Wedding night
Part:eight
رسیدیم شرکت،داشتم کمربندم رو باز میکردم که جنا خواست درو باز کنه و پیاده شه…مچ دستشو خیلی ملایم گرفتم
+*پوزخند*لیدی ها که درو خودشون باز نمیکنن
با لبخندی که دلم براش ضعف میرفت جوابم داد..از ماشین پیاده شدم و درو براش باز کردم،سوییچ رو برای نگهبان پرت کردم و رفتیم سمت آسانسور.
توی آسانسور بودیم،نگاهم بهش افتاد..مضطرب بود.
+استرس داری؟
_یکم…دستتو میدی
دستمو گذاشتم تو دستش و نزدیک لبام کردم و بوسیدم:لیدی خودمی..نمیذارم کسی قضاوتت کنه
پلک زد و لبخندی از راحتی زد.
وقتی در آسانسور باز شد کل دخترای شرکت نگاهشون چرخید سمت من و جنا..از آسانسور خارج شدیم و کنی جلو تر رفتیم،گلوم رو صاف کردم و کمی صدام رو بلند کردم.
+همگی جمع شید اتاق جلسه!
•جنا ویو•
زودتر از بقیه رفتیم اتاق جلسه،وقتی نگاهم به داخل اتاق افتاد کپ کردم..اینکه اتاق نیست رسما یه سالنه!میز بلند چوبی بود که دور تا دور صندلی بود ولی صندلی ای که سر میز بود با بقیه صندلی ها فرق داشت،جونگکوک منو برد سمت همون صندلی و منو روی صندلی نشوند..سرمو بلند کردم و با تعجب نگاهش کردم
_مگه تو نباید اینجا بشینی؟
+تا وقتی عشقم هست چرا من بشینم اون وایسه؟*چشمک*
+خیلی خوب میتونی مخ بزنی هاااا
_بلههه چی فکر کردی؟
+هیچی
چند دقیقه گذشت و همه اومدن اتاق جلسه،جونگکوک به همشون خوشآمد گفت و اونا نشستن…جونگکوک دست منو گرفت و از روی صندلی بلندم کرد و با صدای بلند رو به همه گفت:این خانومی که میبینید از این به بعد توی شرکت حکم زن رئیستون رو داره!…پس حواستون به رفتارتون باشه وگرنه بد میبینید!درسته هنوز ازدواج نکردیم ولی بزودی ازدواج میکنیم
همه:بله رئیس
بعد از سخنرانی جونگکوک،پچ پچ کردن دخترای شرکت شروع شد…
چقدر خوشگله…
واقعا قراره زن جئون بشه؟!
وایی من نمیتونم اینو تحمل کنم…جونگکوک مال منهه
کم کم داشت اعصابم خورد میشد
+ساکت شید!*با داد*…جونگکوک ماله منه جونگکوک ماله منه،بسهتونه!همگی بیرون
بعد از دادی که زدم همه ساکت شدن و از اتاق خارج شدن،جونگکوک رو بهم کرد و پوزخند زد
_اوووو…خانم رئیس بهتون نمیخوره انقدر خشن باشین*خنده*
خودمم خنده ام گرفت
+یطوری رفتار نکن انگار منو خشن ندیدی!دیروز که اومدی مزون مگه یادت نیست چطوری یقه ات رو گرفتم؟
_چرا چرا یادمه…از ابهتت خوشم اومد،واقعا برازنده ای برای اینکه همسر رئیس شرکت jk باشی
+ما اینیم دیگه😎
_خب خب حالا خوشگلم میخوای بریم کجا؟
+میخوام برم خونه خودم…خوابم میاد*چشماش رو مالوند*
نزدیکم شد و لپامو گرفتم و فشار داد…انگار دلش برام ضعف رفته بود
_وای وای بچه ام خوابش میاد*دستشو دراز میکنه*دستتو بده بریم خونه تو راه هم برات بستنی میخرم
همونطور که داشتیم از شرکت خارج میشدیم گفتم:مرسی بابایی
با تعجب برگشت سمتم
_بابایی؟
+خودت گفتی من بچه اتم
_باشه دخترم بریم
منو سوار ماشین کرد و به حرفش عمل کرد و برام بستنی خرید،وقتی رسیدیم ساعت 1 ظهر بود.از ماشین پیاده شدم و براش دست تکون دادم
+خدافظ بابایی
_خدافظ کوچولوی من
.لبخندی زدم و وارد خونه شدم
رسیدیم شرکت،داشتم کمربندم رو باز میکردم که جنا خواست درو باز کنه و پیاده شه…مچ دستشو خیلی ملایم گرفتم
+*پوزخند*لیدی ها که درو خودشون باز نمیکنن
با لبخندی که دلم براش ضعف میرفت جوابم داد..از ماشین پیاده شدم و درو براش باز کردم،سوییچ رو برای نگهبان پرت کردم و رفتیم سمت آسانسور.
توی آسانسور بودیم،نگاهم بهش افتاد..مضطرب بود.
+استرس داری؟
_یکم…دستتو میدی
دستمو گذاشتم تو دستش و نزدیک لبام کردم و بوسیدم:لیدی خودمی..نمیذارم کسی قضاوتت کنه
پلک زد و لبخندی از راحتی زد.
وقتی در آسانسور باز شد کل دخترای شرکت نگاهشون چرخید سمت من و جنا..از آسانسور خارج شدیم و کنی جلو تر رفتیم،گلوم رو صاف کردم و کمی صدام رو بلند کردم.
+همگی جمع شید اتاق جلسه!
•جنا ویو•
زودتر از بقیه رفتیم اتاق جلسه،وقتی نگاهم به داخل اتاق افتاد کپ کردم..اینکه اتاق نیست رسما یه سالنه!میز بلند چوبی بود که دور تا دور صندلی بود ولی صندلی ای که سر میز بود با بقیه صندلی ها فرق داشت،جونگکوک منو برد سمت همون صندلی و منو روی صندلی نشوند..سرمو بلند کردم و با تعجب نگاهش کردم
_مگه تو نباید اینجا بشینی؟
+تا وقتی عشقم هست چرا من بشینم اون وایسه؟*چشمک*
+خیلی خوب میتونی مخ بزنی هاااا
_بلههه چی فکر کردی؟
+هیچی
چند دقیقه گذشت و همه اومدن اتاق جلسه،جونگکوک به همشون خوشآمد گفت و اونا نشستن…جونگکوک دست منو گرفت و از روی صندلی بلندم کرد و با صدای بلند رو به همه گفت:این خانومی که میبینید از این به بعد توی شرکت حکم زن رئیستون رو داره!…پس حواستون به رفتارتون باشه وگرنه بد میبینید!درسته هنوز ازدواج نکردیم ولی بزودی ازدواج میکنیم
همه:بله رئیس
بعد از سخنرانی جونگکوک،پچ پچ کردن دخترای شرکت شروع شد…
چقدر خوشگله…
واقعا قراره زن جئون بشه؟!
وایی من نمیتونم اینو تحمل کنم…جونگکوک مال منهه
کم کم داشت اعصابم خورد میشد
+ساکت شید!*با داد*…جونگکوک ماله منه جونگکوک ماله منه،بسهتونه!همگی بیرون
بعد از دادی که زدم همه ساکت شدن و از اتاق خارج شدن،جونگکوک رو بهم کرد و پوزخند زد
_اوووو…خانم رئیس بهتون نمیخوره انقدر خشن باشین*خنده*
خودمم خنده ام گرفت
+یطوری رفتار نکن انگار منو خشن ندیدی!دیروز که اومدی مزون مگه یادت نیست چطوری یقه ات رو گرفتم؟
_چرا چرا یادمه…از ابهتت خوشم اومد،واقعا برازنده ای برای اینکه همسر رئیس شرکت jk باشی
+ما اینیم دیگه😎
_خب خب حالا خوشگلم میخوای بریم کجا؟
+میخوام برم خونه خودم…خوابم میاد*چشماش رو مالوند*
نزدیکم شد و لپامو گرفتم و فشار داد…انگار دلش برام ضعف رفته بود
_وای وای بچه ام خوابش میاد*دستشو دراز میکنه*دستتو بده بریم خونه تو راه هم برات بستنی میخرم
همونطور که داشتیم از شرکت خارج میشدیم گفتم:مرسی بابایی
با تعجب برگشت سمتم
_بابایی؟
+خودت گفتی من بچه اتم
_باشه دخترم بریم
منو سوار ماشین کرد و به حرفش عمل کرد و برام بستنی خرید،وقتی رسیدیم ساعت 1 ظهر بود.از ماشین پیاده شدم و براش دست تکون دادم
+خدافظ بابایی
_خدافظ کوچولوی من
.لبخندی زدم و وارد خونه شدم
- ۳۲.۶k
- ۱۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط