ᴘᴀʀᴛ۴۱ | شروع یک مسیر تازه
ᴘᴀʀᴛ۴۱ | شروع یک مسیر تازه
روز رفتن آرا رسید.
چمدونش کنار در بود و خونه برای اولین بار بعد از مدتها ساکتتر از همیشه به نظر میرسید.
تهیونگ و جیمین هم برای خداحافظی اومده بودن.
تهیونگ با لبخند گفت:
ـ خانم طراح، یادت نره وقتی معروف شدی ما رو فراموش نکنی!
آرا خندید.
ـ مگه میشه؟
جیمین گفت:
ـ فقط قول بده زیاد به خودت سخت نگیری.
آرا سرش رو تکون داد.
ـ قول میدم.
...
قبل از سوار شدن، آرا یک بار دیگه به خونه نگاه کرد.
خونهای که زمانی براش غریب بود، حالا پر از خاطره شده بود.
از روزهای اول مدرسه...
از نقاشیهاش...
از خندههایی که با تهیونگ و جیمین داشت...
و از تمام حمایتهایی که باعث شد امروز اینجا بایسته.
جونگکوک چمدونش رو داخل ماشین گذاشت.
ـ آمادهای؟
آرا لبخند زد.
ـ آره.
چند لحظه سکوت شد.
بعد آرا گفت:
ـ ممنون که باعث شدی باور کنم میتونم موفق بشم.
جونگکوک جواب داد:
ـ این کار خودت بود. فقط باید به خودت فرصت میدادی.
آرا لبخند زد.
ـ پس من میرم که رویام رو بسازم.
جونگکوک سرش رو تکون داد.
ـ و من منتظرم ببینم چقدر پیشرفت میکنی.
ماشین حرکت کرد.
آرا از پنجره به شهر نگاه میکرد.
ترس داشت...
هیجان داشت...
اما برای اولین بار، مطمئن بود که میتونه از پس آینده بربیاد.
چون حالا دیگه فقط یک رویا نداشت...
بلکه شجاعت دنبال کردنش رو هم داشت.
ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
روز رفتن آرا رسید.
چمدونش کنار در بود و خونه برای اولین بار بعد از مدتها ساکتتر از همیشه به نظر میرسید.
تهیونگ و جیمین هم برای خداحافظی اومده بودن.
تهیونگ با لبخند گفت:
ـ خانم طراح، یادت نره وقتی معروف شدی ما رو فراموش نکنی!
آرا خندید.
ـ مگه میشه؟
جیمین گفت:
ـ فقط قول بده زیاد به خودت سخت نگیری.
آرا سرش رو تکون داد.
ـ قول میدم.
...
قبل از سوار شدن، آرا یک بار دیگه به خونه نگاه کرد.
خونهای که زمانی براش غریب بود، حالا پر از خاطره شده بود.
از روزهای اول مدرسه...
از نقاشیهاش...
از خندههایی که با تهیونگ و جیمین داشت...
و از تمام حمایتهایی که باعث شد امروز اینجا بایسته.
جونگکوک چمدونش رو داخل ماشین گذاشت.
ـ آمادهای؟
آرا لبخند زد.
ـ آره.
چند لحظه سکوت شد.
بعد آرا گفت:
ـ ممنون که باعث شدی باور کنم میتونم موفق بشم.
جونگکوک جواب داد:
ـ این کار خودت بود. فقط باید به خودت فرصت میدادی.
آرا لبخند زد.
ـ پس من میرم که رویام رو بسازم.
جونگکوک سرش رو تکون داد.
ـ و من منتظرم ببینم چقدر پیشرفت میکنی.
ماشین حرکت کرد.
آرا از پنجره به شهر نگاه میکرد.
ترس داشت...
هیجان داشت...
اما برای اولین بار، مطمئن بود که میتونه از پس آینده بربیاد.
چون حالا دیگه فقط یک رویا نداشت...
بلکه شجاعت دنبال کردنش رو هم داشت.
ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
- ۲.۹k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط