جادویی به نام عشق
جونگکوک :وایسا ببینم چی شد؟شما هم دیگه رو میشناختید
سوجین:معلومه ات بهترین دوست من و همینطور خواهر منه
ات:ما از دوازده سالکی هم دیگه رو میشناسیم
تهیونگ: اووو جونگکوکا انگار سلیقمون برای انتخاب همسر مثل هم بوده
جونگکوک: اره
ات:وای بسه سرده بریم تو قصر
اونا وارد قصر شدن
پادشاه الدوریا:سلام به شاهزاده ها و همسرانشان خوش آمدید
جونگکوک: لطفا دارید
ملکه:سلام الواندو
پادشاه:اوه سلام لارا
ملکه: پیر ار شدی
پادشاه: اره دیگه چه میشه کرد خواهر
تهیونگ: دایی اتاق های ما کجاس
پادشاه:وایسا ببینم خواهر زاده من عروسی کرده بدونه این که عروس رو بهم معرفی کنه میاد بره
تهیونگ: عااا یادم رفت معرفی میکنم ات همسرم
ات:از دیدار با شما خشبختم
پادشاه:اوه دخترم نمیخاد با من رسمی باشی
ات:چشم
پادشاه:منو دایی جان صدا بزن
ات:چشم
پادشاه:تهیونگ کارت تو پیدا کردن همسر درسته ها
یهو یه دختر اومد پرید بغل تهیونگ
هانا:داداشییییی
تهیونگ: اوه هانا چیه یهو میپری بغلم دارم خفه میشم
پادشاه:دخترم نباید که اینجوری بپری بغلش یه موقع زنش ناراحت میشه
هانا:عااا ببخشید ....روبه ات.....زن داداش ببخشید امیدوارم ناراحت نشده باشی
ات:نه این چه حرفیه
ملکه:وای الواندو اینا رو ولش کن بگو اتاق ها کجاس پاهام درد گرفت
پادشاه:برای کوک و ته تبقه دوم دوتا اتاق اماده کردم با همسرانشون برن برا خودت هم تبقه سوم پیش اتاق خودم و هانا
ملکه:خوبه بچه ها برید اتاقتون استراحت کنید جشن ساعت 9 برگذار میشه
همگی:چشم
اون چهار تا رفتن بالا کوکی و سوجین رفتن تو اتاقشون ات و تهیونگ هم همینطور
تهیونگ: وای چه خستم شدم
ات:من که میخام برم خرید
تهیونگ: تو کلی خوابیدم هااا!!
ات:باشه بابا کن رفتم پیش سوجین که باهاش برم خرید تو هم بخاب
تهیونگ: باشه
ات میره از اتاق بیرون و با سوجین مواجه میشه
سو جین:خی تو راه باید تعریف کنی
ات:تو هم همینطور
یوجین :خب حالا این شاهزاده مثل قبل هنوز رسمیه
ات:نه برعکس تازگیا خیلی رومانتیک شده
سوجین:خب....
ات:نه نه نه وایسا ببینم تو باید اون چندسالی که تو اریتسیا نبودی رو تعریف کنی از وقتی یادم میاد تو نامه هات در باره به پسره خرف میزدی ولی انقدر بدی خط بود نمیفهمیدم
سوجین: خب اون پسره همون جونگکوک هست ...و تو ات تو هم باید بگی تازشم تو دو روز پیش عروسی کردی بعد دیروز دعوت نامه برای من اومده
ات:راه طولانی بوده خب...بعدشم سرم خیلی شلوغ بود
اونا میرن سمت کالسکه و میشینن توش
سوجین: خب شاهزاده تهیونگ از کی رومانتیک شد
ات:خب بود ولی الان روش باز شده مخصوصا امروز
سوجین: اها ...خب عادیه از شبه عروسیمون گذشته ها
ات:ولی ما کاری نکردم
سوجین: کمتر دوروغ بگو ات
ات:جدی میگم....چون من اماده نبودم ...اونم درکش بالا بود
سوجین: واو ... من الان به تو چی بگم ...بگم اون صبرش داره لبریز میشه یا مثلا خودت هی تخریک میکنی که روش باز شده
ات:ای سوجین بسه دیگه درباره من تو باید الان تعریف کنی
سوجین: خب وقتی رفتم پدرم منو شهر مرکزی و منم اونجا جونگکوک رو دیدم....خب… جونگکوک کمکم هی نزدیک میشد. خیلی مودب بود، خیلی… حتی از اون مدل پسرایی که بیصدا ولی مطمئن میان جلو. هر کاری میکرد یه جوری بود که آدم حس امنیت کنه، نه فشار. ولی خب… منم منم دیگه، غرورم نمیذاشت سریع واکنش نشون بدم
ات:اون وقت تو هم دوسش داشتی
سوجین: معلومه داشتم! ولی جلوی خودش که نمیگفتم. مثلاً یه بار یادمه تو بازار مرکزی داشتیم راه میرفتیم، یه بچه خورد به من، نزدیک بود بیفتم. جونگکوک دستمو گرفت… خیلی محکم… ولی آروم. بعد همینطوری نگه داشته بود
ات:تو چیکار کردی؟
سوجین:هیچی! دستمو کشیدم کنار و گفتم حواست باشه. بعدم وانمود کردم که اصلاً مهم نبود. در حالی که قلبم داشت سکته میکرد
سو جین:بعد یه بار که مطمعن شدم دوسم داره الکی جلوشون به یکی از دوستام گفتم داریم از این کشور با بابام میریم....باید میدیدی قیافشو ....
تا یک ساعت دیگه پارت بعد
سوجین:معلومه ات بهترین دوست من و همینطور خواهر منه
ات:ما از دوازده سالکی هم دیگه رو میشناسیم
تهیونگ: اووو جونگکوکا انگار سلیقمون برای انتخاب همسر مثل هم بوده
جونگکوک: اره
ات:وای بسه سرده بریم تو قصر
اونا وارد قصر شدن
پادشاه الدوریا:سلام به شاهزاده ها و همسرانشان خوش آمدید
جونگکوک: لطفا دارید
ملکه:سلام الواندو
پادشاه:اوه سلام لارا
ملکه: پیر ار شدی
پادشاه: اره دیگه چه میشه کرد خواهر
تهیونگ: دایی اتاق های ما کجاس
پادشاه:وایسا ببینم خواهر زاده من عروسی کرده بدونه این که عروس رو بهم معرفی کنه میاد بره
تهیونگ: عااا یادم رفت معرفی میکنم ات همسرم
ات:از دیدار با شما خشبختم
پادشاه:اوه دخترم نمیخاد با من رسمی باشی
ات:چشم
پادشاه:منو دایی جان صدا بزن
ات:چشم
پادشاه:تهیونگ کارت تو پیدا کردن همسر درسته ها
یهو یه دختر اومد پرید بغل تهیونگ
هانا:داداشییییی
تهیونگ: اوه هانا چیه یهو میپری بغلم دارم خفه میشم
پادشاه:دخترم نباید که اینجوری بپری بغلش یه موقع زنش ناراحت میشه
هانا:عااا ببخشید ....روبه ات.....زن داداش ببخشید امیدوارم ناراحت نشده باشی
ات:نه این چه حرفیه
ملکه:وای الواندو اینا رو ولش کن بگو اتاق ها کجاس پاهام درد گرفت
پادشاه:برای کوک و ته تبقه دوم دوتا اتاق اماده کردم با همسرانشون برن برا خودت هم تبقه سوم پیش اتاق خودم و هانا
ملکه:خوبه بچه ها برید اتاقتون استراحت کنید جشن ساعت 9 برگذار میشه
همگی:چشم
اون چهار تا رفتن بالا کوکی و سوجین رفتن تو اتاقشون ات و تهیونگ هم همینطور
تهیونگ: وای چه خستم شدم
ات:من که میخام برم خرید
تهیونگ: تو کلی خوابیدم هااا!!
ات:باشه بابا کن رفتم پیش سوجین که باهاش برم خرید تو هم بخاب
تهیونگ: باشه
ات میره از اتاق بیرون و با سوجین مواجه میشه
سو جین:خی تو راه باید تعریف کنی
ات:تو هم همینطور
یوجین :خب حالا این شاهزاده مثل قبل هنوز رسمیه
ات:نه برعکس تازگیا خیلی رومانتیک شده
سوجین:خب....
ات:نه نه نه وایسا ببینم تو باید اون چندسالی که تو اریتسیا نبودی رو تعریف کنی از وقتی یادم میاد تو نامه هات در باره به پسره خرف میزدی ولی انقدر بدی خط بود نمیفهمیدم
سوجین: خب اون پسره همون جونگکوک هست ...و تو ات تو هم باید بگی تازشم تو دو روز پیش عروسی کردی بعد دیروز دعوت نامه برای من اومده
ات:راه طولانی بوده خب...بعدشم سرم خیلی شلوغ بود
اونا میرن سمت کالسکه و میشینن توش
سوجین: خب شاهزاده تهیونگ از کی رومانتیک شد
ات:خب بود ولی الان روش باز شده مخصوصا امروز
سوجین: اها ...خب عادیه از شبه عروسیمون گذشته ها
ات:ولی ما کاری نکردم
سوجین: کمتر دوروغ بگو ات
ات:جدی میگم....چون من اماده نبودم ...اونم درکش بالا بود
سوجین: واو ... من الان به تو چی بگم ...بگم اون صبرش داره لبریز میشه یا مثلا خودت هی تخریک میکنی که روش باز شده
ات:ای سوجین بسه دیگه درباره من تو باید الان تعریف کنی
سوجین: خب وقتی رفتم پدرم منو شهر مرکزی و منم اونجا جونگکوک رو دیدم....خب… جونگکوک کمکم هی نزدیک میشد. خیلی مودب بود، خیلی… حتی از اون مدل پسرایی که بیصدا ولی مطمئن میان جلو. هر کاری میکرد یه جوری بود که آدم حس امنیت کنه، نه فشار. ولی خب… منم منم دیگه، غرورم نمیذاشت سریع واکنش نشون بدم
ات:اون وقت تو هم دوسش داشتی
سوجین: معلومه داشتم! ولی جلوی خودش که نمیگفتم. مثلاً یه بار یادمه تو بازار مرکزی داشتیم راه میرفتیم، یه بچه خورد به من، نزدیک بود بیفتم. جونگکوک دستمو گرفت… خیلی محکم… ولی آروم. بعد همینطوری نگه داشته بود
ات:تو چیکار کردی؟
سوجین:هیچی! دستمو کشیدم کنار و گفتم حواست باشه. بعدم وانمود کردم که اصلاً مهم نبود. در حالی که قلبم داشت سکته میکرد
سو جین:بعد یه بار که مطمعن شدم دوسم داره الکی جلوشون به یکی از دوستام گفتم داریم از این کشور با بابام میریم....باید میدیدی قیافشو ....
تا یک ساعت دیگه پارت بعد
- ۲.۸k
- ۱۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط