وقتی توی روز عروسیت......(درخواستی)
پارت چهارم
ویو هانا
وقتی وارد شدم مادر چانگبین منو بغل کرد و بهم تبریک گفت(علامت مادر چانگبین«م/چ»)
م/چ:اوه هانا دخترم اومدی(بغلت کرد)خیلی خوشحالم برات میدونم چقدر واسه امروز هیجان داری به هرحال روز عروسی یه دختر باید براش خیلی مهم باشه کیه که دلش نخواد لباس عروس بپوشه
هانا:ممنونم مادر پس خبر اینکه عروسی و نامزدی با همه به شما ام رسیده(لبخند)
م/چ: بیخیال ما خانواده ها باهم تصمیم گرفتیم حالا این چیزا رو ول کن بیا اینجا لباستو انتخاب کن چون بعدش باید موها و صورتتو برای عروسی آماده کنی کلی کار داری برای انجام دادن(لبخند)
هانا سمت لباس های که جلوس بودن رفت و کلی لباس برای عروسی دید ولی یکی از اون لباسا توجهش رو خیلی بیشتر جلب کرد انگار که از همون اول معلوم بود که این لباس برای روز عروسی هاناست
هانا لباس رو برداشت و براندازش کرد
هانا:این...این عالیه(لبخند)
م/چ:حیله خب حالا برو و لباستو بپوش و بعدم برو سراغ بقیه کار ها بجنب دخترم(لبخند)
هانا بدون معطلی سمت یکی از اتاق های قصر رفت برای پوشیدن لباسش
ویو چانگبین
وارد قصرمون شدیم هانا گفت میخواد بره پیش مادرم منم رفتم پیش پدرم برای انجام دادن کارهای عروسی
چانگبین:سلام پدر خبرا رو شنیدین؟قراره منو هانا امروز جشن عروسی مون رو بگیریم (باذوق)
پ/چ:اوه سلام پسرم آره میدونم خب ما خودمون این ایده رو دادیم حالا بیا اینجا ببینم(بازو های چانگبینوگرفت و توی چشماش نگاه کرد) خدای من انگاری همین دیروز بود که حتی توی راه رفتنت هم مشکل داشتی اما الان دیگه داری ازدواج میکنی(خنده)
چانگبین: بیخیال پدر قرار نیست بعد از ازدواج درباره خاطرات بچگیام به هانا بگی درسته؟(خنده)
پ/چ:(خنده)حیله خب باشه پیش خودمون میمونه بیا بریم تو و بین لباس ها اونی که میخوای رو انتخاب کن امروز روز طولانییه
چانگبین سمت لباس ها رفت و یکی که بیشتر از همه چشمش رو گرفت رو با کمک پدرش انتخاب کرد و بعدم رفت تا بقیه کارهاشو انجام بده
دوستون دارم کیم لارا✨
#استری کیدز-#بنگچان-#لبنو-#چانگبین-#هبونجبن-#هان-#فیلیکس-#سونگمبن-#جونگین-#سناریو-#تکپارتی-#چندپارتی
ویو هانا
وقتی وارد شدم مادر چانگبین منو بغل کرد و بهم تبریک گفت(علامت مادر چانگبین«م/چ»)
م/چ:اوه هانا دخترم اومدی(بغلت کرد)خیلی خوشحالم برات میدونم چقدر واسه امروز هیجان داری به هرحال روز عروسی یه دختر باید براش خیلی مهم باشه کیه که دلش نخواد لباس عروس بپوشه
هانا:ممنونم مادر پس خبر اینکه عروسی و نامزدی با همه به شما ام رسیده(لبخند)
م/چ: بیخیال ما خانواده ها باهم تصمیم گرفتیم حالا این چیزا رو ول کن بیا اینجا لباستو انتخاب کن چون بعدش باید موها و صورتتو برای عروسی آماده کنی کلی کار داری برای انجام دادن(لبخند)
هانا سمت لباس های که جلوس بودن رفت و کلی لباس برای عروسی دید ولی یکی از اون لباسا توجهش رو خیلی بیشتر جلب کرد انگار که از همون اول معلوم بود که این لباس برای روز عروسی هاناست
هانا لباس رو برداشت و براندازش کرد
هانا:این...این عالیه(لبخند)
م/چ:حیله خب حالا برو و لباستو بپوش و بعدم برو سراغ بقیه کار ها بجنب دخترم(لبخند)
هانا بدون معطلی سمت یکی از اتاق های قصر رفت برای پوشیدن لباسش
ویو چانگبین
وارد قصرمون شدیم هانا گفت میخواد بره پیش مادرم منم رفتم پیش پدرم برای انجام دادن کارهای عروسی
چانگبین:سلام پدر خبرا رو شنیدین؟قراره منو هانا امروز جشن عروسی مون رو بگیریم (باذوق)
پ/چ:اوه سلام پسرم آره میدونم خب ما خودمون این ایده رو دادیم حالا بیا اینجا ببینم(بازو های چانگبینوگرفت و توی چشماش نگاه کرد) خدای من انگاری همین دیروز بود که حتی توی راه رفتنت هم مشکل داشتی اما الان دیگه داری ازدواج میکنی(خنده)
چانگبین: بیخیال پدر قرار نیست بعد از ازدواج درباره خاطرات بچگیام به هانا بگی درسته؟(خنده)
پ/چ:(خنده)حیله خب باشه پیش خودمون میمونه بیا بریم تو و بین لباس ها اونی که میخوای رو انتخاب کن امروز روز طولانییه
چانگبین سمت لباس ها رفت و یکی که بیشتر از همه چشمش رو گرفت رو با کمک پدرش انتخاب کرد و بعدم رفت تا بقیه کارهاشو انجام بده
دوستون دارم کیم لارا✨
#استری کیدز-#بنگچان-#لبنو-#چانگبین-#هبونجبن-#هان-#فیلیکس-#سونگمبن-#جونگین-#سناریو-#تکپارتی-#چندپارتی
- ۴۱.۶k
- ۱۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط