رمان گناه عشق
رمان گناه عشق🍷❌
پارت: ۳۱
نیکا با سر اومد داخل اتاق وای خدایا شکرت بالاخره نیکا خانم به درد یک کارد خورد.
ارسلان: نیکاااااااااااا. مگه نگفتم مثل گاو سرت رو نندازبیا توی اتاقققق
نیکا: ببخشید ارباب. بد موقع مزاحم شدم.مثل اینکه توی عملیات بودید
دیانا: خفههههه شوووو.
نیکا: شماجات خوبه گلم؟!
ارسلان نگاهی بهم کرد و گفت:
ارسلان: دیاناااااااا؟!
دیانا: چته وحشی چرا دادمیزنی.
ارسلان:نمیخوای بیای بیروننننن؟
دیانا: ازکجا؟
ارسلان: خاک برسر منحرفت. از بغلم دیگه.
دیانا: اها چرا. الان
از بغلش اومدم بیرون.
ارسلان: نیکا حالا چیکار داشتی؟
نیکا: میخواستم بگم. راستش... از صبح که درگیر عسل و شایان آقا بودیم. خب... نتونستم ناهار....
ارسلان: اشکال نداره. از بیرون. سفارش میدم.
نیکا: واقعااا(باذوق)
ارسلان: اوهوم. ولی به یک شرط نیکا خانم.
نیکا: جانم ارباب هر چیزی باشه قبوللللههه.
ارسلان: دیگه سرت رو نندازی پایین دون در زدن بیای توی اتاق.
نیکا: چشمممممممممممم.
ارسلان: آفرین. الانم برو زنگ بزن رستوران غذا ببارن که داذم از گشنگی میمیرم.
نیکا: چشمممممممم.
و رفت بیرون.
دیانا: ارسلان ساعت چنده؟
ارسلان: ۱۰شب.
دیانا: واااااااا. اتقدر باتو کل کل کردم نفهمیدم کی وقت گذشت.
ارسلان: بامن کل کل کل کردی؟!
دیانا: نه پَه با عمم کل کل کردم.
ارسلان: خب با عمت کل کل نکن.
دیانا: آخخخخخخ یک رو بالاخره من تورو خفه میکنم ببین کی گفتم.
ارسلان: باش تا اون رو بیاد.
دیانا: گگگگگگگگ.
ارسلان: وووووووووووو.
چشم غره ی توپی بهش رفتم و از اتاق اومدم بیرون.
نیم ساعـ🕥ت بعد:
.........؟...........؟.........
پارت: ۳۱
نیکا با سر اومد داخل اتاق وای خدایا شکرت بالاخره نیکا خانم به درد یک کارد خورد.
ارسلان: نیکاااااااااااا. مگه نگفتم مثل گاو سرت رو نندازبیا توی اتاقققق
نیکا: ببخشید ارباب. بد موقع مزاحم شدم.مثل اینکه توی عملیات بودید
دیانا: خفههههه شوووو.
نیکا: شماجات خوبه گلم؟!
ارسلان نگاهی بهم کرد و گفت:
ارسلان: دیاناااااااا؟!
دیانا: چته وحشی چرا دادمیزنی.
ارسلان:نمیخوای بیای بیروننننن؟
دیانا: ازکجا؟
ارسلان: خاک برسر منحرفت. از بغلم دیگه.
دیانا: اها چرا. الان
از بغلش اومدم بیرون.
ارسلان: نیکا حالا چیکار داشتی؟
نیکا: میخواستم بگم. راستش... از صبح که درگیر عسل و شایان آقا بودیم. خب... نتونستم ناهار....
ارسلان: اشکال نداره. از بیرون. سفارش میدم.
نیکا: واقعااا(باذوق)
ارسلان: اوهوم. ولی به یک شرط نیکا خانم.
نیکا: جانم ارباب هر چیزی باشه قبوللللههه.
ارسلان: دیگه سرت رو نندازی پایین دون در زدن بیای توی اتاق.
نیکا: چشمممممممممممم.
ارسلان: آفرین. الانم برو زنگ بزن رستوران غذا ببارن که داذم از گشنگی میمیرم.
نیکا: چشمممممممم.
و رفت بیرون.
دیانا: ارسلان ساعت چنده؟
ارسلان: ۱۰شب.
دیانا: واااااااا. اتقدر باتو کل کل کردم نفهمیدم کی وقت گذشت.
ارسلان: بامن کل کل کل کردی؟!
دیانا: نه پَه با عمم کل کل کردم.
ارسلان: خب با عمت کل کل نکن.
دیانا: آخخخخخخ یک رو بالاخره من تورو خفه میکنم ببین کی گفتم.
ارسلان: باش تا اون رو بیاد.
دیانا: گگگگگگگگ.
ارسلان: وووووووووووو.
چشم غره ی توپی بهش رفتم و از اتاق اومدم بیرون.
نیم ساعـ🕥ت بعد:
.........؟...........؟.........
- ۶.۳k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط