دختر بابایی پارت یازده
اون ویدیو بیست سالگی جونگکوک رو نشون میداد یعنی درست یازده سال پیش رو
فلش بک به یازده سال پیش
ویو جونگکوک
-----------------------------
- روزای خوبی رو داشتم زنعمو ( مامان یوجین ) هر وقت میخواست بره بیرون یا یه کاری براش پیش میومد یوجینو میآورد پیش من و از اونجایی که با من خیلی خوب بود همیشه وقتی مامانش میگفت میخوام برم فلان جا میگفت منو ببر پیش کوکی
من داشتم نسبت به یوجین حس پیدا میکردم و این خیلی عجیب بود چرا باید عاشق یه دختر پنج ساله میشدم همش فکر میکردم که خیالاتی شدم تا اینکه آخرین باری که اومد پیشم
توی حیاط بودیم و روی تاب نشسته بودیم که گفت
+ جونگکوک ( نکته : تموم حرفاتو بچه گونه میزنع )
- جانم
+ دوسم داری ؟
- چرا دوستت نداشته باشم تو کوچولوی منی
+ نه منظورم اینجوری نیست
- پس چجوریه
+ از اون دوست داشتنایی که بابام و مامانم همو دوست دارن
- ( یه لحظه تو شک بودم که همچین چیزی گفت مگه میشه یه بچه پنج ساله عاشق شه بخواطر اینکه دلشون نشکونم گفتم ) منم که گفتم دوستت دارم ( بلندش کردم و گذاشتمش روی پام ) و توهم مال منی
+ جونگکوک
- جونم
+ میدونستی دیگه نمیتونم تو رو ببینم
- چی ؟ چرااا ؟
+ مامانی میگه باید برای کار بابایی بریم یه جای دور ولی من نمیخوام دلم برات تنگ میشه
- منم دلم برات تنگ میشه نازِمن ( بغلش کردم)
+ کوکی حالا که قرار نیست تا چند وقت همو ببینیم و معلوم نیست کی همو ببینیم اولین بوسم مال تو
- ( بدون اینکه حرفشو تحلیل کنم لباشو گذاشت رو لبام و بوسید و خیلی سریع جدا شد من متعجب بهش نگاه میکردم که دیدم قرمز شده مثل گوجه )
- گوجه شدی کههه
+ عهههه کی گفته
- کسی نگفته از صورتت مشخصه
- حالا بزار بوسه ی واقعی رو نشونت بدم ( به سمت لباش هجوم بردم و لباشو مک میزدم که انگار مثل سنگ خشکش زده بود همینجوری میک میزدم بین میک هام یه چند باری هی لباشو لیس میزدم اینبار گذاشتم دلم منو جلو ببره اینقدر بوسیدم تا زمانی که به نفس نفس زدن افتادم فقط میخواستم از طعم لباش لذت ببرم و میخواستم یه جوری ببوسمش که طعم لباش از یادم نره بلاخره بعد ده مین از لباش دل کندم و بهش نگاه میکردم چشماش از تعجب باز بود و داشت منو هاج و واج نگاه میکرد )
- خو چیه اگه دوست دخترم باشی باید به اینجور بوسا عادت کنی
+ چیزه اممم بریم یکم شیر موز بخوریم
- باشه 😂😂
- ( اون روز گذشت و چند وقت بعد متوجه دشمنی پدرم با پدر یوجین شدم داشتن زیادی روی مخ همدیگه میرفتن و من قضایا رو نمیدونستم چند وقت بعد پدرم بهم زنگ زد و گفت بیا شکنجه گاه رفتم اونجا و با پدر خودم و پدر یوجین مواجه شدم پدر یوجین خونی بود و روی صندلی نشسته بود من بهت زده به پدرم زل زدم و گفتم)
- پدر میفهمی داری چیکار میکنی ( داد)
پ.ک : تو از چیزی خبر نداری
- پس تعریف کنید ببینم توی این خراب شده چه خبره
پ.ک الان وقتش نیست الان باید اونو بکشی
- چی؟! پدر شوخیت گرفتههههه
پ.ک یا میکشیش یا یوجین رو دیگه نمیبینی جز سر قبرش
- دیوونه شدیددددد یعنی چی چرا باید عمو رو بکشم
پ.ک چون اگه نکشیش من یوجینو میکشم
- نه نهه نهههههههه
پ.ک الکس زود اون دختره رو بیار
- نهههههه تا الان بازیم دادی ولی نمیزارم دست کثیفت به یوجین بخوره
- ( تفنگمو به سمت عمو نشونه گرفتم ) متاسفم عمو ( بغض) ( بوومممم)
ادمین : پدر یوجین کشته شده بود و کوک داشت دیوونه میشدم پس تفنگشو سمت باباش گرفت و گفت
- زنعمو کجاست
پ.ک اون مرده
- چییی یوجین یوجین چی شدددد
پ.ک پیش مامانت
که یهووو بوممممممم
سلام دوستان همونطور که گفته بودم شما شرطارو نمیرسوندید ولی از اونجایی که بخشنده ام براتون این پارت رو آپ میکنم ☺️ ☺️
فلش بک به یازده سال پیش
ویو جونگکوک
-----------------------------
- روزای خوبی رو داشتم زنعمو ( مامان یوجین ) هر وقت میخواست بره بیرون یا یه کاری براش پیش میومد یوجینو میآورد پیش من و از اونجایی که با من خیلی خوب بود همیشه وقتی مامانش میگفت میخوام برم فلان جا میگفت منو ببر پیش کوکی
من داشتم نسبت به یوجین حس پیدا میکردم و این خیلی عجیب بود چرا باید عاشق یه دختر پنج ساله میشدم همش فکر میکردم که خیالاتی شدم تا اینکه آخرین باری که اومد پیشم
توی حیاط بودیم و روی تاب نشسته بودیم که گفت
+ جونگکوک ( نکته : تموم حرفاتو بچه گونه میزنع )
- جانم
+ دوسم داری ؟
- چرا دوستت نداشته باشم تو کوچولوی منی
+ نه منظورم اینجوری نیست
- پس چجوریه
+ از اون دوست داشتنایی که بابام و مامانم همو دوست دارن
- ( یه لحظه تو شک بودم که همچین چیزی گفت مگه میشه یه بچه پنج ساله عاشق شه بخواطر اینکه دلشون نشکونم گفتم ) منم که گفتم دوستت دارم ( بلندش کردم و گذاشتمش روی پام ) و توهم مال منی
+ جونگکوک
- جونم
+ میدونستی دیگه نمیتونم تو رو ببینم
- چی ؟ چرااا ؟
+ مامانی میگه باید برای کار بابایی بریم یه جای دور ولی من نمیخوام دلم برات تنگ میشه
- منم دلم برات تنگ میشه نازِمن ( بغلش کردم)
+ کوکی حالا که قرار نیست تا چند وقت همو ببینیم و معلوم نیست کی همو ببینیم اولین بوسم مال تو
- ( بدون اینکه حرفشو تحلیل کنم لباشو گذاشت رو لبام و بوسید و خیلی سریع جدا شد من متعجب بهش نگاه میکردم که دیدم قرمز شده مثل گوجه )
- گوجه شدی کههه
+ عهههه کی گفته
- کسی نگفته از صورتت مشخصه
- حالا بزار بوسه ی واقعی رو نشونت بدم ( به سمت لباش هجوم بردم و لباشو مک میزدم که انگار مثل سنگ خشکش زده بود همینجوری میک میزدم بین میک هام یه چند باری هی لباشو لیس میزدم اینبار گذاشتم دلم منو جلو ببره اینقدر بوسیدم تا زمانی که به نفس نفس زدن افتادم فقط میخواستم از طعم لباش لذت ببرم و میخواستم یه جوری ببوسمش که طعم لباش از یادم نره بلاخره بعد ده مین از لباش دل کندم و بهش نگاه میکردم چشماش از تعجب باز بود و داشت منو هاج و واج نگاه میکرد )
- خو چیه اگه دوست دخترم باشی باید به اینجور بوسا عادت کنی
+ چیزه اممم بریم یکم شیر موز بخوریم
- باشه 😂😂
- ( اون روز گذشت و چند وقت بعد متوجه دشمنی پدرم با پدر یوجین شدم داشتن زیادی روی مخ همدیگه میرفتن و من قضایا رو نمیدونستم چند وقت بعد پدرم بهم زنگ زد و گفت بیا شکنجه گاه رفتم اونجا و با پدر خودم و پدر یوجین مواجه شدم پدر یوجین خونی بود و روی صندلی نشسته بود من بهت زده به پدرم زل زدم و گفتم)
- پدر میفهمی داری چیکار میکنی ( داد)
پ.ک : تو از چیزی خبر نداری
- پس تعریف کنید ببینم توی این خراب شده چه خبره
پ.ک الان وقتش نیست الان باید اونو بکشی
- چی؟! پدر شوخیت گرفتههههه
پ.ک یا میکشیش یا یوجین رو دیگه نمیبینی جز سر قبرش
- دیوونه شدیددددد یعنی چی چرا باید عمو رو بکشم
پ.ک چون اگه نکشیش من یوجینو میکشم
- نه نهه نهههههههه
پ.ک الکس زود اون دختره رو بیار
- نهههههه تا الان بازیم دادی ولی نمیزارم دست کثیفت به یوجین بخوره
- ( تفنگمو به سمت عمو نشونه گرفتم ) متاسفم عمو ( بغض) ( بوومممم)
ادمین : پدر یوجین کشته شده بود و کوک داشت دیوونه میشدم پس تفنگشو سمت باباش گرفت و گفت
- زنعمو کجاست
پ.ک اون مرده
- چییی یوجین یوجین چی شدددد
پ.ک پیش مامانت
که یهووو بوممممممم
سلام دوستان همونطور که گفته بودم شما شرطارو نمیرسوندید ولی از اونجایی که بخشنده ام براتون این پارت رو آپ میکنم ☺️ ☺️
- ۷.۸k
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط