^فیک جونگکوک^(پارت۷۹)
______________
اون لحظه بود که فهمیدم این خستگی ساده نیست؛ این یه فروپاشی مطلقه.
سرش رو بالا نیاورد.
بدنش ناگهان بیرمق شد و انگار پاهاش دیگه توان نگه داشتن وزنش رو نداشتن؛ با یه صدای خفه، روی زانوهاش سقوط کرد.
لرزش دستهاش اونقدر شدید بود که حتی توی تاریکی هم میتونستم حسش کنم.
صدای خشدار و لرزونش سکوت اتاق رو شکافت. صدایی که انگار از ته یه چاه عمیق و تاریک بیرون میومد.
چقدر دلم برای صداش تنگ شده بود...
"نرفتی…؟"
اون کلمه رو جوری گفت که انگار آخرین نفس امیدش بود.
نگاهش که بالا اومد،
چشمهاش…
چشمهاش دیگه اون نگاه تیز و برنده رو نداشتن؛ فقط یه خلاء بزرگ و یه درد بیپایان توشون بود.
با لرزش شدید صدا، ادامه داد:
"دیگه… دیگه نمیکشم اینجوری بودن رو"
دوباره سعی کرد بلند شه، ولی بدنش یاری نمیکرد.
خودش رو انداخت روی لبه تخت، دقیقا کنار پاهای من.
همین که زانوهاش خالی شد، انگار یه چیزی توی وجودم با هم شکست.
قلبم اونقدر تند و نامنظم میزد که صدای تپشهاش رو توی گوشم میشنیدم، اما همزمان حس میکردم که داره از هم میپاشه.
دستش رو با لرزش، جوری که انگار میترسید اگه به تخت دست بزنه فرو بریزه، به تشک چسبوند.
کاش میتونستم غرورمو کنار بزارم...
دلتنگی، مثل یه زخم باز بود که با دیدن اون، دوباره شروع کرد به خونریزی.
تمام منطقم میگفت فرار کن، اما تمام وجودم داشت برای رسیدن به اون ویرانههایی که ازش باقی مونده بود، التماس میکرد.
چنگی به تشک زد و گفت:
"فقط… فقط میخوام بدونی…"
صداش خشدار بود، تقریبا پچپچ دردناک.
"همین الان که اینجام، همین الان که اینجوری… داغونم… باز هم اگه تو نباشی… انگار اکسیژن تو این اتاق نیست. انگار… کل این بازی لعنتی زندگی،بدون تو فقط یه دور باطله. دارم دیوونه میشم… دارم از خودم فرار میکنم، ولی پاهام… پاهام باز هم منو میکشونن سمت تو."
نگام کرد؛ یه نگاه سیاه، خالی، و بهشدت درمونده...
"من… من با این بیتویی، دارم خفه میشم. بفهم… لعنتی، دارم خفه میشم.دارم میمیرم..."
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
؟
؟
؟
؟
؟
؟
_
____
ادامه دارد...
اون لحظه بود که فهمیدم این خستگی ساده نیست؛ این یه فروپاشی مطلقه.
سرش رو بالا نیاورد.
بدنش ناگهان بیرمق شد و انگار پاهاش دیگه توان نگه داشتن وزنش رو نداشتن؛ با یه صدای خفه، روی زانوهاش سقوط کرد.
لرزش دستهاش اونقدر شدید بود که حتی توی تاریکی هم میتونستم حسش کنم.
صدای خشدار و لرزونش سکوت اتاق رو شکافت. صدایی که انگار از ته یه چاه عمیق و تاریک بیرون میومد.
چقدر دلم برای صداش تنگ شده بود...
"نرفتی…؟"
اون کلمه رو جوری گفت که انگار آخرین نفس امیدش بود.
نگاهش که بالا اومد،
چشمهاش…
چشمهاش دیگه اون نگاه تیز و برنده رو نداشتن؛ فقط یه خلاء بزرگ و یه درد بیپایان توشون بود.
با لرزش شدید صدا، ادامه داد:
"دیگه… دیگه نمیکشم اینجوری بودن رو"
دوباره سعی کرد بلند شه، ولی بدنش یاری نمیکرد.
خودش رو انداخت روی لبه تخت، دقیقا کنار پاهای من.
همین که زانوهاش خالی شد، انگار یه چیزی توی وجودم با هم شکست.
قلبم اونقدر تند و نامنظم میزد که صدای تپشهاش رو توی گوشم میشنیدم، اما همزمان حس میکردم که داره از هم میپاشه.
دستش رو با لرزش، جوری که انگار میترسید اگه به تخت دست بزنه فرو بریزه، به تشک چسبوند.
کاش میتونستم غرورمو کنار بزارم...
دلتنگی، مثل یه زخم باز بود که با دیدن اون، دوباره شروع کرد به خونریزی.
تمام منطقم میگفت فرار کن، اما تمام وجودم داشت برای رسیدن به اون ویرانههایی که ازش باقی مونده بود، التماس میکرد.
چنگی به تشک زد و گفت:
"فقط… فقط میخوام بدونی…"
صداش خشدار بود، تقریبا پچپچ دردناک.
"همین الان که اینجام، همین الان که اینجوری… داغونم… باز هم اگه تو نباشی… انگار اکسیژن تو این اتاق نیست. انگار… کل این بازی لعنتی زندگی،بدون تو فقط یه دور باطله. دارم دیوونه میشم… دارم از خودم فرار میکنم، ولی پاهام… پاهام باز هم منو میکشونن سمت تو."
نگام کرد؛ یه نگاه سیاه، خالی، و بهشدت درمونده...
"من… من با این بیتویی، دارم خفه میشم. بفهم… لعنتی، دارم خفه میشم.دارم میمیرم..."
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
؟
؟
؟
؟
؟
؟
_
____
ادامه دارد...
- ۲۴.۴k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط