عشق یا نفرت پارت (۲۷)
.
.
.
دامیان اومد جلوووووو
قصه ی ما بسر رسید کلاغه به خونش نرسید 🤣🤣🤣🤣🤣 وای چه حالی میدههههه 😆🤣😆😂😆🤣😆😂🤣😆😂😎😎💃🏻💃🏻💃🏻👩🏻🎤🤦🏻♀
ولی بازم نمیگم 😁
شوخی کردم ... اِهِم ... بریم سره کارمون 🗿
.
.
.
*من / سمت آنیا اینا*
دامیان اومد نزدیک ووووووووووَ آنیا بوس کردن هوراااا 🥳🥳🗿 آما ... جلو داداشای آنیا و قیافه ها شون :
دامیان : 😍🥰😘😋
آنیا : 😳😚🥴☺
لئو : 🤯🤨🤭😵
دانی : 🤯🤗🤭🤨
راف : 🤯😠😡🤬
مایکی : 🤯🤗🙂🙃
امیل : 🤯🤯😒☹️
ایون : 🤯🤯😕🤷🏻♂
بکی : 🤯😍🥰💃🏻
یور : 🤯🙂😠🤷🏻♀
لوید : 🤯🤯🤯🤬
یوری : 🤯🤬😒😠
بله همون لحظه کل خاندانشون اومدن 🤣🤣 دیگه کم مونده بود که فیونا هم بیاد 😂
خلاصه اینا اومدن بوسشونو به اوج برسونن یادشون اومد که همه اونجان 🤣🗿
*فلش بک به لوید { دوباره 🗿😂 }*
لوید گوشیشو برداشت و زنگ زد به آنیا ولی جواب نداد هم یور هم لوید داشتن زنگ میزدن که یهو :
یور : سـ...سلام آنیا جان چـ...چرا جواب نمیدادی میدونی چقدر نگرانت شدیم ؟
لوید : جواب داد !؟ بده به من اون گوشیوووو 📱
یوری : خواهر جان .... چیزی شده که فکر کردی من آنیا جان هستم ؟ 🤨
یور : اِ....یوری تویی ؟ ببخشید فکر کردم آنیا هستی ...
لوید : آخه زنه حسابی تو نمیتونی شماره ی آنیا رو با یوری رو تشخیس بدی ؟ 🤦🏻♂
یوری : میگم میشه گوشیو از رو گوشت برداری خواهر جان ؟ میخوام صورتتو ببینم ....
یور : مگه تماس ... تماس تصویری هس ؟؟؟؟؟؟؟
یوری : آره دیگه ... حالا برگردون ....
یور گوشیو برداشت و یوری رو دید گه داره دست تکون میده
لوید و یورهمون لحظه : 🤦🏻♀🤦🏻♂🤦🏻♀🤦🏻♂🤦🏻♀🤦🏻♂🤦🏻♀🤦🏻♂🤦🏻♀🤦🏻♂🤦🏻♀🤦🏻♂🤦🏻♀🤦🏻♂🤦🏻♀🤦🏻♂🤦🏻♀🤦🏻♂🤦🏻♀🤦🏻♂🤦🏻♀🤦🏻♂
لوید : تو چرا این جوری شدیییی !!! ؟؟ ( نیمه داد )
یور : تو حق نداری سره من داد بزنی ... فهمیدیییییی ؟؟ ( با داددددد )
یوری : چیشد ... تو الان سره خواهرم داد زدی { با همون قیافه ای که فحشی شده بود 😂 }
یور با همون نگاه قشنگاشو به یوریمیزنه و میگه
یور : داداش گلم ..😊 میشه بیای خوابگاه اِدِن ؟
یوری : مگه چیزی شده ؟؟
یور : نه عزیزم نترس 😊 تو فقط بیا باشه 🤭🤗☺ آفرین گل پسر 😘
یوری با اون قیافه ای که یور ازش خواست تا به آنیا برای درساش کمک کنه ها ... از اونا گرفت و گفت
یوری : باشه آجیه گلممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم { رد داده 😑🗿 }
و پایان .... نه منظورم پایان تماسه بچه ... 😅
•یوری اومد•
یوری : آبجی جونممممم 🤗😄😆اِ....لوید تو هم که اینجایی 😒راستی چیشده که گفتی بیام ؟
یور : آروم تر یوری .. گوشم درد گرفت ... و ...راستش & داستانو میگه & دیگه اینجوری ...
یوری : هووومممم خوب بزارین من زنگ بزنم شاید جواب داد اگر نداد مجبچری به دوستش بکی زنگ بزنیم ...
لوید : مرسی که کمک میکنی یوری جان
یوری : من فقط بخاطر یور اینجارو میکنم فهمیدی 🙄😒😠😡
لوید : 😅 بـ..باشه بابا
ذهن مریضش یعنی چیز سالمش یعنی .. اَاَاَه ولش : این چشه ؟ با من چه مشکلی داره من که کاری نکردمم ( T~T )
خلاصه آنیا برای یوری هم جواب نداد و حتیٰ بکی .. دیگه همشون تصمیم گرفتن برم خونشون و با اون صحنه ی زیبا مواجه شدن 😂🗿 { ایده دارما .. ولی نمیدونم چرا نمیتونم بنویسم درست و حسابی 🗿🗿🗿🗿 }
آنیا : اَ...الان چـ....چیکار کردییییییییییییی ( آخرشو با داد گفت )
دامیان : بـ...بخـ...ببخشید ..جَـ...جو گیر شدم ... 😵💫
یوری و لوید : چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی 🤯 ( شکه شدن )
لوید : آنیا چرا خونه نبودیییییییی ؟؟
آنیا : با....بابا !!! کِـ....کی برگَـ...برگشتین ؟؟
لوید : امروز 😠 جوابمو بدهههه
یور : عزیزم آروم تر .... میترسم { وات ؟ 😐 }
لوید : ببخشید حواسم نبود ... شرمنده
آوا و بکی : چقدر عاشقانههه 😍🥰🥰🥰🥹🥹
یوری : تو دیگه کی هستی ؟؟
آوا : .... اِم....چیزه ...من ...آوام دیگه ....
لئو : آوا چرا اومدی ؟ 🤦🏻♂🤨
آوا : چیزه ... میدونی ... اصلا به تو چه 😠 میکشمتاا ...
لئو : غلط کردممم ( T~T )
آنیا : تو کی هستی و چقدر گوگولی هستییی (✪∆✪)
آوا : خوب من نویسده هستم آوا میرزایی کلاس هشت دو مدرسه حضرت مریم 😁 { چیه خو 🗿 دوست دارم خودمو بیارم وسط داستان 🗿 } { تازه خیلی دقیق توضیح دادم خودمو نه 🤣🤦🏻♀ }
یور : عزیزمم میگم ... چرا گقتی نویسنده شماها ؟
آوا : چون من دارم مینویسم شماها چی مگین 🙂🤫😌🙆🏻♀💁🏻♀
یوری : چرا داریـ....
آوا : چرا داری زر موفت میزنی .. درسته ..میخواستی همینو بگی 💆🏻♀
یوری : آبجی من میترسمممم ( T^T )
آوا .....
ویسون نمیزاره 😢
.
.
دامیان اومد جلوووووو
قصه ی ما بسر رسید کلاغه به خونش نرسید 🤣🤣🤣🤣🤣 وای چه حالی میدههههه 😆🤣😆😂😆🤣😆😂🤣😆😂😎😎💃🏻💃🏻💃🏻👩🏻🎤🤦🏻♀
ولی بازم نمیگم 😁
شوخی کردم ... اِهِم ... بریم سره کارمون 🗿
.
.
.
*من / سمت آنیا اینا*
دامیان اومد نزدیک ووووووووووَ آنیا بوس کردن هوراااا 🥳🥳🗿 آما ... جلو داداشای آنیا و قیافه ها شون :
دامیان : 😍🥰😘😋
آنیا : 😳😚🥴☺
لئو : 🤯🤨🤭😵
دانی : 🤯🤗🤭🤨
راف : 🤯😠😡🤬
مایکی : 🤯🤗🙂🙃
امیل : 🤯🤯😒☹️
ایون : 🤯🤯😕🤷🏻♂
بکی : 🤯😍🥰💃🏻
یور : 🤯🙂😠🤷🏻♀
لوید : 🤯🤯🤯🤬
یوری : 🤯🤬😒😠
بله همون لحظه کل خاندانشون اومدن 🤣🤣 دیگه کم مونده بود که فیونا هم بیاد 😂
خلاصه اینا اومدن بوسشونو به اوج برسونن یادشون اومد که همه اونجان 🤣🗿
*فلش بک به لوید { دوباره 🗿😂 }*
لوید گوشیشو برداشت و زنگ زد به آنیا ولی جواب نداد هم یور هم لوید داشتن زنگ میزدن که یهو :
یور : سـ...سلام آنیا جان چـ...چرا جواب نمیدادی میدونی چقدر نگرانت شدیم ؟
لوید : جواب داد !؟ بده به من اون گوشیوووو 📱
یوری : خواهر جان .... چیزی شده که فکر کردی من آنیا جان هستم ؟ 🤨
یور : اِ....یوری تویی ؟ ببخشید فکر کردم آنیا هستی ...
لوید : آخه زنه حسابی تو نمیتونی شماره ی آنیا رو با یوری رو تشخیس بدی ؟ 🤦🏻♂
یوری : میگم میشه گوشیو از رو گوشت برداری خواهر جان ؟ میخوام صورتتو ببینم ....
یور : مگه تماس ... تماس تصویری هس ؟؟؟؟؟؟؟
یوری : آره دیگه ... حالا برگردون ....
یور گوشیو برداشت و یوری رو دید گه داره دست تکون میده
لوید و یورهمون لحظه : 🤦🏻♀🤦🏻♂🤦🏻♀🤦🏻♂🤦🏻♀🤦🏻♂🤦🏻♀🤦🏻♂🤦🏻♀🤦🏻♂🤦🏻♀🤦🏻♂🤦🏻♀🤦🏻♂🤦🏻♀🤦🏻♂🤦🏻♀🤦🏻♂🤦🏻♀🤦🏻♂🤦🏻♀🤦🏻♂
لوید : تو چرا این جوری شدیییی !!! ؟؟ ( نیمه داد )
یور : تو حق نداری سره من داد بزنی ... فهمیدیییییی ؟؟ ( با داددددد )
یوری : چیشد ... تو الان سره خواهرم داد زدی { با همون قیافه ای که فحشی شده بود 😂 }
یور با همون نگاه قشنگاشو به یوریمیزنه و میگه
یور : داداش گلم ..😊 میشه بیای خوابگاه اِدِن ؟
یوری : مگه چیزی شده ؟؟
یور : نه عزیزم نترس 😊 تو فقط بیا باشه 🤭🤗☺ آفرین گل پسر 😘
یوری با اون قیافه ای که یور ازش خواست تا به آنیا برای درساش کمک کنه ها ... از اونا گرفت و گفت
یوری : باشه آجیه گلممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم { رد داده 😑🗿 }
و پایان .... نه منظورم پایان تماسه بچه ... 😅
•یوری اومد•
یوری : آبجی جونممممم 🤗😄😆اِ....لوید تو هم که اینجایی 😒راستی چیشده که گفتی بیام ؟
یور : آروم تر یوری .. گوشم درد گرفت ... و ...راستش & داستانو میگه & دیگه اینجوری ...
یوری : هووومممم خوب بزارین من زنگ بزنم شاید جواب داد اگر نداد مجبچری به دوستش بکی زنگ بزنیم ...
لوید : مرسی که کمک میکنی یوری جان
یوری : من فقط بخاطر یور اینجارو میکنم فهمیدی 🙄😒😠😡
لوید : 😅 بـ..باشه بابا
ذهن مریضش یعنی چیز سالمش یعنی .. اَاَاَه ولش : این چشه ؟ با من چه مشکلی داره من که کاری نکردمم ( T~T )
خلاصه آنیا برای یوری هم جواب نداد و حتیٰ بکی .. دیگه همشون تصمیم گرفتن برم خونشون و با اون صحنه ی زیبا مواجه شدن 😂🗿 { ایده دارما .. ولی نمیدونم چرا نمیتونم بنویسم درست و حسابی 🗿🗿🗿🗿 }
آنیا : اَ...الان چـ....چیکار کردییییییییییییی ( آخرشو با داد گفت )
دامیان : بـ...بخـ...ببخشید ..جَـ...جو گیر شدم ... 😵💫
یوری و لوید : چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی 🤯 ( شکه شدن )
لوید : آنیا چرا خونه نبودیییییییی ؟؟
آنیا : با....بابا !!! کِـ....کی برگَـ...برگشتین ؟؟
لوید : امروز 😠 جوابمو بدهههه
یور : عزیزم آروم تر .... میترسم { وات ؟ 😐 }
لوید : ببخشید حواسم نبود ... شرمنده
آوا و بکی : چقدر عاشقانههه 😍🥰🥰🥰🥹🥹
یوری : تو دیگه کی هستی ؟؟
آوا : .... اِم....چیزه ...من ...آوام دیگه ....
لئو : آوا چرا اومدی ؟ 🤦🏻♂🤨
آوا : چیزه ... میدونی ... اصلا به تو چه 😠 میکشمتاا ...
لئو : غلط کردممم ( T~T )
آنیا : تو کی هستی و چقدر گوگولی هستییی (✪∆✪)
آوا : خوب من نویسده هستم آوا میرزایی کلاس هشت دو مدرسه حضرت مریم 😁 { چیه خو 🗿 دوست دارم خودمو بیارم وسط داستان 🗿 } { تازه خیلی دقیق توضیح دادم خودمو نه 🤣🤦🏻♀ }
یور : عزیزمم میگم ... چرا گقتی نویسنده شماها ؟
آوا : چون من دارم مینویسم شماها چی مگین 🙂🤫😌🙆🏻♀💁🏻♀
یوری : چرا داریـ....
آوا : چرا داری زر موفت میزنی .. درسته ..میخواستی همینو بگی 💆🏻♀
یوری : آبجی من میترسمممم ( T^T )
آوا .....
ویسون نمیزاره 😢
- ۴.۸k
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط