در جست و جوی حقیقت(پارت 18)

ادامه داستان:زمان حال:
«فروردین امسال بود ... مثل هر روز درگیر پرونده های قتل بودم که بدون هماهنگی قبلی بهم اطلاع دادن آتیش گرفته، به دلایلی هم گروه ما باید تو صحنه حاضر میشد . وقتی رسیدیم سر صحنه تقریبا کل اون ساختمون چهار طبقه سوخته بود ولی وقتی رفتم پیش بقیه آتش نشان ها ، اونا بهم گفتن توی طبقه چهارم صدای گریه دختر بچه ای رو شنیدن ولی نتونستن کسی رو پیدا کنن ، به قول خودشون واگذار کردن به گروه شیش ... یعنی ما . چون وضعیت قرمز بود خودم با نردبون ماشین آتش نشانی رفتم طبقه چهارم . نشتی گاز اتفاق افتاده بود و اکسیژن هم کم بود پس منم با یک ماسک اکسیژن رفتم بالا . وقتی رسیدم ، با هر قدم حس می کردم هر لحظه ممکنه یا سقف نشست کنه یا سقف ریزش کنه . میزان گرما وحشتناک و غیرقابل تحمل بود و حقیقتا تمام طبقه سوخته بود ولی هنوزم آتیش همه جا زبانه می کشید و نصف دَر و دیوار ها ریخته بود . صدای سلفه ضعیف بچه ای رو شنیدم و بی معطلی رفتم سمت منبع صدا یا همون توی اتاقِ نیمه سوخته و... همون دختر کوچولو با لباس آبی و موهای طلایی که گفته بودن ، گوشه ی اتاق افتاده بود . چشم هاش بسته بود . دویدم سمتش ، از روی مچ دستش نبضش رو حس نکردم ولی تونستم نبض ضعیف و آرومش رو از روی گردن احساس کنم . نمی دونم چرا ولی ، بدون هیچ فکری ماسکم رو از روی صورتم برداشتم و روی صورت اون گذاشتم و اون موقع تونستم راحت حس کنم که اکسیژن ... انگار اصلا وجود نداره . ماریا رو بغل کردم و با تمام سرعت دویدم سمت همون پنجره ای که ازش اومدم . فقط چند قدم تا پنجره فاصله داشت ولی پاهام سست شد و چشمام سیاهی رفت . دیگه نتونستم . می دونستم از قبل گروه شیش یک تشک نجات پایین آماده کردن پس ، فقط ماریا رو از پنجره پرت کردم بیرون و دعا کردم کارم دست باشه و بعد از صدای یکی که داد زد "گرفتیمش" سرم سنگین شد و چشم هام بسته .»
شدو یک پایش را روی دیگری گذاشت و یک دستش را روی پایش و سکوت کرد و نگاه نافذش که در عمق آن غمی قدیمی دیده می شد را به پرستار داد . پرستار برای چند ثانیه سکوت اختیار کرد و بعد از آن گلویش را صاف کرد «من...واقعا متاسفم...که این خاطرات رو به یادتون آوردم...ولی ممنونم»
شدو بدون تغیری در حالتش لب زد«می تونم یه درخواستی داشته باشم؟» پرستار با دست پاچگی رو پوش سفیدش را مرتب کرد ، ولی نگاهش را به نگاه سنگین شدو نداد «البته ، بفرمایید»
شدو درحالی که دست هایش را در هم گره می زد و روی پایش می گذاشت با لحنی محکم و مقدار سرد همیشگی اش گفت: «می تونم ماریا رو ببینم؟» پرستار به ساعتی که صدای تیک تاکش اتاق را فرا گرفته بود نگاه کرد و سپس شدو را از نظر گزراند و با تردید گفت:«خب حقیقتا...از زمان ملاقات خیلی وقته گذشته . اما ، من استثنا قائل می شم ... ولی قبلش میشه یک سوال از شما بپرسم؟»
شدو نفسی بیرون داد و با بی میلی گفت :«می شنوم.» پرستار دست هایش را در هم گره داد و سرش را کمی جلو آوَرد و گفت:«اگر شما ماریا رو اینطور نجات دادی ، پس چطور الان حی و حاضر اینجایید؟» شدو به فضای سبز حیاط بیرون که پر از گل های صورتی و رودی کوچک در کنار پیاده رو بود ، نگاه کرد . بعد از مکثی کوتاه لب زد:«تو آمبولانس با دستگاه دفیبریلاتور (همون دستگاه شک قلبی) بهوش اومدم و خبر دادن بعد ازینکه ماریا رو پرت کردم و گرفتنش یکی از اعضای گروه دقیقا قبل اینکه زمین ریزش کنه منو از ساختمون کشید بیرون .»
شدو در همان حالت نشسته بود و گذاشت پرستار در افکارش غوطه ور شود . پرستار بعد از مدتی سکوت همراه با بُهت چشمانش را گشود و آهی کشید . از توی کشوی میز آهنی کلید قدیمی و رنگ پریده ای بیرون کشید و بدون اینکه به قرنیه های قرمز شدو چشم بدوز ، از روی صندلی چرمی ولی قدیمی اش بلند شد و با لحن آرامی گفت:«گفتید ... می خواید ماریا رو ببینید ، درسته؟» شدو در جواب از روی صندلی رنگ و رو رفته بلند شد و کت بلندش همچو شنلی به رنگ پر های کلاغ در باد پنکه رقصید ، و سرش را به نشانه تایید تکان داد
نظر؟
دیدگاه ها (۱۸)

پارت ۴۵

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **فصل دوم - ...

Part "73"☆ویو هانا☆فردای اون شب کذایی، رفتارهای ماریا کاملاً...

ببخشید دیر شد قول میدم فعلا فقط پارت بدم💗دردسر های سه روزه (...

فیک: بابای سخت گیر من — part 16[سوآ آخرین قاشق تیرامیسو رو خ...

Part "71"☆ویو هانا☆از شدت تعجب و حس تنفری که از حرف‌های ماری...

انتخابی بی بازگشت. Part.3

بچه ها! این ادامه پارت ۱۲ هست اگه ندیدید برین اول اونو بخونی...

سایه‌های کلاغ پارت چهل‌ودوم | آخرین کلاغیک سال بعد...دیگر خب...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p76شب، قلعه رو توی سکوت فرو برده بود.باد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط