پارت ۱۹۲
جونگکوک آخرین تکهی هلو رو خورد، ظرف میوه رو کنار گذاشت و نگاهی به ات انداخت که هنوز چونهاش روی لبهی استخر بود.
— «بریم بالا؟»
ات خمیازهی کوتاهی کشید و همونطور که دستش رو داخل آب حرکت میداد، گفت:
— «اگه پنج دقیقهی دیگه اینجا بمونم، فکر کنم دیگه نتونم راه برم.»
جونگکوک لبخند کمرنگی زد و از جا بلند شد.
— «پس قبل از اینکه تبدیل به ماهی بشی، حرکت کن.»
ات آب رو به سمتش پاشید.
— «خیلی بامزهای.»
— «میدونم.»
ات با اخم نمایشی از استخر بیرون اومد. آب از نوک موهاش روی سنگهای حیاط چکه میکرد و رد خیس پاهاش تا پلههای ورودی کشیده شده بود.
هردوشون بیحرف وارد خونه شدن. سکوت خونه بعد از صدای خندهها و آب، عجیب به نظر میرسید.
جونگکوک مستقیم سمت اتاق رفت.
— «من اول میرم حموم.»
ات فقط سری تکون داد و خودش کنار پنجره ایستاد. از شیشه، نور کمرنگ عصر روی حیاط افتاده بود.
چند دقیقه بعد، صدای باز شدن درِ حمام اومد.
جونگکوک با موهای نیمهخیس بیرون اومد. حولهی کوچیکی روی شونهش انداخته بود و همونطور که با حوله موهاش رو خشک میکرد، سمت کمد رفت. یه شلوار راحتی و تیشرت مشکی پوشید، دوباره حوله رو روی سرش کشید و بعد خودش رو روی تخت انداخت.
— «نوبت توئه.»
ات بدون حرف لباسهای خیسش رو برداشت و وارد حمام شد.
در که بسته شد، صدای دوش توی اتاق پیچید.
جونگکوک گوشیش رو برداشت، چند پیام کاری رو سرسری نگاه کرد و بدون اینکه جواب بده، صفحه رو خاموش کرد. حوصلهی هیچ کاری نداشت.
موهاش تقریباً خشک شده بود. بالش رو زیر سرش جابهجا کرد و همونطور که به سقف خیره شده بود، منتظر موند.
حدود پانزده دقیقه بعد، صدای باز شدن در دوباره اومد.
ات با موهای نمدار بیرون اومد. معلوم بود عجله داشته؛ موهاش فقط با حوله یه خشک کردن سرسری شده بودن و هنوز چند قطره آب از بین تارهاش روی گردنش میلغزید.
یه تیشرت سفید و گشاد جونگکوک رو پوشیده بود که آستینهاش تا نزدیک آرنجش میرسید و قدش هم خیلی پایینتر از حد معمول ایستاده بود.
جونگکوک نگاه کوتاهی بهش انداخت.
— «باز لباس منو کش رفتی؟»
ات شونه بالا انداخت.
— «لباسای تو راحتترن.»
— «این جواب قانعکنندهایه.»
ات لبخند کوچیکی زد، دو قدم برداشت و بدون هیچ هشداری خودش رو روی تخت انداخت.
تشک زیر وزنش تکون خورد.
لحظهی بعد خودش رو توی بغل جونگکوک جا کرد و دستهاش رو دور کمرش حلقه زد.
— «الان بهتر شد.»
جونگکوک زیر لب خندید.
— «تو کلاً از راه قانونی وارد بغل آدم نمیشی.»
— «نه.»
چند دقیقه همونطور موندن.
بعد، بیاینکه چیزی بگن، کمکم جاشون عوض شد.
حالا جونگکوک سرش رو روی سینهی ات گذاشته بود و دستش دور کمرش حلقه شده بود.
ات انگشتهاش رو آروم بین موهای جونگکوک حرکت میداد؛ گاهی موهای بههمریختهش رو کنار میزد و گاهی با ضربههای آروم کف دستش پشتش رو نوازش میکرد.
هیچکدوم حرفی نمیزدن.
فقط صدای یکنواخت کولر و نفسهای آرومشون توی اتاق میپیچید.
خستگی چند روز گذشته، بالاخره فرصت کرده بود خودش رو نشون بده.
کمکم هر دو خوابشون برد.
...
حدود پنج ساعت بعد، سکوت اتاق با لرزش گوشی روی میز کنار تخت شکست.
جونگکوک با اخم چشمهاش رو نیمهباز کرد و بدون اینکه از جاش بلند بشه، دستش رو دراز کرد و گوشی رو برداشت.
اسم «جونگسو» روی صفحه افتاده بود.
تماس رو وصل کرد.
— «بگو.»
صدای جونگسو از اون طرف خط اومد.
— «یادت نره. تا ساعت دوازده باید خونهی پدربزرگ باشین.»
جونگکوک چشمهاش رو بست و خسته جواب داد:
— «باشه.»
— «دیر نکنید.»
— «نمیکنیم.»
تماس قطع شد.
جونگکوک حتی زحمت نگاه کردن به ساعت رو هم به خودش نداد.
گوشی رو دوباره روی میز گذاشت، یه نفس عمیق کشید و بیحرف خودش رو دوباره به ات نزدیک کرد.
دستش رو دورش انداخت و صورتش رو کنار گردنش گذاشت.
ات که هنوز خواب بود، فقط ناخودآگاه کمی جابهجا شد و دوباره توی خواب آروم گرفت.
چند دقیقه بعد، نفسهای منظم هر دو دوباره فضای اتاق رو پر کرد.
...
نزدیک یک ساعت بعد، ات با اخم چشمهاش رو باز کرد.
اول چند ثانیه طول کشید تا بفهمه کجاست.
بعد تیر کشیدن کمرش باعث شد نفسش رو آروم بین دندونهاش حبس کنه.
— «آخ...»
خیلی آروم، طوری که جونگکوک بیدار نشه، دستش رو از زیر سرش بیرون کشید و بازوی جونگکوک رو که دور کمرش حلقه شده بود، با احتیاط کنار زد.
جونگکوک فقط زیر لب چیزی نامفهوم زمزمه کرد اما بیدار نشد.
ات از تخت پایین اومد.
چند لحظه دستش رو روی کمرش گذاشت و سعی کرد دردش کمتر بشه.
بعد با قدمهای آروم از اتاق بیرون رفت و به سمت سرویس بهداشتی حرکت کرد.
— «بریم بالا؟»
ات خمیازهی کوتاهی کشید و همونطور که دستش رو داخل آب حرکت میداد، گفت:
— «اگه پنج دقیقهی دیگه اینجا بمونم، فکر کنم دیگه نتونم راه برم.»
جونگکوک لبخند کمرنگی زد و از جا بلند شد.
— «پس قبل از اینکه تبدیل به ماهی بشی، حرکت کن.»
ات آب رو به سمتش پاشید.
— «خیلی بامزهای.»
— «میدونم.»
ات با اخم نمایشی از استخر بیرون اومد. آب از نوک موهاش روی سنگهای حیاط چکه میکرد و رد خیس پاهاش تا پلههای ورودی کشیده شده بود.
هردوشون بیحرف وارد خونه شدن. سکوت خونه بعد از صدای خندهها و آب، عجیب به نظر میرسید.
جونگکوک مستقیم سمت اتاق رفت.
— «من اول میرم حموم.»
ات فقط سری تکون داد و خودش کنار پنجره ایستاد. از شیشه، نور کمرنگ عصر روی حیاط افتاده بود.
چند دقیقه بعد، صدای باز شدن درِ حمام اومد.
جونگکوک با موهای نیمهخیس بیرون اومد. حولهی کوچیکی روی شونهش انداخته بود و همونطور که با حوله موهاش رو خشک میکرد، سمت کمد رفت. یه شلوار راحتی و تیشرت مشکی پوشید، دوباره حوله رو روی سرش کشید و بعد خودش رو روی تخت انداخت.
— «نوبت توئه.»
ات بدون حرف لباسهای خیسش رو برداشت و وارد حمام شد.
در که بسته شد، صدای دوش توی اتاق پیچید.
جونگکوک گوشیش رو برداشت، چند پیام کاری رو سرسری نگاه کرد و بدون اینکه جواب بده، صفحه رو خاموش کرد. حوصلهی هیچ کاری نداشت.
موهاش تقریباً خشک شده بود. بالش رو زیر سرش جابهجا کرد و همونطور که به سقف خیره شده بود، منتظر موند.
حدود پانزده دقیقه بعد، صدای باز شدن در دوباره اومد.
ات با موهای نمدار بیرون اومد. معلوم بود عجله داشته؛ موهاش فقط با حوله یه خشک کردن سرسری شده بودن و هنوز چند قطره آب از بین تارهاش روی گردنش میلغزید.
یه تیشرت سفید و گشاد جونگکوک رو پوشیده بود که آستینهاش تا نزدیک آرنجش میرسید و قدش هم خیلی پایینتر از حد معمول ایستاده بود.
جونگکوک نگاه کوتاهی بهش انداخت.
— «باز لباس منو کش رفتی؟»
ات شونه بالا انداخت.
— «لباسای تو راحتترن.»
— «این جواب قانعکنندهایه.»
ات لبخند کوچیکی زد، دو قدم برداشت و بدون هیچ هشداری خودش رو روی تخت انداخت.
تشک زیر وزنش تکون خورد.
لحظهی بعد خودش رو توی بغل جونگکوک جا کرد و دستهاش رو دور کمرش حلقه زد.
— «الان بهتر شد.»
جونگکوک زیر لب خندید.
— «تو کلاً از راه قانونی وارد بغل آدم نمیشی.»
— «نه.»
چند دقیقه همونطور موندن.
بعد، بیاینکه چیزی بگن، کمکم جاشون عوض شد.
حالا جونگکوک سرش رو روی سینهی ات گذاشته بود و دستش دور کمرش حلقه شده بود.
ات انگشتهاش رو آروم بین موهای جونگکوک حرکت میداد؛ گاهی موهای بههمریختهش رو کنار میزد و گاهی با ضربههای آروم کف دستش پشتش رو نوازش میکرد.
هیچکدوم حرفی نمیزدن.
فقط صدای یکنواخت کولر و نفسهای آرومشون توی اتاق میپیچید.
خستگی چند روز گذشته، بالاخره فرصت کرده بود خودش رو نشون بده.
کمکم هر دو خوابشون برد.
...
حدود پنج ساعت بعد، سکوت اتاق با لرزش گوشی روی میز کنار تخت شکست.
جونگکوک با اخم چشمهاش رو نیمهباز کرد و بدون اینکه از جاش بلند بشه، دستش رو دراز کرد و گوشی رو برداشت.
اسم «جونگسو» روی صفحه افتاده بود.
تماس رو وصل کرد.
— «بگو.»
صدای جونگسو از اون طرف خط اومد.
— «یادت نره. تا ساعت دوازده باید خونهی پدربزرگ باشین.»
جونگکوک چشمهاش رو بست و خسته جواب داد:
— «باشه.»
— «دیر نکنید.»
— «نمیکنیم.»
تماس قطع شد.
جونگکوک حتی زحمت نگاه کردن به ساعت رو هم به خودش نداد.
گوشی رو دوباره روی میز گذاشت، یه نفس عمیق کشید و بیحرف خودش رو دوباره به ات نزدیک کرد.
دستش رو دورش انداخت و صورتش رو کنار گردنش گذاشت.
ات که هنوز خواب بود، فقط ناخودآگاه کمی جابهجا شد و دوباره توی خواب آروم گرفت.
چند دقیقه بعد، نفسهای منظم هر دو دوباره فضای اتاق رو پر کرد.
...
نزدیک یک ساعت بعد، ات با اخم چشمهاش رو باز کرد.
اول چند ثانیه طول کشید تا بفهمه کجاست.
بعد تیر کشیدن کمرش باعث شد نفسش رو آروم بین دندونهاش حبس کنه.
— «آخ...»
خیلی آروم، طوری که جونگکوک بیدار نشه، دستش رو از زیر سرش بیرون کشید و بازوی جونگکوک رو که دور کمرش حلقه شده بود، با احتیاط کنار زد.
جونگکوک فقط زیر لب چیزی نامفهوم زمزمه کرد اما بیدار نشد.
ات از تخت پایین اومد.
چند لحظه دستش رو روی کمرش گذاشت و سعی کرد دردش کمتر بشه.
بعد با قدمهای آروم از اتاق بیرون رفت و به سمت سرویس بهداشتی حرکت کرد.
- ۴۰.۹k
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط