{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 9

پارت 9
رفتیم پولو به ساباش دادیم تعجب کرد که تو این زمان کم چجوری اینهمه پول تحویلش دادیم
رفتیم مرکز خرید سودا یه عالمه لباس خرید اگه به من بود که یکی دو دست بیشتر برنمیداشتم اما این سودا به کم قانع نمیشه ... خلاصه رفتیم خونه ..دوماهه مستقل شدیم
من : سودا چی بپزم ؟
سودا : بیخی باو از بیرون سفارش میدیم
من : سودا ولخرجی نکن ما دیگه دزدی نمیکنیم زشته همش بریم از دایی و زن دایی پول بگیریم ..فکر اونجارو کردی که اگه پول نداشته باشیم باید چه شکری بخوریم ؟
سودا : هووف باوشهه ماکارونی بپز بی زحمت
من : باش تا یه ساعت دیگه حاضره ..
سودا : باش پ من تیوی میبینم
.
.
.
.
سودا : اجی اماده نشد من گشنمه .
من : اماده س بیا میزو بچین
سودا : چشممم ...به به چی پختی ... چه خوش طعمه ..
من : بعلههه مگه میشه دستپخت من تعریف نداشته باشه !!!
سودا : اصلا نمیشه .. و با خنده ادامه داد یادم نرفته چندوقت پیش چجوری قرمه سبزی درست کرده بودی و شروع کرد به قهقهه زدن منم که حسابی حرصم گرفته بود ..
من : سودا تا 3 میشمرم جونتو نجات بده !
سودا : الفراااااررررر ... من سلننن عصبییی ندووووس
حالا من بدو سودا بدو
من : وایسا بیشعور دستپخت منو مسخره میکنی ! .. از فردا باید تو غذا درست کنی
سودا : وایی نههه اجییی ...غلط کردم .. چیز خوردم .. من حوصله غذا درست کردن ندارم دستپختت عالیههه با غذای رستورانیم عوضش نمیکنم لطفااااا
بازم بچه گربه شد !
من : سودا خوب چم و خم منو بلدیاااا
سودا : پس چی .. خخ .. حالا حاضر شو بریم مهمونی دلم گرفته ..تو خونه
من : ایندفعه رو نه نمیارم چون منم واقعا حوصلم سررفته
رفتم تو اتاقم یه پیراهن کوتاه قرمز پوشیدم یه ارایش ملایمم کردم رفتم پایین
اوه اوه چه تیپی زده این سودا یه پیراهن سفید پوشیده بود که روی سینه هاش سنگ و مروارید کار شده بود
من : اماده ام بریم
سودا : اوه اوه اجی مانکن خودم چه خوشمل شدی
من : توام ناناز شدی فسقلی
سوار ماشین شدیم راه افتادیم سمت ویلای جمره (رفیق فاب سودا ) که عشق مهمونیع ماهی یبار مهمونی مختلط میگیره ..
ماشینو پارک کردیم رفتیم داخل اوهه چقد شلوغ پلوغه ..حدود 20 یا 30 نفر اون وسط میرقصیدن بقیه ام نشسته بودن بعضیا مشغول خوردن بودن ..، بعضیاشونم به اونایی که میرقصیدن نگاه میکردن .. منو سودام رفتیم نشستیم
جمره : سلااام جیگرا خوش اومدین صفا اوردین چه عجب سلنا خانوم تشریف اوردن و اجازه دادن روی ماهشونو ببینیم سعادت دادین ..
سودا : سیلوم عشقولی ..
من : سلام عزیز.. فرصت نمیشد بیام ..
جمره : بعله .. پاشین بریم برقصیم
من : شما برین برقصین من برم سرویس برمیگردم
سودا : اوکی
دیدگاه ها (۱۰)

پارت 44╭─ 🎀🦋 𝑽𝒊𝒆𝒘 𝑯𝒚𝒖𝒏 𝑾𝒐𝒐 🦋🎀 ─╮دایی: آهان... فهمیدم! 😏آت: چ...

#عشق_بعد_نفرت ادامه پارت 5پرش زمانی به فردا صبحویو اتاز خواب...

رمان:تا وقتی که عاشقت شدم

رمان تو خود منی

Do I love him, or do I hate him?p:³رفتم جلوی در مهد کودک تا ...

رمان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط