خب اینم قسمت جدید نظرتون رو حتما بگید نوکرم
قسمت ۱۴ – «شکار شکارچی »
فقط چند دقیقه طول کشید تا جین و زُهَل جلوی ساختمون سه طبقه گروه V ظاهر بشن.
ـ طبقه اول: فاحشه خانهی ولنتینو، جایی پر از گناه و درد.
ـ طبقه دوم: قلمرو مد و طراحی ولوت، لبریز از زرقوبرق های توخالی.
ـ طبقه سوم: استودیوی رسانه و اخبار جهنم، جایگاه واکس، سلطان صدا و سیگنال.
جین، با چشمهایی یخزده و لحن خشک، به زُهَل گفت:
ــ «هر کسی خواست مقاومت کنه یا فرار کنه، خلاصش کن. با طبقه دوم و سوم کاری نداریم. فقط آنجل رو میبریم و به ولنتینو..»
زُهَل، شمشیرش رو با یک حرکت سبک چرخوند و با لبخندی نیمه شیطانی جواب داد:
ــ «مشکلی نیست. من آمادم.»
جین با خونسردی دستش رو سمت در برد. همون لحظه، سایهای جوهری رنگ دور کف دستش حلقه زد و از دو طرف، دو مسلسل تاریک با طراحی سایه مانند داخل دستانش شکل گرفت
دَر باز شد.
ــ «با سلام به مردگان گرامی..»
و بعد، شلیک آغاز شد.
گلولهها، مثل شعله های سایه وار، از لولههای مسلسل بیرون می اومدن. هرکس که تیر میخورد، چشم هاش درجا سیاه میشد و روی زمین میافتاد. صدای فریاد، لرزش کف زمین، و تکهپاره شدن اجساد، فضا رو به جهنمی تر از جهنم تبدیل کرده بود.
تعدادی از نوچههای ولنتینو سعی کردن فرار کنن یا حمله کنن، اما زُهَل هم مثل گردباد مرگ به جونشون افتاده بود. یکی از اون ها از پشت به جین نزدیک شد، اما قبل از اینکه دستش بلند شه، زُهَل با یه حرکت برقآسا سرش رو از تن جدا کرد. هنوز سر روی زمین نیفتاده بود که بدن مثل پارچهای بیجان نقش زمین شد.
جین، در حالی که گوشهی لبش از خشم و لذت بالا رفته بود، مسلسل ها رو متوقف کرد.
ــ «جیسون... من میرم داخل، باید به این. مگس یه درس عبرت بدم. تو اینا رو بسپار به منطق تاریکت.»
زُهَل با خونسردی سر تکون داد.
جین وارد یکی از اتاقها شد. روی در نوشته شده بود: "VAP – Private Lounge"
در باز شد.
و اونجا بود... ولنتینو، در حال ماساژ گرفتن توسط چند شیطان ضعیف، روی تختی از ابریشم سیاه دراز کشیده بود. یه ماسک طلایی روی صورتش بود و صداش پر از لحن تحقیرآمیز:
ــ «بالاخره اومدی... خب، زود باش، پامو ماساژ بده. امروز خیلی خوشحالم...»
تق.
. بدون حتی یک کلمه، بدون هیچ مکثی، جین صندلی سنگین رو بلند کرد و با قدرت به سر ولنتینو کوبید. صدای شکستن و استخوان بلند شد. یکی از شیاطین کوچیک از شدت ترس جیغ زد .
در همین لحظه...
طبقه دوم و سوم
واکس و ولوت که صدای تیراندازی شدید رو شنیده بودن، به طبقه اول اومدن.
چیزی که دیدن... یه صحنهی آخرالزمانی بود.
جسدها تیکه پاره، خون روی دیوارها، بوی سوختگی و مرگ.
زُهَل وسط جسدها ایستاده بود، شمشیرش آغشته به خون، چشم هاش پر از خونسردی کشنده.
«ادامه دارد...» (نوکرم👍)
فقط چند دقیقه طول کشید تا جین و زُهَل جلوی ساختمون سه طبقه گروه V ظاهر بشن.
ـ طبقه اول: فاحشه خانهی ولنتینو، جایی پر از گناه و درد.
ـ طبقه دوم: قلمرو مد و طراحی ولوت، لبریز از زرقوبرق های توخالی.
ـ طبقه سوم: استودیوی رسانه و اخبار جهنم، جایگاه واکس، سلطان صدا و سیگنال.
جین، با چشمهایی یخزده و لحن خشک، به زُهَل گفت:
ــ «هر کسی خواست مقاومت کنه یا فرار کنه، خلاصش کن. با طبقه دوم و سوم کاری نداریم. فقط آنجل رو میبریم و به ولنتینو..»
زُهَل، شمشیرش رو با یک حرکت سبک چرخوند و با لبخندی نیمه شیطانی جواب داد:
ــ «مشکلی نیست. من آمادم.»
جین با خونسردی دستش رو سمت در برد. همون لحظه، سایهای جوهری رنگ دور کف دستش حلقه زد و از دو طرف، دو مسلسل تاریک با طراحی سایه مانند داخل دستانش شکل گرفت
دَر باز شد.
ــ «با سلام به مردگان گرامی..»
و بعد، شلیک آغاز شد.
گلولهها، مثل شعله های سایه وار، از لولههای مسلسل بیرون می اومدن. هرکس که تیر میخورد، چشم هاش درجا سیاه میشد و روی زمین میافتاد. صدای فریاد، لرزش کف زمین، و تکهپاره شدن اجساد، فضا رو به جهنمی تر از جهنم تبدیل کرده بود.
تعدادی از نوچههای ولنتینو سعی کردن فرار کنن یا حمله کنن، اما زُهَل هم مثل گردباد مرگ به جونشون افتاده بود. یکی از اون ها از پشت به جین نزدیک شد، اما قبل از اینکه دستش بلند شه، زُهَل با یه حرکت برقآسا سرش رو از تن جدا کرد. هنوز سر روی زمین نیفتاده بود که بدن مثل پارچهای بیجان نقش زمین شد.
جین، در حالی که گوشهی لبش از خشم و لذت بالا رفته بود، مسلسل ها رو متوقف کرد.
ــ «جیسون... من میرم داخل، باید به این. مگس یه درس عبرت بدم. تو اینا رو بسپار به منطق تاریکت.»
زُهَل با خونسردی سر تکون داد.
جین وارد یکی از اتاقها شد. روی در نوشته شده بود: "VAP – Private Lounge"
در باز شد.
و اونجا بود... ولنتینو، در حال ماساژ گرفتن توسط چند شیطان ضعیف، روی تختی از ابریشم سیاه دراز کشیده بود. یه ماسک طلایی روی صورتش بود و صداش پر از لحن تحقیرآمیز:
ــ «بالاخره اومدی... خب، زود باش، پامو ماساژ بده. امروز خیلی خوشحالم...»
تق.
. بدون حتی یک کلمه، بدون هیچ مکثی، جین صندلی سنگین رو بلند کرد و با قدرت به سر ولنتینو کوبید. صدای شکستن و استخوان بلند شد. یکی از شیاطین کوچیک از شدت ترس جیغ زد .
در همین لحظه...
طبقه دوم و سوم
واکس و ولوت که صدای تیراندازی شدید رو شنیده بودن، به طبقه اول اومدن.
چیزی که دیدن... یه صحنهی آخرالزمانی بود.
جسدها تیکه پاره، خون روی دیوارها، بوی سوختگی و مرگ.
زُهَل وسط جسدها ایستاده بود، شمشیرش آغشته به خون، چشم هاش پر از خونسردی کشنده.
«ادامه دارد...» (نوکرم👍)
- ۷.۵k
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط