سایه های کلاغ

پارت دوم | مردی که از مرگ نمی‌ترسید
باران با شدت بیشتری روی آسفالت می‌کوبید.
قطره‌های آب از نوک موهای آوا روی صورتش می‌چکیدند، اما جرئت نداشت حتی پلک بزند.
چهار مرد مسلح، انتهای کوچه را بسته بودند.
اسلحه‌هایشان مستقیم به سمت او و مرد غریبه‌ای نشانه رفته بود که چند دقیقه پیش حتی اسمش را هم نمی‌دانست.
آرمان.
دست آرمان هنوز دور کمر آوا بود؛ محکم، اما نه آن‌قدر که درد بگیرد.
آوا با صدایی لرزان زمزمه کرد:
ـ تو... تو کی هستی؟
آرمان نگاهش را از افراد مسلح برنداشت.
ـ بعداً.
ـ ولی...
ـ الان فقط یه کار بکن...
آوا با ترس به صورتش نگاه کرد.
ـ نفس بکش.
قبل از اینکه فرصت کند چیزی بگوید، مردی که روبه‌رویشان ایستاده بود با خنده‌ای تمسخرآمیز فریاد زد:
ـ رئیس آرمان... بالاخره پیدات کردیم.
آرمان لبخند بسیار محوی زد.
ـ اشتباه می‌کنی...
صدایش آرام بود؛ آن‌قدر آرام که حتی ترسناک‌تر به نظر می‌رسید.
ـ شما منو پیدا نکردین...
اسلحه‌اش را بالا آورد.
ـ خودتون اومدین سمت مرگ.
اولین گلوله شلیک شد.
صدای انفجار گلوله، سکوت کوچه را درید.
آوا ناخودآگاه گوش‌هایش را گرفت و خم شد.
یکی از افراد مسلح روی زمین افتاد.
سه نفر دیگر پشت ماشین‌های پارک‌شده پناه گرفتند و رگبار گلوله‌ها شروع شد.
شیشه‌های مغازه‌ی کنار کوچه خرد شدند.
جرقه‌ی گلوله‌ها دیوارهای خیس را روشن می‌کرد.
آوا از ترس نفسش بند آمده بود.
«خدایا... این واقعیه؟»
آرمان او را پشت یک دیوار بتنی کشاند.
ـ سرت پایین.
ـ من... من می‌ترسم...
برای اولین بار، آرمان نگاه کوتاهی به او انداخت.
در آن نگاه سرد، چیزی شبیه نگرانی برق زد.
ـ معلومه که می‌ترسی...
مکث کرد.
ـ ولی تا وقتی کنار منی، زنده می‌مونی.
آوا نمی‌دانست چرا.
اما همین جمله، با وجود همه‌ی ترسی که داشت، برای چند ثانیه به او آرامش داد.
بلافاصله از این احساس عصبانی شد.
«من دیوونه شدم؟ چطور ممکنه به حرف یه آدم مسلح اعتماد کنم؟»
در همان لحظه، گلوله‌ای به چند سانتی‌متری صورتش خورد.
تکه‌های سیمان روی گونه‌اش پاشیدند.
بی‌اختیار جیغ کشید.
آرمان دستش را روی شانه‌ی او گذاشت.
ـ به من نگاه کن.
آوا با چشمانی پر از اشک به او خیره شد.
ـ وقتی گفتم بدو... بدون اینکه برگردی نگاه کنی، فقط بدو.
ـ اما تو چی؟
لبه‌ی لب آرمان خیلی کم تکان خورد.
ـ نگران من نباش.
ناگهان صدای ترمز چند خودرو در ابتدای کوچه پیچید.
درهای ماشین‌ها باز شدند.
مردانی با کت‌وشلوار مشکی و هدفون‌های بی‌سیم پیاده شدند.
همه تقریباً هم‌زمان گفتند:
ـ رئیس!
آوا با ناباوری به آرمان نگاه کرد.
پس واقعاً رئیس بود...
نه رئیس یک شرکت...
رئیس یک سازمان خطرناک.
یکی از محافظ‌ها با عجله گفت:
ـ دیر رسیدیم، رئیس.
آرمان حتی نگاهش هم نکرد.
ـ پنج ثانیه دیر رسیدین.
صدایش آن‌قدر سرد بود که مرد سرش را پایین انداخت.
ـ ببخشید.
درگیری فقط چند دقیقه طول کشید.
مهاجمان یا کشته شدند یا فرار کردند.
بار دیگر سکوت، کوچه را فرا گرفت.
اما برای آوا، دنیا دیگر مثل قبل نبود.
دستانش می‌لرزید.
زانوهایش توان ایستادن نداشتند.
همه‌چیز خیلی سریع اتفاق افتاده بود.
آرمان به سمتش برگشت.
ـ حالت خوبه؟
آوا با عصبانیتی که از دل ترس بیرون آمده بود، اشک‌هایش را پاک کرد و فریاد زد:
ـ خوبم؟!
صدا در کوچه پیچید.
ـ از چند دقیقه پیش دارن بهم تیراندازی می‌کنن! یه مرد غریبه میاد میگه می‌خوان بکشنت! بعد معلوم میشه رئیس یه گروه خلافکاره! انتظار داری خوب باشم؟!
برای اولین بار، آرمان سکوت کرد.
هیچ جوابی نداشت.
آوا با تمام قدرت او را هل داد.
ـ ازم فاصله بگیر!
بعد برگشت و شروع به دویدن کرد.
این بار حتی صدای آرمان را هم نشنید.
فقط می‌دوید...
اشک‌هایش با قطره‌های باران روی گونه‌هایش مخلوط شده بودند.
قلبش آن‌قدر محکم می‌زد که درد گرفته بود.
«باید فرار کنم... از همه‌شون...»
چند خیابان آن‌طرف‌تر، وقتی مطمئن شد دیگر کسی دنبالش نیست، سرعتش را کم کرد.
نفسش به شماره افتاده بود.
دستش را روی دیوار گذاشت تا نیفتد.
همان لحظه، صدای قارقار یک کلاغ دوباره در فضا پیچید.
کلاغ روی مجسمه‌ی سنگی میدان نشست.
چیزی از منقارش افتاد.
یک پاکت مشکی.
آوا با تردید خم شد و آن را برداشت.
روی پاکت فقط یک جمله با جوهر قرمز نوشته شده بود:
«اگر می‌خواهی زنده بمانی، امشب ساعت ده، به مهمانی عمارت بلک‌وود بیا... وگرنه نفر بعدی که می‌میرد، تو خواهی بود.»
آوا رنگش پرید.
در همان لحظه، از آن سوی خیابان، مردی با کت سفید و چتری مشکی ایستاده بود.
لبخندی آرام روی لب داشت.
او فقط زیر لب گفت:
«به بازی خوش اومدی، آوا...»
دیدگاه ها (۰)

🖤🥀سکوت𓆩 پــارت بیست‌ودوم 𓆪 🖤🥀هیچ‌کس حرف نمی‌زد.چشم‌های اسما ...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_49فصل بیست‌ویکم...

(debt (part 2

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟑ویو جونگکوکصدای آلارم کل ساختمان رو بر...

𓆩 پارت ۸۳ 𓆪 🖤مرد با نگرانی به جیمین نگاه کرد.ـ وقتش رسیده حق...

پارت ششم: فاصله ی کمقبل از اینکه جونگکوک جواب بدهد، صدای شکس...

رمان: آخرین رقص در قصر#𝗧𝗵𝗲_𝗟𝗮𝘀𝘁_𝗗𝗮𝗻𝗰𝗲_𝗶𝗻_𝘁𝗵𝗲_𝗣𝗮𝗹𝗮𝗰𝗲Part_3فصل...

پارت ۳

چند پارتی

پارت ۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط