Silence After The Music: سکوت بعد از موسیقی
Part:1
باران آرام روی شیشه های بزرگ بار می بارید و نور های آبی و بنفش نئون، خیابان خیس را مثل یک رویا روشن کرده بودند.
داخل بار، صدای پیانو در فضا پیچیده بود و همه نگاه ها به صحنه دوخته شده بود.
آدرین نفس عمیقی کشید،میکروفون را محکم تر گرفت و چشم هایش را بست. با اولین نت، سکوت جای خودش را به موسیقی داد.
صدایش گرم و آرام بود؛ صدایی که انگار غم های پنهان دلش را برای غریبه ها تعریف میکرد
وقتی آخرین جمله آهنگ تمام شد، چند ثانیه سکوت برقرار ماند و بعد صدای تشویق تمام سالن را پر کرد.
آدرین با لبخندی خسته تعظیم کوتاهی کرد و از روی صحنه پایین آمد.
همان لحظه نگاهش به مردی افتاد که کنار پیشخوان ایستاده بود.
کت و شلوار مشکی، ساعت نقره ای روی مچ دست و چهره ای آرام که کمتر کسی می توانست احساساتش را بخواند.
آرتیت، مدیر بار.
او فقط سری تکان داد و گفت:«اجرای امشبت خوب بود.»
همین یک جمله کافی بود تا لبخند کوچکی روی لب های آدرین بنشیند.
آدرین آرام جواب داد:« ممنون...»
اما هیچ کدام نمی دانستند که همین گفت و گوی کوتاه، آغاز داستانی خواهد شد که زندگی هر دو را تغییر می دهد.
بیرون، باران هنوز می بارید و ساعت از نیمه شب گذاشته بود...
پارت بعدیی به زودی ✨
#رمان
#رمان_آنلاین
#پارت_اول
#رمان_عاشقانه
#داستان
#بی_ال
#BL
#سکوت_بعد_از_موسیقی
باران آرام روی شیشه های بزرگ بار می بارید و نور های آبی و بنفش نئون، خیابان خیس را مثل یک رویا روشن کرده بودند.
داخل بار، صدای پیانو در فضا پیچیده بود و همه نگاه ها به صحنه دوخته شده بود.
آدرین نفس عمیقی کشید،میکروفون را محکم تر گرفت و چشم هایش را بست. با اولین نت، سکوت جای خودش را به موسیقی داد.
صدایش گرم و آرام بود؛ صدایی که انگار غم های پنهان دلش را برای غریبه ها تعریف میکرد
وقتی آخرین جمله آهنگ تمام شد، چند ثانیه سکوت برقرار ماند و بعد صدای تشویق تمام سالن را پر کرد.
آدرین با لبخندی خسته تعظیم کوتاهی کرد و از روی صحنه پایین آمد.
همان لحظه نگاهش به مردی افتاد که کنار پیشخوان ایستاده بود.
کت و شلوار مشکی، ساعت نقره ای روی مچ دست و چهره ای آرام که کمتر کسی می توانست احساساتش را بخواند.
آرتیت، مدیر بار.
او فقط سری تکان داد و گفت:«اجرای امشبت خوب بود.»
همین یک جمله کافی بود تا لبخند کوچکی روی لب های آدرین بنشیند.
آدرین آرام جواب داد:« ممنون...»
اما هیچ کدام نمی دانستند که همین گفت و گوی کوتاه، آغاز داستانی خواهد شد که زندگی هر دو را تغییر می دهد.
بیرون، باران هنوز می بارید و ساعت از نیمه شب گذاشته بود...
پارت بعدیی به زودی ✨
#رمان
#رمان_آنلاین
#پارت_اول
#رمان_عاشقانه
#داستان
#بی_ال
#BL
#سکوت_بعد_از_موسیقی
- ۲.۱k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط