{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان

هر دو هم‌زمان حرف زدن و بعد به هم نگاه کردن.
دراکن با لبخند شیطنت‌آمیزی دست به سینه شد.
دراکن: «آره، معلومه. اصلاً همدیگه رو دوست ندارین.»
نابی: «دراکن، بدو که الان نوبت توئه!»
دراکن فرار کرد و نابی دنبالش دوید.
مایکی به منظره نگاه کرد و خندید.
مایکی: «واقعاً یه دردسره...»
بعد آروم زیر لب اضافه کرد:
مایکی: «دردسر موردعلاقه‌م.» 💗
دیدگاه ها (۰)

دختری که مایکی رو کنجکاو کرد! پارت ۲

ادامه

پارت ۱۳ — «نقشه‌ی دستپاچه‌کننده»صبح هنوز کامل شروع نشده بود ...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۱۷: وقتی قصر بالاخره نفس کشیدچند لحظه بعد ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۶ | «هدفِ نقشه» ...

رمان آغوشی از جنس خطر پارت هفدهم ۱۷ آخر

معامله p34تهیونگ پیام را خواند و اخمش عمیق‌تر شد.کوک: «نمی‌خ...

تک‌پارتی تهکوک | «عملیات نجات کیک»جونگکوک با قیافه‌ای کاملاً...

پارت 5ویو آتصبح روز مسابقه، سالن پر از دانش‌آموز بود.آت کنار...

😂 پارت چهاردهم | «رئیس مافیا علیه بالش‌ها»ساعت ۱۰ صبح.عمارت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط