{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ووووییی خداایااا من اووومدمم

ووووییی خداایااا من اووومدمم
Super Stars:
بخش هفدهم:
هیوری هیونگ با تعجب نگاه کرد و پاکت رو باز کرد،
از پسر بچه تشکر کرد و ازش خواست که برگرده خونه.
هیوری وقتی پاکت رو باز کرد اول یه نامه دید که نوشته بود:اون شب نتونستم احساسم رو ابراز کنم اما امیدوارزم با این کادوی کوچیک بتونم اینکار رزو بکنم.
به کف پاکت نگاه کرد و یه گردنبند ظریف قشنگ که روی پلاکش با الماس های کوچیک تزیین شده بود رو دید.
شین جونگ سمت هیوری رفتت و گفت:واای کیوجونگ هم واسه تو کادو فرستاد؟عزییزم چه قشنگههه( ^∇^)
هیون لاز خونه اومد بیرون و رسید به شین جونگ،یکم ایستاد و نگاهش کرد،یه جعبه کوچیک از جیبش در اورد و گفت:اینو برای تو گرفتم.
شین جونگ تشکر کرد و هیون رفت.
وقتی هیون رفت عبه رو باز کرد و یه حلقه ساده ولی قشنگ داخلش بود.
شین جونگ خیلی خوشحال شد.
یوری هم که آروم ایستاده بود و میخندید هیونگ اومد از پشت کشیدش بغلش کرد و گفت:دوستت دارم،خیلی با خودم جنگیدم که متوجه این احساسم بشم⊙︿⊙
این و گفت و رفت.
دخترا همینجوری متعجب از کارای پسرا ایستاده بودن و فقط به همدیگه نگاه میکردن.
یوری نگاه کرد و گفت:سورا نیومده؟خیلی دلم میخواد ببینم اون چیکار کرد.
جونگمین سورا رو برد یه جای خیلی خلوت.
جونگمین دست سورا رزو گرفت و گفت:سورا،من دوستت دارم.
سورا همونجور بی حزکت ایستاده بود و فقط نگاه میکرد و هیچی نمیگفت.
جونگمین:چرا چیزی نمیگی؟تاحالا به هیچ دختری اینو نگفته بودم.یه چیزی بچو،نکنه منو دوست نداری؟
سورا به ساعتش نگاه کرد و گفت:من دیرم شده باید برم.
جونگمین:سورا،میشه یکم به حرفام گوش بدی؟
-نه،چون الان دخترا نگرانم میشن.
حرکت کرد و برگشت خونه.
فرداش تمرین بود،دخترا بودن اما پسرا نه!
تمرین که کردن موقع برگشت پسرا دم در بودن.
سوریو وقتی اومد بیرون یونگ سنگ رو که دید سرشو برگردوند و به سمت مخالف حرکت کرد.
یونگ سنگ به سمت سوریو رفت.
اون زمان همه یمردم و خبرنگکارا جمع شده بودن.
یونگ سنگ رفت سمت سوریو و بغلش کرد،بدون توجه به خبرنگارا و مردم طرفدارش.
هیوری از جفت کیوجونگ رد شد که کیو دستشو گرفت و بردش سمت ماشین و در ماشین رو براش باز کرد.
خبرنگارا جمع شده بودن و فقط عکس میگرفتن.
هیون جونگ دست شین جونگ رو گرفت و داشتن میرفتن که یه خبرنگار جلوشونو گرفت و گفت:شما با این خانم نسبتی دارید؟
هیون هم گفت:بله،اما به کسی مربوط نیست نسبت ما با همدیگه!
خبرنگار سرشو انداخت پایین و رفت.
شین جونگ به خبرنگار نگاه کرد موقع رفتن،بعد به هیون و پرسید:ما چه نسبتی باهم داریم؟؟؟؟؟
هیون ایستاد روبروی شین جونگ و گفت:امشب به یه مهمونی ما پنج تا پسر دعوتیم،ازمون خواستن که همراه با خودمون بیاریم،میخوام تو همراهم باشی،همراهم میایی؟
شین جونگ چشماشو ریز کرد و یکم فکر کرد و گفت:مهمونی؟همراهت میام.اگه تونستم.
یونگ سنگ سوریو رو نگاه کرد و گفت:امشب مهمونیه،از ما پنج تا خواستن همراه داشته باشیم،همراهم میشی؟
سوریو لبخند زد و گفت:اگه تونستم.
کیو جونگ داخل ماشین همون سوال رو پرسید،هیوری یکم به کیوجونگ نگاه کرد و یکم به جاده و گفت:امشب؟اگه تونستم باشه.
هیونگ هم دست یوری رو گرفت و‌بوسید(آه از این حرکت خوشم میاد خخ)
و سوال رو تکرار کرد.
یوری:فکرامو میکنم.
سورا بی توجه از کنار جونگمین رد شد،جونگمین دست سورا رو گرفت و کشید سمت خودش.
سورا رو محکم گرفت و موهای سورا رو از جلوی چشمش زد کنار و گفت:میخوام جلوی همه ی این خبرنگارا بهت بگم تا همه بدونن که دوستت دارم.
و پرسید:امشب همراهم میایی مهمونی؟
سورا:خوشحال میشم :-)
شب:
دخترا قبول کردن که همراه پسرا به مهمونی برن.
دخترا حاضر شده بودن.
سوریو و شین جونگ یه پیراهن سفید پوسیده بودن.
یوری یه لباس مهمونیه صورتی و هیوری یه پیراهن بلند سبژ رنگ پوشیده بود.
سورا هم یه پیراهن مشکی.
سوریو و یوری و هیوری و شین جونگ موهاشونو باز گذاشته بودن و بهش مدل داده بودن و سورا موهاشو گیس کرده بود.
پسرا دم در منتظر دخترا بودن.
هیون یه کت و شلوار خردلی با ژیله و پیراهن سفید پوشیده بود.
کیو جونگ کت و شلوار و پیراهن مشکی پوشده بود که روی آستینای کتش دور دوزی طلایی داشت.
هیونگ هم کت و شلوار مشکی و پیراهن سفید پوشیده بود.
یونگ سنگ هم کت تک قهوه ای با پیراهن مشکی پوشیده بود با یه شلوار مشکی.
جونگمین با کت و شلوار سورمه ای با پیراهن سفید اومده بود.
دخترا وقتی رفتن پسرا به ردیف ایستاده بودن و پسرا هرکدوم دستشونو اوردن جلو که همراهشون دستشون رو بگیره.
دیدگاه ها (۱۵)

خخ چیکااار دندووناات داریی هاان؟خخ

آخی عزیییزم آفتاب اذیتش میکنههه عزیییزم

واایی خدا دووستان فردا امتحان ادبیات دارم هیچیکم بلد نیستم م...

برای بقیه تو پارت بعد مینویسمSuper Stars: بخش شانزدهم:داخل ک...

پارت هفت

( خوشگلا شرمنده جلد رو اشتباه گذاشتم+⁦⁦⁦⁦๑⁦⁦⁦ my silent love...

پارت ۱ساعت ۸ و ۱۵ دقیقه شب_نویسنده "کارن":ساعت ۸ و ربع بود و...

«رایحه پنهان»صبح‌ها، جونگ‌هیون همیشه قبل از بقیه بیدار می‌شد...

رایحه پنهانجونگ‌هیون نگاهی به تهیونگ انداخت.بعد دوباره رو به...

رمان نگاه اول در تاریکی پارت ۲۴

پارت ۸۲

پارت هشت

☆‌عشق اجباری من✧P5ویو سوهامی‌خواستم جواب تهیونگ رو بدم که یه...

پارت ۸۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط