طلسم چشای بانمکت/ p1۷

خواستم بازی رو شروع کنن که آنیا حالش بد شد زود به طرف سرویس رفت بکی دنبالش رفت و گفت

بکی: انیااا جونم حالت خوبه

آنیا: نه اصلا خوب نیستم اصلا اصلا

بعد چند دقیقه از اونجا بیرون اومد دامیان داشت از استرس میمرد وقتی دید حال آنیا بهتر شد خیال اونم راحت شد به خاطر اینکه آنیا حالش بد شده بود بازی رو برای فردا گذاشتن

هر گروه به ی اتاق رفتن آنیا رفت کنار میز روی صندل نشت و درس خوند،( الان شبه) دامیان هم رفت روی تخت ولو شد جولیا هم از این فرصت استفاده کرد و رفت کنار دامیان خوابید( تخت ۲ نفره بود) نیمه های شب بود که آنیا آروم از صندل بیرون اومد و رفت بیرون دامیان هم که بیدار بود آروم آروم تعقیبش کرد

آنیا از ویلا بیرون رفت چند تا لات اون بیرون منتظر آنیا بودن آنیا اومد کنار اونا و گفت

آنیا: سلام چطوری خوبی ؟؟

لات۱(به خدا دیگه اسم ندارم): اومدی بریم ؟؟
آنیا : آره بریم ولی الان می‌خوام یکی از اون سیگارات بکشم حالم اصلا خوش نیست

لات۲: تو که سیگاری نیستی نمی‌خوام تو هم معتاد بشی

آنیا: دیگه مهم نیست
دیدگاه ها (۱۴)

عشق حقیقیپارت:۴موقعیت کتاب خونهمانیا تو ذهن:هوممم چطوره یک ک...

P13F2الان سه روز میگذره و انیا حالش خوب شده ویو تو مدرسه هند...

عشقی حقیقی

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۴فردای اون روز، آنیا از ...

عشقی حقیقی

عشقی حقیقی

P23از زبان نویسندهانیا رفت تو دست شویی و شروع به گریه کردن ک...

آوای شب پارت ۲۶سرش انیا را ناز میکرد تا اینکه شمشیری در بدن ...

ادامهانیا میاد بیوفته.........لوکاس می گیرت.شدامیان از عصبان...

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۵****آنچه گذشت؛**ایلا با نقش کشیدن خود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط