𝓅𝒶𝓇𝓉𝟧

«فرشته کوچولو خوابش میاد..
نخواهم گذاشت از این جنگل بیرون بروی… تو با من خواهی ماند، تا بفهمم چرا گرگ‌ها در برابر تو زانو زدند»
با گام‌هایی سنگین نزدیک شد، در مقابل دخترک خم شد و با دقت به او نگریست.
دختر تنها در حال نوازش موهای گرگ‌ها بود، گویی از صلحی پنهان میانشان آگاه است. حتی نگاهش را بالا نیاورد.
لبخند گوشه‌ی لب هالز بازی کرد. زیر لب زمزمه کرد:
«جالبه…»
سپس ناگهان، با حرکتی تند، شنل را از سر دخترک کشید. موهای بلند و نقره‌ای‌اش زیر نور ماه درخشیدند، همچون رودی از نور سرد.
نقاب هنوز بر چهره‌اش بود، اما در سکوتی سنگین، صدای بم و فرمانروایانه‌ی هالز طنین‌انداز شد:
«اهل کجایی، بچه؟ اسمت چیه؟»
چشمانِ پنهانِ دختر زیر نقاب، مضطرب لرزیدند. انگار رئیس خاندان بوی ترس را حس می‌کرد؛ بو می‌کشید، لب‌خندش کمی کش آمد.
دختر آرام گفت:
«اسمی ندارم… و برای هیچ‌کس مهم نیست که هستم یا نه.»
اما در لحنش، چیزی زنده‌تر از ناامیدی بود؛ آوایی که فریاد می‌زد نیازی به ترحم ندارم، و هیچ چیز برایم مهم نیست.
هالز فقط خندید، نیشخندش پهن‌تر شد و در نگاهش جرقه‌ای از کنجکاوی درخشید.
تهیونگ از گوشه‌ی چشم به دختر نگاهی انداخت. با دیدن موهای نقره‌ای و نقاب تیره‌ی او، لحظه‌ای هم تعجب نکرد؛ گویی از قبل می‌دانست که چنین چهره‌ای در میان تاریکی قدم خواهد زد.
هالز این‌بار با صدایی محکم‌تر و لحنی آمیخته به اقتدار پرسید:
«پس چرا اینجایی؟»
دختر دست از نوازش گرگ‌ها کشید. سرش را به سمت مرد بزرگ برگرداند و با قامت کوچکش به او خیره شد. سکوت سنگینی فضای حیاط را پوشاند، زیرا او با صدایی که گویی از اعماق چاهی سرد می‌آمد، پاسخ داد:
«گفتم شاید بتوانم عضوی از خاندان‌تان باشم.»
در میان جمعی از خاندان کیم که تازه سر رسیده بودند، صدای خنده‌ای تمسخرآمیز پیچید؛ خنده‌ای که عمق نگاه دخترک را در نیافته بود. اما تنها دو نفر سکوت کردند: تهیونگ و رئیس خاندان، کیم هالز.
تهیونگ گویی این دیالوگ‌ها برایش هیچ اهمیتی نداشت و به موضوعی دوردست می‌نگریست، اما هالز، با نگاهی نافذ که هر خیالی را می‌خواند، در خود فرو رفت و عمیقاً به دختر خیره ماند؛ انگار پاسخ او، نه یک ادعا، بلکه کلید معمایی بود که سال‌ها ذهنش را مشغول کرده بود.
ناگهان، کیم هالز با بالا آوردن دستش، تمامی حاضران را در سکوتی اجباری فرو برد و تنها خودش شروع به صحبت کرد. صدایش همچون پتکی بر سر سکوت فرود آمد:
«چی شده که فکر کردی من قبول می‌کنم و همین الان نمی‌کُشمت؟»
در همان لحظه، برقِ چشمان نقره‌ای دختر از زیر نقاب کمی نمایان شد، درخششی که هالز سریعاً نگاهش را از آن دزدید، انگار حضور آن نور قوی او را آزار می‌داد. دخترک با اقتدار کامل و صدایی که هیچ شک و تردیدی در آن نبود، پاسخ داد:
«دو دلیل… اولین اینکه اگه قرار بود بمیرم تا الان مرده بودم. دوم اینکه… می‌تونی حسش کنی، نه؟»
منظور دخترک جادوی نهفته در درونش بود؛ نیرویی که حتی فرمانده‌ی خاندان کیم نیز در برابر آن به تأمل واداشته شده بود.
هالز پس از شنیدن این پاسخ، بدون هیچ کلامی، پشتش را به دخترک کرد و شروع به قدم برداشتن نمود. گرگ‌های عظیم‌الجثه، سایه‌هایی سیاه در کنار اربابشان، به دنبال او راه افتادند. در حالی که در حال دور شدن بود، صدایش همچنان در جنگل طنین‌انداز شد:
«بیاوریدش!»
دیدگاه ها (۲۸)

راز خون پارت ششم

#عشق_ممنوعه_شب پارت سوم | ترس ناگهانی یونگی قلبم یک‌دفعه فرو...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p75نینا سریع سرش رو تکون داد.«امیدوارم ه...

پارت ۲۲ — دختر خاندان چوسه روز بعد، خبر ورود خاندان چو به پا...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹¹²جیان،اسلحه ای که زیر شال پشمی‌ش پنها...

👑 پارت اول | دعوت‌نامه‌ای از قصربوسان، ساعت شش عصر.صدای پیان...

#صبح، وقتی #خورشید تازه پنجه‌های طلایی‌اش را از لای پرده‌ها ...

### پارت دوم: برخورد در طوفانآسمان شهر سیاه‌ِ سیاه بود؛ انگا...

برادر ناتنی

درخواستی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط