وقتی جلوی اعضا...[p1]

#استری_کیدز #هان #هیونجین #فلیکس #لینو #مینهو #چانگبین #بنگچان #جونگین #سونگمین #سناریو #فیکشن

×سلام پسرا
با شنیدن صدات همه به سمتت برگشتن و لبخندی زدن.
چان: ات!*به سمتت اومد* خوشحالم امروزم اومدی.
×*لبخندی زدی* خب راستش امروز نمیخوام زیاد بمونم فقط یکم خوراکی براتون آوردم و خب اومدم به لیکسی یه سری بزنم
چند روزی بود که به پسرا سر میزدی و غذا هایی که دوست داشتن رو براشون میاوردی، در کنارش چند ساعتی هم کنارشون می‌نشستی و تمریناشونو نگاه میکردی.
فلیکس به سمتت اومد و با لبخندی که کاملا مشخص بود فیکه بهت نگاهی کرد.
÷ فکر نمیکردم امروزم بیای.
پلاستیک خوراکی هارو ازت گرفت و به سمت بقیه رفت. از این حرکتش و این بی حسیش کنی ناراحت شدی، اما خب میدونستی فشار زیادی روشه و سعی کردی در اون لحظه درکش کنی. به سمت پسرا رفتی، دیدن ذوقشون وقتی اون خوراکی هارو میدیدن خیلی برات شیرین بود.
× جونگینا اون اسنک واسه توعه، اینم برای تو گرفتم هانی... یه بار بهم گفتی دوست داری امتحانش کنی.
هان:*در حالی که ذوق کرده بود* وای ات عاشقتم!
همه پسرا تعظیم کوتاهی بهت کردن و کلی ازت تشکر کردن.
لینو: ات یه چند دقیقه روی مبل بشین، فقط همین قسمت چریوگرافی مونده.
لبخندی زدی و خواستی جوابشو لینو رو بدی که...
÷ نیازی نیست؛ اون داره میره
نگاه پسرا در حالی که از این واکنش فلیکس شوکه بودن بین شما دوتا جابه‌جا میشد.
با چهره سردی بهت نگاه میکرد؛ از این حرفش تعجب کردی و ناخودآگاه حرفی زدی که شاید اگه نمیزدی بهتر بود!
× ولی... من میخوام بمونم.
÷ گفتم که*با لحن عصبی و جدی* نیازی نیست.
× تو حق نداری برام تعیین تکلیف کنی!
÷ گفتم نمیخوام بمونی.
صداتون هر لحظه بلند تر میشد، حالا دیگه به جز فلیکس تو هم نمیتونستی عصبانیت خودتو کنترل کنی.
× من به خواسته تو...
حرفت با فریادی که کشید نصفه موند.
÷ ات انقدر بهم نچسب!*با داد*
متعجب نگاهش کردی، درست مثل بقیه پسرا.
÷ انقدر نخواه هر جایی که هستم باشی، من نمیخوام توی هر دقیقه کنارم باشی میفهمی؟ یکم منو به حال خودم بزار!
چان: فلیکس!*با صدای بلند* کافیه...
بغض گلوت رو فشار میداد، با هر کلمه ای که به زبون میاورد قلبت تیر میکشید. بدون حتی ثانیه ای وقفه، کیفتو برداشتی و بدون زدن هیچ حرفی از اتاق خارج شدی و در رو محکم پشت سرت بستی.
بعد از رفتنت کلافه دستی به موهاش کشید.
÷ آه خدای من...
لینو: زیاده روی کردی
هان: خیلی زیاده روی کردی
هیونجین: حق نداشتی عصبانیتتو سر اون خالی کنی.
نفس عمیقی کشید، کت لیش از روی مبل برداشت و همینطور که به سمت در میرفت لب زد.
÷ میدونم هیونگ میدونم...
دیدگاه ها (۱۰)

کی منظره پارت مست شدن هان بود!!!

پارت 5 ★رمان ازدواج مخفی با هوانگ★میوفته روی ات و هیون! هیون...

خون و عشق پارت ۱۲🥹❤️حدود نیم ساعت گذشتهان هنوز روی همون صندل...

ساعت ۷:۱۵ شب/حرف هایی که باید گفته میشدنهوسوک وارد اتاق شدتو...

𓆩 پارت ۵۳ 𓆪 🖤جیمین هنوز داشت به ات می‌خندید که گوشی‌اش زنگ خ...

تکپارتیموضوع:(وقتی دارین سریال میبینین باهم و تو یکدفعه میگی...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۴۰ صبح آخرین روز مدرسه بود.حیاط خلوت‌ت...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_54فصل بیست‌وچها...

خون و عشق 💘 پارت یازدهمهان هنوز کف خیابون نشسته بودآمبولانس ...

خون و عشق 🩸❤️پارت دهمهان با صدای زنگ گوشیش از خواب بیدار شد....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط