...My evil angel...

...My evil angel...
پارت ¹³
🪽🔥 فصل اول: آغاز تمرین واقعی

دو روز از آن شب گذشته بود.

...

جونگکوک دوباره همان فرمانروای همیشگی شده بود.

سرد...

کم‌حرف...

و اخمو.

...

انگار آن لبخند کوتاه هیچ‌وقت وجود نداشت.

...

ا.ت از دور نگاهش کرد و زیر لب گفت:

+«دوباره همون آدم یخی شد...»

...

جونگکوک بدون اینکه حتی سرش را بلند کند، گفت:

_«غر زدن تموم شد؟»

...

ا.ت از تعجب دهانش باز ماند.

...

+«تو از این فاصله هم صدای منو شنیدی؟»

...

_«بله.»

...

+«اصلاً گوشات طبیعی نیست.»

...

_«من شیطانم.»

...

+«خب... منطقیه.»

...

جونگکوک شمشیر چوبی‌ای را به سمتش پرتاب کرد.

ا.ت با دستپاچگی آن را گرفت.

...

_«امروز شوخی نداریم.»

...

ا.ت آهی کشید.

...

زمین تمرین آرام‌آرام پر از سربازان شیطان شد.

همه می‌خواستند ببینند فرشته تبعیدشده امروز چقدر پیشرفت کرده است.

...

جونگکوک وسط میدان ایستاد.

...

_«به من حمله کن.»

...

ا.ت پلک زد.

...

+«چی؟»

...

_«شنیدی.»

...

+«اگه بهت ضربه بزنم چی؟»

...

جونگکوک برای اولین بار لبخند خیلی کمرنگی زد.

...

_«بزن.»

...

+«مطمئنی؟»

...

_«نمی‌تونی.»

...

ا.ت با تمام سرعت به سمتش دوید.

...

شمشیرش را بالا برد.

...

ضربه اول...

...

جونگکوک فقط یک قدم کنار رفت.

...

ضربه دوم...

...

باز هم جا خالی داد.

...

ضربه سوم...

...

ا.ت تعادلش را از دست داد و نزدیک بود روی زمین بیفتد.

...

جونگکوک کمرش را گرفت و قبل از برخورد با زمین نگهش داشت.

...

_«پاها.»

...

+«چی؟»

...

_«قبل از دستات، پاها رو کنترل کن.»

...

بعد رهایش کرد.

...

_«دوباره.»

...

ا.ت دوباره حمله کرد.

...

و دوباره شکست خورد.

...

ساعت‌ها گذشت.

...

آفتاب سرخ کم‌کم رو به غروب می‌رفت.

...

نفس‌های ا.ت سنگین شده بود.

دستانش از خستگی می‌لرزیدند.

...

+«دیگه... نمی‌تونم...»

...

جونگکوک شمشیرش را پایین آورد.

...

برای چند لحظه فقط نگاهش کرد.

...

بعد آرام گفت:

_«امروز بهتر از دیروز بودی.»

...

ا.ت با ناباوری سرش را بالا آورد.

...

+«الان... ازم تعریف کردی؟»

...

_«نه.»

...

+«ولی گفتی بهتر شدم.»

...

_«چون حقیقت بود.»

...

ا.ت لبخند زد.

همان یک جمله، خستگی تمام روز را از یادش برد.

...

اما جونگکوک در دلش چیز دیگری فکر می‌کرد.

...

"سرعتش بیشتر شده..."

"اگه همین‌طور ادامه بده..."

"شاید روزی بتونه کنارم بجنگه، نه پشت سرم."

...

او هیچ‌وقت این فکر را به زبان نمی‌آورد.

اما برای اولین بار...

به آینده‌ای فکر می‌کرد که در آن، ا.ت فقط کسی نبود که باید از او محافظت کند.

بلکه همراهش در میدان نبرد بود.

ادامه دارد...

حمایت ها کمه لطفا حمایت کنید دوستان 😁🥲
دیدگاه ها (۴)

فیک جونگکوک خواب های واقعی

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒بخش دوم | پارت ۲ — بالاخره گفتمبعد از آن روز، همه‌چ...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟟: چهار کلمها/ت هنوز به صفحه‌ی گوشی خیره بو...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒 | چیزی بیشتر از دوستیزمستان سئول از راه رسید.برف آرام...

🩷 hׁׅ֮υׁׅꭈׁׅtׁׅ — پارت دومسه روز از آن اتفاق گذشته بود.ا/ت د...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 3 | دوباره، تو و مناز آن روز، جیمین کمی متفاوت شد...

پارت آخر

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟻| چرا ناراحتی؟صبح روز بعد، حیاط دانشگاه شلوغ‌تر ...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 9 | چیزی که اسم نداشتروزها یکی پس از دیگری می‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط