عشق یا نفرت پارت خودتون :/

.
.
.

که یهو انگار یه چیز سنگینی افتاد روی زمین
همه رفتن تو اتاق و دیدن آنیا بی هوش روی زمین افتاده

دامیان : آنیااااا ....آنیا .آنیا آنیا توروخدا بیدار شو آنیااا یکیتون خو زنگ بزنید آمبولانس آنیا توروخداااا 😭😭

*بیمارستان*دامیان*

الان نزدیک ۲/۳ ساعت هست که آنیا بی هوشه ...وای خدا ..اگر....اگر بلایی خدایی نکرده سرش بیاد ....اگر دیگه بیدار نشه ...من چیکار کنم ....هدایا هودت کمکم کن 😭😰😩

دکتر : همراهان خانم فرجر.....
دامیان : آقای دکتر ....بگین ...بگین که بیدار میشه ...بگین که حالش خوبه ....می....میتونم ببینمش ؟
دکتر : جناب دزموند آروم باشید اینحا بیمارستانه ....
مایکی : آقای دکتر ..حال خواهرم چطوره ؟..
دکتر : ایشون به کما رفتن ...و ....امکانش هست حالا حالا ها بیدار نشن ...و حتیٰ بد تر ......
دامیان : چرا داذی دری وری میگی 😡🤬
لئو‌ : آروم باش دامیان ....خوب میشه ...آنیا قوی تر از چیزی هست که فکرشو میکنی ...

{ راستی لوید و یور رفتن خارج از کشور برای نمیدونم چیچی 😂😅🤦🏻‍♀🤷🏻‍♀ یوری هم رفته با دوس دخترش کارای اداری انجام بدن 🌚🎀 }
.
.
.

*باز من*

الان آنیا نزدیک سه ماه هست که بی هوش داخل بیمارستانه و دکترا هم میگن اگر تا یک هفته ی دیگه به هوش نیاد دیگه ...مجبوریم بکشیمش .....بله میدونم ....خیلی بدهههه ولی خوب....آنیا آخرش میمیره .....بابا الکی گفتم ....ولی نمیدونم با این داستانی که من دارم مینویسم اصلا تموم بشه 🤣🤣🤣🤣
.
.
.
*آنیا*
این...اینحا کجاست ؟ چر همه جا..... سفیده ...من ..کجام ؟ ...دامیان ...دامیانننن ( درحال صدا کردن عشق خود ) .....خدا یا مگه میشه .... من همین الان تو اتاق بودم ....نکنه که بیهوش شدم ؟ ....چی ؟ اون کیه ؟

آنیا : آهااااییی کمک من انجا گیر افتادممم 🏃🏻‍♀ ( داره میره سمتش )

یا خدا این چرا این ریختیه ؟ کاسپلی کرده ؟ حالا چرا خودشو شبیه ازراعیل کرده ؟

آنیا : ...ببخشید آقا شما کی هستین ؟
ازراعیل : ....مگه کوری ؟ ازراعیلم دیگه ....اومدم جونتو بگیرم دیگه ....
آنیا : اِاِاِ...اگر تو ازراعیلی پس منم حضرت مَهدی ام 😑
ازراعیل : بابا دارم راستشو میگممممممممم 😫 چرا همه همینو میگننننننننن 😒😫
آنیا : چون اصلا ازراعیل وجود نداره 😐😑
ازراعیل : 😐😑🗿🗿 عجب.... ( بعد داشت با دستاشو دراز کرد و داشت مشت میکرد و آنیا هم داشت دردش میگرفت ...نمیدونم فهمیدین یا نه ولی آره دیگه اینجوری )

ازراعیل : حالا باورت شد ؟
آنیا : ..آره آره ...فقط ...من دوست ندارم بمیرمم 😭 من هنوز کلی آرزو دارم 😭😭😭😭 کلی کار هست که هنوز انحام ندادمـ...
ازراعیل : من که میدونم چه کارایی هست دخترک منحرف ....آبروی هرچی شیطان هستو بردی ....
آنیا : برای چی‌😂
ازراعیل : تو دیگه خیلی منحرفی دست شیطانو از پشت بستی ....حالا اینارو بیخیال ...اکر نمیخوای بمیری باید ..............بشی...
آنیا : جانم بله!!! ......درد که نداره؟
ازراعیل : نه دختر جون ... تازه خیلی هم حال میده 😌
آنیا : باشه 😌 پش انحامش بدع 😈

{ خاک تو سره منحرفت کنن بابا منظورشون اون نیست احمققققق .....حالا میفهمید چیه ...و اصلا منحرفانه نیستتتتتتتتت🤦🏻‍♀🤦🏻‍♀🤦🏻‍♀🤦🏻‍♀ }

*دامیان*
آنیا ....عزیزم ....دورت بگردم ... ترو خدا بیدار شو ...دیگه نمیتونم تحمل کنم ...😭😭😭😭 بیدار شو عزیزم ...با اون چشماش قشنگت ....منو ببخش ..ببخشیددد..من غلط کردم .بیدار شو 😭😭😭😭😭 خواهش میکنمم منو تنها نزار 😭 { دستشو گرفته بود و داشت اونا رو میگفت و گریه میکرد )

*آوایی تون 😌*

که یهو آنیا بیدار شد ولی چشماش مثل موزان شده بود و بعد دست دامیانو گرفت و دندون های نیششو داهل دست دامیان برد و داشت خون دامیانو میخورد و بعد از ۳۰ ثانیه چشماش به حالت اولش برگشت و دندوناشو دراورد و ...

آنیا : دامیان ؟ ....ما ....کـ...کجاییم ...دستت ...چرا داره ازش خون میاد ...خوبی

دامیان : 😦😧😨😬 ( بچم‌ سکته کرد 🤣 ) آره ...خوبم ...نه این چیزی نیست ....( و خودش خون خودشو بند اورد ) ....الان ....احساس عجیبی نداری آنیا ؟

آنیا : چرا ....دارم ....انکار یه چیزی توی وجودم تغییر کرده ...وایسا ....ها الان یادم اومد .... ازراعیل اومده بود جونمو بگیره که یهو گفت اگر میخوای زنده بمونی باید یه خوناشام بشی.....






این بار شرط میزارم 🗿🚬 { حالا نکه نمیزاشتم 🗿🎀 }
۲۰❤
و
۳۵💌
میدونم زیاده 😌😌


تا پارت بعدی خودافس 😜👋🏻
دیدگاه ها (۹۷)

عشقی حقیقی پارت ۱۴

P16خونه فورجر ها انیا:من اومدم یور:خوش اومدی اندر:تا این مقه...

آوای شبپارت ۱۷ویو دامیانهاا من اینجا چیکار میکنم ؟ چییی انیا...

عشقی حقیقی

عشقی حقیقی

ادامه دامیان:بیا بریم خونه من باشه انیا:باشه اونا رفتن خونه ...

عشقی حقیقی

P16F2که انیا یه ان از خواب پرید ویو انیایعنی همش خواب بود😲هم...

خاک تو سرم اسشتباه شدددددقاقخقحیصبح روز بعدبچه ها امروز روز ...

عشق حقیقیپارت:۳انیا و بکی داشتن میرفتن که دامیان و نوچه هاش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط