اعتماد
p⁵
نیم ساعت بعد :
تهیونگ : من پیتزا، مرغ سوخاری و چیزبرگر میخوام.
جونکوک با تعجب نگاهش میکنه و میگه: اسبی مگه؟ چه خبرته پول ندارم عوضی!
تهیونگ: خفه شو.. لیاقت نداری یروز به هیونگت برسی؟
تعجب و خندم قاطی میشه و میگم: ببینم.. تو از جونکوک بزرگتری؟؟
جونکوک: مشکلش چیه؟.
جیا: هیچی.. فقط تعجب کردم
تهیونچ پوزخندی میزنه و میگه: مامان بابای من خیلی عجله داشتن واسه ی جفت شدن...
جیا: یااااا.. بیتربیت!
...
روز ها میگذره و من بی انرژی تر میشم. تهیونگ و بقیه بچه ها هر از گاهی بهم سر میزنن و جویای احوالم میشن. امروز بلاخره برای آزمایش خون میرم تا ببینم چه مرگم شده.. لباسهای تو خونه رو با یه هودی مشکی و شلوارک جین، عوض میکنم و با برداشتن کلید خونه میرم بیرون.
تا به محوطه ی آپارتمان میرسم میبینم که جکیونگ و سول توی ماشین منتظر منن. به سمت ماشین میرم و روی صندلی عقب میشینم.
جکیونگ : سلاممم
جیا : سلام. بریم دیروقته...
نیم ساعت بعد:
جیا: میترسممم«گریه»
دکتر آروم پد الکلی رو روی دستم میکشه: چیزی نیست دختر جون. آروم بگیر.
آروم خونم رو وارد شیشه میکنه.. سول بغلم میکنه و جوکیونگ با پوزخند مسخرهای نگاهم میکنه. بلافاصله بعد اینکه چسب رو به دستم میزنه بلند میشم اما سرم گیج میره و میافتم زمین که با جیغ دکتر مواجه میشم: بگیریدش.. بزاریدش روی تخت و دوتا پاهاش رو بزنید به دیوار.. دستش رو به گونه ام میرسونه و آروم نوازشش میکنه: نفس عمیق بکش.. با من همراه باش.. دم ، بازدم. دم، بازدم.. آفرین.. خوبه.. ادامه بده دختر جون...
نیم ساعتی میگذره. همونطور که روی تخت لم دادم و دوستام کنارمن دکتر به سمتم میاد: خب خانوم پارک.. توی خونتون اثری از آهن و ویتامین D نمیبینم. سردرد، سرگیجه، پادرد یا حتی گرفتگی رگ رو حس نمیکنید؟
نیم ساعت بعد :
تهیونگ : من پیتزا، مرغ سوخاری و چیزبرگر میخوام.
جونکوک با تعجب نگاهش میکنه و میگه: اسبی مگه؟ چه خبرته پول ندارم عوضی!
تهیونگ: خفه شو.. لیاقت نداری یروز به هیونگت برسی؟
تعجب و خندم قاطی میشه و میگم: ببینم.. تو از جونکوک بزرگتری؟؟
جونکوک: مشکلش چیه؟.
جیا: هیچی.. فقط تعجب کردم
تهیونچ پوزخندی میزنه و میگه: مامان بابای من خیلی عجله داشتن واسه ی جفت شدن...
جیا: یااااا.. بیتربیت!
...
روز ها میگذره و من بی انرژی تر میشم. تهیونگ و بقیه بچه ها هر از گاهی بهم سر میزنن و جویای احوالم میشن. امروز بلاخره برای آزمایش خون میرم تا ببینم چه مرگم شده.. لباسهای تو خونه رو با یه هودی مشکی و شلوارک جین، عوض میکنم و با برداشتن کلید خونه میرم بیرون.
تا به محوطه ی آپارتمان میرسم میبینم که جکیونگ و سول توی ماشین منتظر منن. به سمت ماشین میرم و روی صندلی عقب میشینم.
جکیونگ : سلاممم
جیا : سلام. بریم دیروقته...
نیم ساعت بعد:
جیا: میترسممم«گریه»
دکتر آروم پد الکلی رو روی دستم میکشه: چیزی نیست دختر جون. آروم بگیر.
آروم خونم رو وارد شیشه میکنه.. سول بغلم میکنه و جوکیونگ با پوزخند مسخرهای نگاهم میکنه. بلافاصله بعد اینکه چسب رو به دستم میزنه بلند میشم اما سرم گیج میره و میافتم زمین که با جیغ دکتر مواجه میشم: بگیریدش.. بزاریدش روی تخت و دوتا پاهاش رو بزنید به دیوار.. دستش رو به گونه ام میرسونه و آروم نوازشش میکنه: نفس عمیق بکش.. با من همراه باش.. دم ، بازدم. دم، بازدم.. آفرین.. خوبه.. ادامه بده دختر جون...
نیم ساعتی میگذره. همونطور که روی تخت لم دادم و دوستام کنارمن دکتر به سمتم میاد: خب خانوم پارک.. توی خونتون اثری از آهن و ویتامین D نمیبینم. سردرد، سرگیجه، پادرد یا حتی گرفتگی رگ رو حس نمیکنید؟
- ۲۲۹
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط