{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part 3

part 3


+رئیس...؟
_تا وقتی اتاقت آماده بشه، می‌تونی امشب اونجا بمونی.
چند ثانیه فقط نگاش کردم
+ولی...
ابروش رو کمی بالا برد..
_مشکلی هست؟
+نه... فقط...
_پس حل شد.
و قبل از اینکه فرصت کنم چیزی بگم، کارت اتاقش رو از جیب کتش بیرون آورد و به سمت آسانسورها حرکت کرد.
من و سومی چند ثانیه همونجا خشکمون زده بود..
سومی آروم کنار گوشم گفت
ـ ا.ت... فکر کنم امشب قراره جالب بگذره..
با حرص نگاش کردم..
+خفه شو سومی!
_(خنده)

همراه هم وارد اسانسور شدیم..
چند دقیقه بعد متوقف و در ها باز شد..

هرکس به سمت اتاق خودش رفت.. از سومی خداحافظی کردم و برگشتم سمت جونگکوک..
باهم چشم تو چشم شدیم..
لبخند محوی بهم زد..

_بریم

همراهش به سمت اتاق رفتیم.. کارت رو گذاشت روی صفحه ی کنار قفل..
در باز شد و اول ایستاد تا من برم..
لبخندی به این جنتلمن بودنش زدم...
خودشم وارد شد و در رو بست..
به سمت یکی از اتاق ها رفتم و در رو بستم..
به در تکیه دادم..
چند ثانیه فکر کردم.. واقعا چطور میتونستم کنارش بخوابم؟
باید خجالتم رو کنار میزاشتم.. چاره ای نبود...
رفتم سمت چمدون و لباسام رو توی کمد چیدم..
و با یه ست خونگی و پوشیده لباسمو عوض کردم..

از اتاق بیرون اومدم که چشمم به جونگکوک افتاد..
چند ثانیه بعد متوجه بالا تنه ی لختش شدم.. سریع دستمو جلوی چشمام گذاشتم و رومو ازش گرفتم..
چند ثانیه گذشت..
یهو اروم دستی روی دستام قرار گرفت و پایینشون اورد..
هنوز لباس تنش نبود..

_ا.ت
+ب.. بله رئیس؟
_اگه قراره انقدر خجالتی باشی.. نمیتونی با رئیست کنار یه تخت..... بخوابی (بم)
تیکه آخرش رو اروم گفت..
+عام.. خب رئیس.. من دیدم لباس تنتون نیست.. و.. و
_خیلی خب.. لازم نیست انقدر خجالت بکشی..

سری تکون دادم.. ازم فاصله گرفت
رفت و روی تخت دراز کشید..
چند دقیقه بعد منم اروم رفتم کنارش و دراز کشیدم..

دوتامون جهت مخالف هم خوابیدیم..
تا اینکه برگشت.. نفس های داغش دقیقا با گردنم برخورد میکرد..
نفسم قطع شده بود.. صدام در نمیومد..
سعی کردم اهمیت ندم..
چند دقیقه بعد چشمام گرم شد و... سیاهی مطلق..

{ پرش زمانی به شب مهمونی }

ساعت 19:00 به وقت نیویورک..

همهمه سنگینی کل مهمونی رو فرا گرفته بود..
ادمایی از کشورای مختلف که با این شرکت شریک بودن در مهمونی حضور داشتن..
فضایی به شدت لوکس و بزرگ.. ادمایی گرون قیمت و مشهور..
بعضیا در حال نوشیدن بودن..
بعضیا میرقصیدن و یک سریام فقط نشسته بودن..
جونگکوک معلوم نبود کجاست..
منم سر پا جلوی یکی از میز ها بودم و یکم ابمیوه میخوردم..

همینطور دقیقه ها میگذشت..

تا اینکه چند تا از بادیگارد ها، اعضای تیم پروژه رو یکی یکی صدا کردن تا به اتاق جلسه برن..
منم همراهشون رفتم..
به در ورودی رسیدیم..
درِ اتاق جلسه که باز شد، همه یکی‌یکی وارد شدن..
اتاق بزرگ و رسمی بود..
یک میز مستطیلی بلند در وسط قرار داشت و دو طرفش صندلی‌هایی چیده شده بود..
روی دیوار شیشه‌ای روبه‌رو، نمای شب نیویورک دیده می‌شد..
من همراه بقیه وارد شدم و روی یکی از صندلی‌ها نشستم
چند لحظه بعد جونگکوک هم وارد شد.. همه تقریباً بلافاصله ساکت شدن..
جونگکوک بدون عجله صندلی اصلی رو کنار کشید و نشست
_خب... ممنون که وقت گذاشتین
یکی از اعضای شرکت مقابل لبخندی زد..
ـ خوشحالیم که بالاخره فرصت شد حضوری درباره قرارداد صحبت کنیم، آقای جئون..
جونگکوک سرش رو کمی تکون داد
_ما هم همینطور
جلسه شروع شد...
اول درباره روند همکاری‌های قبلی صحبت کردن، بعد رسیدن به بخش اصلی قرارداد..
یکی از مدیرها چند برگه رو روی میز گذاشت
ـ پیشنهادی که شرکت شما فرستاده بود، از نظر ما قابل قبوله فقط درباره بخش مربوط به زمان‌بندی اجرا چندتا سوال داریم..
یکی از اعضای تیم ما شروع کرد توضیح دادن، اما بعد از چند جمله نگاهش رو به من انداخت..
ـ فکر کنم خانم کیم بتونن دقیق‌تر توضیح بدن
برای چند لحظه مکث کردم
+اوو.. بله حتما.
برگه‌های جلوی روم رو مرتب کردم و شروع کردم به توضیح دادن..
+طبق برنامه‌ای که تنظیم کردیم، مرحله اول حدود سه هفته زمان می‌بره، اما اگر تایید نهایی زودتر انجام بشه..

5 مین بعد..

وسط توضیحم متوجه نگاه های خیره کسی شدم..
سرمو بالا اوردم و با جونگکوک مواجه شدم.. با دقت همه ی اعضای صورتم رو زیر نظر داشت..
نه مثل همیشه که فقط حواسش به جلسه بود.. این بار چند ثانیه مستقیم نگاهم کرد..
حرفم برای یه لحظه توی دهنم موند
سریع نگاهم رو ازش گرفتم و دوباره به برگه‌ها خیره شدم
دیدگاه ها (۵)

part 4+... در نتیجه، می‌تونیم زمان‌بندی رو تا حدود یک هفته ج...

The last part_چون نباید کسی بدون اجازه بهت نزدیک می‌شد.. قلب...

part 2بیخیال افکارم شدم و تصمیم گرفتم کمی استراحت کنم.. لپ ت...

The last part_آه.. دختر ناناز بابا کیه؟ +مننننن(ذوق) _نفس کو...

چند پارتی.. وقتی مجبوری با رئیست سفر کاری بری.. Part 1(ویو ا...

#in_your_eyespart_9۲ویو کایلا یه نفس کلافه کشیدم و دوباره سا...

چند پارتی

چند پارتی

پارت ۱۶ (صبح)چشمانم را باز کردم آفتاب از پرده های حریری اتاق...

Forced MarriagePart 57صبح روز بعدهمه چیز عادی به نظر می‌رسید...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²ویو رینا___سه ماه از رو...

چند پارتی کوک╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 1«ویو ا.ت»صبح با صدای زنگ گوشیم از خوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط