{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یکی را دوست می دارم

یکی را دوست می دارم

ولی افسوس او هرگز نمی داند

نگاهش می کنم شاید

بخواند از نگاه من

که او را دوست می دارم

ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند

به برگ گل نوشتم من

که تو را من دوست می دارم

ولی افسوس او گل را

به زلف ِ کودکی آویخت تا او را بخنداند

به مهتاب گفتم ای مهتاب

سر ِ‌ راهت به کوی او

سلام من رسان و گو

تو را من دوست می دارم

ولی افسوس چون مهتاب به روی بسترش لغزید

یکی ابر سیاه آمد که روی ماه ِ تابان را بپوشاند

صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت

بگو از من به دلدارم تو را من دوست می دارم

ولی افسوس و صد افسوس

ز ابر تیره برقی جست

که قاصد را میان ره بسوزانید

کنون وامانده از هر جا

دگر با خود کنم نجوا

یکی را دوست می دارم

ولی افسوس او هرگز نمی داند
دیدگاه ها (۱۴)

دیدی دلم جام باده‌ست، اما لبی تر نکردیصدها غزل گفتم از تو، ب...

یک دشت پر از گلهای سرخ عاشق تقدیم تو باد الهه عشق من

بـرای تویـی که تنهایی هایمــ پر از یاد توستــ …بـرای تویـی ک...

کوک: باشه( ترس )یون یکم شیر خورد یون: مرسی سیر شدمخواهر ته: ...

Pat:6اسم: عاشق چشماش شدمجونگکوک . سرم و اوردم بالا و با خنده...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②_بخش دوم_"به تو ربطی نداره من ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط