Anya x Damian پارت۲۵
آنیا:یعنی چرت ترینننن مزخرف ترینننن سخت ترینننن و حوصله سر بر ترین کار ممکنو به ما دادننننننن ای خدااااااا خسته شودممممم
دامیان:دامیان خوب بزار ببینم چند تا برگه رو برسی کردیم...... وای نه! هنوز ۲۶۳۴ تا برگه رو برسی کردیمممممم!!!
آنیا:خسته شودممممم😫
دامیان:بسه دیگه چقد غر میزنی!
آنیا:چرا سرم داد میزنی؟ 🥺دیگه دوسم نداری؟ 🥺
دامیان آهی کشید و گفت:ببخشید.....
و بعد در آبمیوشو باز کرد و یه قلوپ ازش خورد و آبمیوه رو گذاشت رو میز و یهویی و غافلگیرانه آنیا رو آورد تو بغلش
(آنیا و دامیان رو مبلن👍😃)
دامیان:ببخشید عزیزم.....منو ببخش لطفا...من نمیخواستم سرت داد بزنم....من دوست دارم خیلی خیلی زیاد....
آنیا هم محکم دامیان رو بغل کرد و گفت:معلومه که خیلی خسته ای اشکالی نداره تو یکم استراحت کن منم چندتا برگه ی دیگه رو برسی میکنم پسر دوم😄✨
دامیان یکم سرخ شد و گفت:میشه سرمو بزارم رو پاهات؟
آنیا خندید و گفت:باشه عزیز دلم 😙
(آنیا و دامیان رو مبلن👍😃)
دامیان رو مبل دراز کشید و سرشو روی پاهای آنیا گذاشت آنیا هم شروع کرد به برسی کردن برگه ها
کار آنیا و دامیان برای جشنواره این بود که به دانش آموزایی که میخوان داخل جشنواره فعالیت داشته باشن مجوز میدن👍🗿
کلی دانش آموز برای فعالیت توی جشنواره داوطلب شدن و کاری که میخوان توی جشنواره انجام بدن رو توی یه برگه نوشتن و باید آنیا و دامیان اون رو برسی کنن و طبق قوانین آکادمی بهشون مجوز بدن و تا هفته ی دیگه تمام اون برگه ها رو تموم کنن و به دفتر اصلی آکادمی تحویل بدن
آنیا: نزدیک ۴۰ تا رو امضا کردم
دامیان:خوش خط دیگه
آنیا:خیالت راحت😉
دامیان:بقیش باشه برای بعد بیا بریم یه چیزی بخوریم
آنیا با ذوق فراوان گفت:بریممممم✨
بقیشو فردا صبح میدم الان مامانم دادش در میاد که گوشیتو بیار😃💔
اگه خیلی چرت بود خیلی ببخشید 😓
دامیان:دامیان خوب بزار ببینم چند تا برگه رو برسی کردیم...... وای نه! هنوز ۲۶۳۴ تا برگه رو برسی کردیمممممم!!!
آنیا:خسته شودممممم😫
دامیان:بسه دیگه چقد غر میزنی!
آنیا:چرا سرم داد میزنی؟ 🥺دیگه دوسم نداری؟ 🥺
دامیان آهی کشید و گفت:ببخشید.....
و بعد در آبمیوشو باز کرد و یه قلوپ ازش خورد و آبمیوه رو گذاشت رو میز و یهویی و غافلگیرانه آنیا رو آورد تو بغلش
(آنیا و دامیان رو مبلن👍😃)
دامیان:ببخشید عزیزم.....منو ببخش لطفا...من نمیخواستم سرت داد بزنم....من دوست دارم خیلی خیلی زیاد....
آنیا هم محکم دامیان رو بغل کرد و گفت:معلومه که خیلی خسته ای اشکالی نداره تو یکم استراحت کن منم چندتا برگه ی دیگه رو برسی میکنم پسر دوم😄✨
دامیان یکم سرخ شد و گفت:میشه سرمو بزارم رو پاهات؟
آنیا خندید و گفت:باشه عزیز دلم 😙
(آنیا و دامیان رو مبلن👍😃)
دامیان رو مبل دراز کشید و سرشو روی پاهای آنیا گذاشت آنیا هم شروع کرد به برسی کردن برگه ها
کار آنیا و دامیان برای جشنواره این بود که به دانش آموزایی که میخوان داخل جشنواره فعالیت داشته باشن مجوز میدن👍🗿
کلی دانش آموز برای فعالیت توی جشنواره داوطلب شدن و کاری که میخوان توی جشنواره انجام بدن رو توی یه برگه نوشتن و باید آنیا و دامیان اون رو برسی کنن و طبق قوانین آکادمی بهشون مجوز بدن و تا هفته ی دیگه تمام اون برگه ها رو تموم کنن و به دفتر اصلی آکادمی تحویل بدن
آنیا: نزدیک ۴۰ تا رو امضا کردم
دامیان:خوش خط دیگه
آنیا:خیالت راحت😉
دامیان:بقیش باشه برای بعد بیا بریم یه چیزی بخوریم
آنیا با ذوق فراوان گفت:بریممممم✨
بقیشو فردا صبح میدم الان مامانم دادش در میاد که گوشیتو بیار😃💔
اگه خیلی چرت بود خیلی ببخشید 😓
- ۶.۱k
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط