بدمیکرد.
هرکاری کردم نتونستم خودمو نجات بدم و خاموشی...
ویو جونگکوک
اولین لمس بعد از یکسال.
تمام مدت خودمو قایم کرده بودم. فهمیده بودم که میخواست بیاد توی خونه. برای محافظت از یوری باید پیشش میموندم. اونم دقیقا اومد توی اون اتاق. قبلم داشت محکم و محکمتر به سینم میکوبید. دلم میخواست میتونسم برم و محکم بغلش کنم و ببوسمش. اما مثل اینکه تازه بعد از یکسال یادش افتاده یه بچهداره و الانم میخواد از بغل من اونو جدا کنه.
چون نگهبان اگر بیدار بشه فقط یه تصویر میبینه. البته اینکار رو برای اتاق خود نگهبانه نکردم چون اگر بیدار شد و از دوربین اتاق خودش رو دید که تکون نمیخوره مثل یک عکس ثابته، شک نکنه.
آروم از درخت بالا رفتم و خودشو به بالای دیوار رسوندم.
ارتفاع زیادی تا زمین بود. گندش بزنن. به درک. با هزارتا سختی خودمو به پایین انداختم.
درو رو به آرومی باز کردم. وای اینجا چقدر خوشگلهههه. توی تاریکی هم حتی میدرخشید.
به آرومی دوروبرم رو نگاه کردم تا یه وقت سوتی ندم.
اصلا من خبرم اینجا چی میخوام؟ آها... شاید فقط بخوام بدونم چطوری زندگی میکنه؟ میخوام خانم گلشو ملاقات کنم. و همینطور اون بچهی کوچولوشو. وایسا. یوقت بیدار نباشن.
طبقهی بالا حرکت کردم. چندتا اتاق اونجا بود از زیر در میشد دید که برق یکی از اتاقا روشنه.
خب دور اون اتاقو خط میزنیم.
میخواستم سمت اتاق بغلی برم. اما خب به اونور تر که نگاه کردم، در یکی از اتاقا صورتی رنگ بود و پادری خیلی گوگولیمگولی داشت. حتما باید مال دخترش باشه.
به سختی جوری که صدایی نده در اتاق رو باز کردم. از لای در نگاهی به داخل انداختم. اتاق خاموش بود اما روی سقف پر بود از چراغهای شبنما به شکل ستاره و ماه که خیلی فضا و گوگولی کردهبود. کسی هم داخل نبود و فقط یه تخت کوچولو اون وسط بود.
آروم پامو داخل اتاق گذاشتم. انگار با دیدن جسمی که روی تخت دراز کشیده بود یادم رفت به گوشه و کنار اتاق نگاه کنم تا امن باشه.
اون بچه... اون خیلی ناز بود. خیلی!
ناخداگاه ماسکمو پایین کشیدم و کلاهم درآوردم.
سمتش خم شدم. قیافش جوری بود که میشد فهمید دختر اونه. خیلی خوشگل بود. اما مدل موهای کوچولوش فر و قهوهای رنگ بود..
لباس صورتیش واقعا خیلی خوشگل بود. اون بچهی کسی بود که خواب و خوراک برام نذاشته بود.. اما به شکل عجیبی نیاز داشتم و میخواستم تا بغلش کنم و بوسش کنم. یه لبخند کوچولو روی صورتش شکل گرفت.
الهی من قربونت برم قشنگم! من نمیتونم حسی که دارم رو توصیف کنم. این خیلی قشنگه.
دلیلش رو نمیدونم اما اشکام گونههام رو خیس کرده بودن.
همون لحظه دستی رو دور کمرم و روی صورتم حس کردم. دستی که روی صورتم بود یه دستمال داشت که کمکم داشت حالمو بدمیکرد.
هرکاری کردم نتونستم خودمو نجات بدم و خاموشی...
ویو جونگکوک
اولین لمس بعد از یکسال.
تمام مدت خودمو قایم کرده بودم. فهمیده بودم که میخواست بیاد توی خونه. برای محافظت از یوری باید پیشش میموندم. اونم دقیقا اومد توی اون اتاق. قبلم داشت محکم و محکمتر به سینم میکوبید. دلم میخواست میتونسم برم و محکم بغلش کنم و ببوسمش. اما مثل اینکه تازه بعد از یکسال یادش افتاده یه بچهداره و الانم میخواد از بغل من اونو جدا کنه.
- ۵.۲k
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط