رمان انتقام ازدواج کامل
فصل سیزدهم — بازی از اینجا شروع میشه
سه روز از اتفاق مهمانی خیریه گذشته بود.
سو-یون پشت میز اتاقش نشسته بود و گزارش نهایی پلیس را میخواند. عاملان شکستن پنجره و ایجاد تهدید شناسایی شده بودند؛ افرادی که به درخواست یکی از واسطههای تجاری تهجون، قصد ترساندن او را داشتند.
پرونده حالا در اختیار مراجع قانونی بود و سو-یون تصمیم داشت اجازه بدهد قانون کارش را انجام دهد.
اما برای تهجون و میرین، نقشهی دیگری داشت.
گوشیاش را برداشت و شمارهی دستیارش را گرفت.
«گزارش قراردادهای شرکت کانگ رو آماده کن. مخصوصاً قراردادهایی که تهجون شخصاً مسئولشونه.»
دستیار پرسید: «قصد دارید با شرکت کانگ وارد رقابت بشید؟»
سو-یون لبخند زد.
«نه. قصد دارم بهشون نشون بدم انتخاب دشمنشون رو اشتباه انجام دادن.»
---
صبح روز بعد، سو-یون برای نخستین بار بهعنوان کارمند بخش روابط عمومی وارد شرکت خانوادگیاش شد.
چند نفر از کارکنان با دیدنش پچپچ کردند. همه انتظار داشتند دختر رئیس، بدون تجربه و فقط با تکیه بر نام خانوادگیاش به جایگاه بالایی برسد.
اما سو-یون از همان ساعت اول مشغول بررسی پروندهها شد.
ظهر، وقتی از جلسه بیرون آمد، برادرش مین-جه را در راهرو دید.
او به پوشههای دست خواهرش نگاه کرد.
«شنیدم امروز توی جلسه پیشنهاد تبلیغاتی جدیدی دادی. ظاهراً مدیرها هم قبولش کردن.»
سو-یون با احتیاط جواب داد: «خب؟»
مین-جه لحظهای سکوت کرد.
«هیچی. فقط فکر نمیکردم واقعاً بتونی از پس کارها بربیای.»
سو-یون لبخند نزد.
«من هم فکر نمیکردم یه روز برای انجام دادن کارم از برادرم تأییدیه بگیرم.»
مین-جه از لحنش جا خورد. میخواست جواب بدهد، اما چیزی نگفت.
وقتی سو-یون دور شد، برای اولین بار به این فکر کرد که شاید سالها خواهرش را دستکم گرفته باشد.
---
عصر، هردین جلوی شرکت منتظر سو-یون بود.
او با دیدن هردین گفت: «باز اومدی دنبالم؟»
«اگه بگم دلم خواسته ببینمت، جوابم رو قبول میکنی؟»
سو-یون لحظهای مکث کرد. انتظار چنین حرف مستقیمی را نداشت.
«تو همیشه اینقدر صریحی؟»
«فقط وقتی نمیخوام چیزی رو پنهان کنم.»
هردین در خودرو را برایش باز کرد.
«امشب میخوام یه جای جدید ببرمت. البته اگه برنامه داشته باشی، اصرار نمیکنم.»
سو-یون به او نگاه کرد. مردی که برخلاف تهجون، برای به دست آوردن او عجله نمیکرد و برخلاف خانوادهاش، تصمیمهایش را به جای او نمیگرفت.
«باشه. امشب باهات میام.»
لبخند هردین آرام و واقعی بود.
«پس امشب رو به من بسپار.»
سو-یون سوار شد، بیآنکه بداند همین قرار ساده قرار است فاصلهی میان آنها را کمتر کند.
اما آن سوی شهر، تهجون گزارش تازهای دریافت کرده بود.
رقیب جدید یکی از قراردادهای مهمش را به دست آورده بود؛ شرکتی که پشت آن، نام هان سو-یون دیده میشد.
تهجون با عصبانیت کاغذ را روی میز انداخت.
«این دختر دقیقاً فکر کرده کیه؟»
میرین که روبهرویش نشسته بود، لبخند عصبی زد.
«هنوز اول راهه. نمیتونه همیشه برنده باشه.»
تهجون تلفنش را برداشت و شمارهی سو-یون را گرفت.
اما او تماس را رد کرد.
چند ثانیه بعد، پیامی برایش فرستاد:
«اگه دربارهی قراردادهاست، با دفتر شرکت تماس بگیر. دیگه مسائل کاری و شخصیمون رو قاطی نمیکنم.»
تهجون با ناباوری به صفحه خیره ماند.
سو-یون دیگر حتی حاضر نبود شخصاً با او حرف بزند.
و این، تازه شروع ماجرا بود.
سه روز از اتفاق مهمانی خیریه گذشته بود.
سو-یون پشت میز اتاقش نشسته بود و گزارش نهایی پلیس را میخواند. عاملان شکستن پنجره و ایجاد تهدید شناسایی شده بودند؛ افرادی که به درخواست یکی از واسطههای تجاری تهجون، قصد ترساندن او را داشتند.
پرونده حالا در اختیار مراجع قانونی بود و سو-یون تصمیم داشت اجازه بدهد قانون کارش را انجام دهد.
اما برای تهجون و میرین، نقشهی دیگری داشت.
گوشیاش را برداشت و شمارهی دستیارش را گرفت.
«گزارش قراردادهای شرکت کانگ رو آماده کن. مخصوصاً قراردادهایی که تهجون شخصاً مسئولشونه.»
دستیار پرسید: «قصد دارید با شرکت کانگ وارد رقابت بشید؟»
سو-یون لبخند زد.
«نه. قصد دارم بهشون نشون بدم انتخاب دشمنشون رو اشتباه انجام دادن.»
---
صبح روز بعد، سو-یون برای نخستین بار بهعنوان کارمند بخش روابط عمومی وارد شرکت خانوادگیاش شد.
چند نفر از کارکنان با دیدنش پچپچ کردند. همه انتظار داشتند دختر رئیس، بدون تجربه و فقط با تکیه بر نام خانوادگیاش به جایگاه بالایی برسد.
اما سو-یون از همان ساعت اول مشغول بررسی پروندهها شد.
ظهر، وقتی از جلسه بیرون آمد، برادرش مین-جه را در راهرو دید.
او به پوشههای دست خواهرش نگاه کرد.
«شنیدم امروز توی جلسه پیشنهاد تبلیغاتی جدیدی دادی. ظاهراً مدیرها هم قبولش کردن.»
سو-یون با احتیاط جواب داد: «خب؟»
مین-جه لحظهای سکوت کرد.
«هیچی. فقط فکر نمیکردم واقعاً بتونی از پس کارها بربیای.»
سو-یون لبخند نزد.
«من هم فکر نمیکردم یه روز برای انجام دادن کارم از برادرم تأییدیه بگیرم.»
مین-جه از لحنش جا خورد. میخواست جواب بدهد، اما چیزی نگفت.
وقتی سو-یون دور شد، برای اولین بار به این فکر کرد که شاید سالها خواهرش را دستکم گرفته باشد.
---
عصر، هردین جلوی شرکت منتظر سو-یون بود.
او با دیدن هردین گفت: «باز اومدی دنبالم؟»
«اگه بگم دلم خواسته ببینمت، جوابم رو قبول میکنی؟»
سو-یون لحظهای مکث کرد. انتظار چنین حرف مستقیمی را نداشت.
«تو همیشه اینقدر صریحی؟»
«فقط وقتی نمیخوام چیزی رو پنهان کنم.»
هردین در خودرو را برایش باز کرد.
«امشب میخوام یه جای جدید ببرمت. البته اگه برنامه داشته باشی، اصرار نمیکنم.»
سو-یون به او نگاه کرد. مردی که برخلاف تهجون، برای به دست آوردن او عجله نمیکرد و برخلاف خانوادهاش، تصمیمهایش را به جای او نمیگرفت.
«باشه. امشب باهات میام.»
لبخند هردین آرام و واقعی بود.
«پس امشب رو به من بسپار.»
سو-یون سوار شد، بیآنکه بداند همین قرار ساده قرار است فاصلهی میان آنها را کمتر کند.
اما آن سوی شهر، تهجون گزارش تازهای دریافت کرده بود.
رقیب جدید یکی از قراردادهای مهمش را به دست آورده بود؛ شرکتی که پشت آن، نام هان سو-یون دیده میشد.
تهجون با عصبانیت کاغذ را روی میز انداخت.
«این دختر دقیقاً فکر کرده کیه؟»
میرین که روبهرویش نشسته بود، لبخند عصبی زد.
«هنوز اول راهه. نمیتونه همیشه برنده باشه.»
تهجون تلفنش را برداشت و شمارهی سو-یون را گرفت.
اما او تماس را رد کرد.
چند ثانیه بعد، پیامی برایش فرستاد:
«اگه دربارهی قراردادهاست، با دفتر شرکت تماس بگیر. دیگه مسائل کاری و شخصیمون رو قاطی نمیکنم.»
تهجون با ناباوری به صفحه خیره ماند.
سو-یون دیگر حتی حاضر نبود شخصاً با او حرف بزند.
و این، تازه شروع ماجرا بود.
- ۴.۸k
- ۲۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط