مهرو

مستانه مستاصل راه افتاد سمت در مغازه ...
ایقدر خودشو شکست ...خورد کرد دیگه نای ایستادن  نداشت
اگه آصف میفهمید خون به پا میکرد  ... وای مهرو ...

هنوزم از ته قلبش اطمینان داشت مهرو گناهی نداره مجتبی مجبورش کرده و مهرو از  ترسش چیزی به مادرش نگفته ... آینده دخترش تباه شده بود دختری که میتونست عروس بهترین خانواده شهر بشه حالا باید التماس مجتبی یه رو میکرد که هزار بار شهناز از دخترباز بودن پسرش پیش مستانه گلایه کرده بود ...

قدم هاشو سنگین برمی‌داشت...
صدای رضا که میگفت چطور تونستی با یه دختر بچه این کار کنی ...
مجتبی هولش داد یه قدم جلو اومد ...  بلنددو رسا گفت
به یه شرط عقدش میکنم
شرط می‌گذاشت...

مستانه ایستاد باید اجازه بدین من بعد ازدواج با مهرو با دختری که عاشقشم ازدواج کنم ...

قلب مستانه فشرده شد چاره ای نداشت ... رضا داد زد تو چه وقیحی... رفتی  دختر دایی تو بی عفت کردی حالا شرط میزاری تو آدمی پسر؟

مجتبی بلند خندید من وقیحم یا تو ....

مستانه بدون اینکه برگرده گفت امشب بیا خواستگاریش فردا عقدش کنین یه ماه دیگه طلاقش بده ...
چشماهایش رو فشرد همه هزینه ها با خودم ... 
.
مجتبی با خنده پیروزی گفت تکلیف اون بچه حروم که میخای ببندی به ریشم چی ... اصلا اصلا کجا معلوم که مهرو بجز من ...
مستانه عرق های شرم ریخت .. اون با من ...


از مغازه خارج شد رفت سمت خونه اشون سر راه میوه شیرینی خرید ...

مجتبی پیروز مندانه رو صندلی نشست رضا هنوزم شوکه بود ...

مجتبی چرخی زد و گفت دیدی رضا داشت التماسم میکرد مهرو عقد کنیم ...
خندید مهرو رو  ...
رضا نگاهش کرد ...
مجتبی با خشم گفت همون دختری که موقع که مرگ مادر من تو به فکرش بودی مادر من جون میکند تو نگران اون دختر بودی ..
کلید مغازه رو برداشت همون دختری که زیر چشمی نگاهش میکردی ...
همون عشق ممنوعه ات .... التماس من میکنه ..بدون عقد منو تو اتاقش برد بدون عقد و محرومیت..‌ متوجه‌ی که رضا ...


چی میگی تو پسر مهرو یه بچه اس اون از خواهرت کوچکتره ...یعنی  از دختر منم کوچکتره ‌..این چرندیات چیه که میگی ...

برو آقا رضا امشب خواستگاری


اون دختر آصف ...‌ دختر دایی ت


برو رضا
رفت بیرون باید برم آرایشگاه...

رضا قلبش برای مهرو  میزد اگه مجتبی جا میزد میتونست خودش عقدش کنه ... بدون هیچ مخالفتی... 

چشماشو بست تیری تو تاریکی رها کرد ریحانه چی ..

مجتبی ایستاد خندید گفت چیه تا حالا چرندیات بود حالا میخای قهرمان مستانه و دخترش بشی ...
رضا برای بار هزارمین بخاطر حسی که مهرو داشت از خودش متنفر شد  ...



***

ساسان با چشمای براق به بره کوچولوش نگاه میکرد بسته رو گرفت سمتش بوسه بلندی از ل....ب صدف برداشت
رسیدی خونه حتما اینو ببین عشقم ...
صدف غرق در احساس بود
دلم نمیخاد ازت جدا شم عشقم ... کاش همیشه باهم میموندیم
ساسان خندید عشق ...سک..س...ی من ...
#مهرو
دیدگاه ها (۰)

همه بهم میگفتن این دختر لوس خانواده‌ست، چون محبت میدیدم و نا...

#دوپارتیموضوع:(وقتی اون یه خوناشامه)بنگچان/ا.تشب بارونی بود....

🌙 THE GIRL IN HIS DREAMSدختری در خواب‌های او | فیکشن ۶ پارتی...

پارت ۵۰

اجبار به بدبختی پارت ۳۱

عشقی حقیقی

در جست و جوی خاطرات پارت ۱۸

گفتم: مروارید خوابه. بیدارش نکن. گناه داره.رضا نگاهم کرد. یه...

THE DARK SHADOWS

وقتی اومد، گفت: «من با همه فرق دارم. پناهت میشم، تکیه‌گاهت م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط