پیمان نقره ای

part⁴
یک ماه گذشته بود،یک ماه از اون شب.
از قرارداد، از امضایی که با بی‌میلی زده شد و قرار بود همه چیز رو ساده نگه داره..
و در ظاهر…کار می‌کرد.تقریباً.تو زندگی خودت رو داشتی.
کلاس‌ها،کتابخانه،دوستات.
شب‌هایی که دیر به اتاقت برمی‌گشتی و عمداً از راهروهایی می‌رفتی که احتمال کمتری داشت دراکو اونجا باشه و دراکو هم…
زندگی خودش رو داشت،جلسه‌های اسلایدرین، تمرین کوییدیچ و مهمونی‌هایی که همیشه درباره‌شون پچ‌پچ می‌شد.
تقریباً هیچ برخوردی نداشتین.
تقریباً..
چون هر از گاهی…نگاهش رو حس می‌کردی.
در راهرو،در سالن بزرگ یا وقتی با دوستات حرف می‌زدی.
دراکو هیچوقت چیزی نمی‌گفت هیچوقت نزدیک نمی‌شد
ولی نگاهش…
همیشه چند ثانیه بیشتر از حد لازم روی تو می‌موند
و عجیب‌تر از اون…
وقتی کسی بیش از حد نزدیک می‌شد یا کسی بیش از حد شوخی می‌کرد.
به شکل عجیبی…
اون آدم خیلی زود عقب می‌کشید انگار کسی قبلاً باهاش حرف زده بود و تو دقیقاً می‌دونستی چه کسی..
ولی قرارداد…
قرارداد هنوز سر جاش بود.
هیچ دخالتی،هیچ سؤالی،هیچ کنترلی.
__
اون شب اما فرق داشت
اولین باری بود که بعد از مدت‌ها تصمیم گرفتی بری بار هاگزمید،دوستات تقریباً یک هفته اصرار کرده بودن
و بالاخره تسلیم شدی.
جلوی آینه ایستاده بودی لباس کوتاه مشکی‌ای پوشیده بودی که کاملاً جذب بدنت می‌نشست،
یقه‌اش کمی باز بود
دامنش کوتاه‌تر از چیزی بود که معمولاً می‌پوشیدی،موهاتو باز گذاشته بودی
،آرایش ملایم ولی مشخص.
ریمل.خط چشم و رژلب تیره.
چند ثانیه به تصویرت توی آینه نگاه کردی
تقریباً خودت رو نمی‌شناختی
یکی از دوستات با ذوق گفت:
—اوه خدای من کِلارا …
—تو امشب قراره قلب نصف هاگزمید رو بشکنی..
پوزخند کوچیکی زدی.
+فقط می‌خوام یک شب عادی داشته باشم
—
بار شلوغ بود.موسیقی بلند.نورهای کم‌رنگ.و بوی الکل و دود که توی هوا پخش شده بود.
روی یکی از صندلی‌های بار نشسته بودی، لیوانت رو بین انگشتات چرخ می‌دادی
دوستات کنار زمین رقص بودن ولی تو هنوز همونجا نشسته بودی
برای اولین بار بعد از مدت‌ها…
احساس آزادی می‌کردی، هیچ نگاه سنگینی هیچ اسم خانوادگی‌ای که همه درباره‌ش پچ‌پچ کنن.
فقط یک شب معمولی..
یا حداقل…
تا وقتی که صدای یک مرد کنارت بلند شد
—می‌تونم برات یه نوشیدنی بگیرم؟
سر چرخوندی.
پسری بود که قبلاً توی یکی از کلاس‌ها دیده بودیش.
لبخند دوستانه‌ای داشت
چند ثانیه مکث کردی..بعد شونه بالا انداختی
+چرا که نه
پسر لبخند زدو رفت سمت بارمن تو دوباره به لیوانت نگاه کردی
متوجه نشدی…
که چند متر اون‌طرف‌تر.در تاریکی نیمه‌ی بار.کسی از لحظه‌ای که وارد شده بودی…
نگاهش از روی تو برداشته نشده بود.
.دراکو مالفوی.
تکیه داده بود به دیوار،کراواتش شل شده بود.
آستین‌های پیراهنش تا آرنج بالا زده شده بود و لیوان ویسکی‌ای که دستش بود تقریباً دست‌نخورده مونده بود.
چشم‌های خاکستریش روی تو قفل شده بود..
روی لباس کوتاهت.پاهای برهنه‌ات.و دستی که الان روی بار گذاشته بودی.
چند ثانیه بعد…
وقتی اون پسر نوشیدنی رو گذاشت جلوی تو و کمی زیادی نزدیک خم شد…
انگشتای دراکو دور لیوانش محکم شد..
بلیز که کنارش ایستاده بود آروم گفت:
—اون بیچاره نمی‌دونه با کی حرف می‌زنه
تئودور پوزخند زد.
—سه…
بلیز گفت:
—دو…
متیو زیر لب خندید
—یک
همون لحظه پسر ناگهان ساکت شد ،چشم‌هاش برای لحظه‌ای از تو جدا شد و به جایی پشت سرت خیره موند.
تو هنوز متوجه نشده بودی ولی…وقتی صدای قدم‌های آهسته‌ای پشت سرت پیچید.
اول توجه نکردی فکر کردی یکی از دوستاته.
ولی بعد…
اون پسر جلوی تو ناگهان صاف ایستاد
لبخندش محو شد،نگاهش از روی تو رد شد و به کسی پشت سرت خیره موند
اخمش کمی جمع شد..
—اوه
تو ابرو بالا انداختی
+چی؟
ولی قبل از اینکه جواب بده…
یک دست روی پشت صندلی‌ات قرار گرفت،خیلی نزدیک.
خیلی آشنا و بوی عطر سردی که فوراً شناختیش تو هوا پیچید.
قلبت ناخودآگاه یک ضربه جا انداخت‌‌..
صدای آرام و خونسردی کنار گوشت گفته شد:
—فکر کنم مشغول بودی.

لایک:۳۵
دیدگاه ها (۳۹)

درخواستی

درخواستی شینیچیرو

تکپارتی تهیونگ

سناریو ریندو

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.20(روایت از زبان ا.ت)...

رمان:هرگز ترکت نمی‌کنمپارت ۳ ( پارت آخر)ا.ت رو آوردن. طلسم ش...

تک پارتی از جیکغروب بود و پارک تقریباً خلوت شده بود. تو و جی...

هوا رو به تاریکی می‌رفت و حیاط مدرسه تقریباً خالی شده بود. ت...

در خواستی یاندره از کازوتورا

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌78حدود نیم ساعت گذشت.صدای قدم‌هایی روی س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط