معامله سیاه 7

ا/ت وقتی دید شوگا از کلمه «پیرمرد» تا این حد برافروخته شده، پوزخندش عمیق‌تر شد. او با لحنی که انگار دارد یک کشف بزرگ علمی را اعلام می‌کند، گفت:

ا/ت گفت: «اوه، صبر کن ببینم... من فکر کردم داری شوخی می‌کنی که می‌گی جوانی! تو ۳۵ سالته! ۳۵ سال! یعنی رسماً وارد میانسالی شدی، پیرمرد زودجوش. تعجبی نداره که انقدر بی‌اعصابی، لابد بحران میانسالی زودرس گرفتی!»



شوگا که حالا واقعاً از کوره در رفته بود، فریاد زد:
شوگا گفت: «۳۵ سال سنِ اوجِ پختگی یه مرده! تو چی می‌فهمی؟ تو فقط یه بچه لجبازی که جز غر زدن کار دیگه‌ای بلد نیست!»

ا/ت بدون ذره‌ای عقب‌نشینی، با انگشت اشاره‌اش به پیشانی شوگا اشاره کرد:
ا/ت گفت: «پختگی؟ کدوم پختگی؟ این خط‌های اخم روی پیشونیت داد می‌زنن که داری پیر می‌شی. ۳۵ سال... واقعاً که! تو الان باید بشینی گوشه حیاط و نوه‌هات رو تماشا کنی، نه اینکه راه بیفتی دنبال من و کتاب‌هام رو آتیش بزنی. پیرمردِ عصبیِ ۳۵ ساله!»


شوگا که دیگر کلمات هم یاری‌اش نمی‌کردند، فقط با ناباوری به او نگاه کرد. او در ذهن خود تمام راه‌های ساکت کردن یک نفر را مرور کرد، اما انگار هیچ‌کدام روی این «رادیوی خراب» اثر نداشت.

او با صدایی که از شدت حرص دورگه شده بود، گفت:
شوگا گفت: «ا/ت فقط برو توی اتاقت. قبل از اینکه واقعاً یادم بره ۳۵ سالمه و مثل یه پیرمردِ بی‌اعصاب باهات برخورد کنم، از جلوی چشمام دور شو!»

ا/ت در حالی که از روی صندلی بلند می‌شد تا با پیروزی صحنه را ترک کند، زیر لب اما طوری که او بشنود، ادامه داد:
ا/ت گفت: «باشه، میرم پیرمرد. برو یه چای نبات بخور واسه اعصابت خوبه، سن که بالا میره فشار خون هم خطرناک میشه...»

شوگا لیوان روی میز را برداشت و با تمام قدرت به سمت دیوار کوبید. صدای خرد شدن شیشه با صدای خنده ریز و روی اعصاب ا/ت در راهرو آمیخته شد..
صدای خرد شدن ناگهانی لیوان و برخورد تکه‌های شیشه به دیوار، مثل انفجار یک بمب در فضای ساکت آشپزخانه پیچید. ا/ت که تا آن لحظه با زبان تندش می‌تاخت، اصلاً انتظار چنین واکنشی را نداشت.

با صدای مهیب شکستن، جیغ بلندی کشید و از ترس، تمام غرور و لجبازی‌اش را در یک لحظه فراموش کرد. او بی‌اختیار به سمت تنها تکیه‌گاهی که در آن نزدیکی بود پرید؛ یعنی درست در آغوش همان «پیرمرد زودجوشی» که تا چند ثانیه پیش داشت مسخره‌اش می‌کرد.

ا/ت بازوهایش را دور گردن شوگا حلقه کرد و سرش را در گودی شانه او پنهان کرد، در حالی که بدنش از شدت شوک می‌لرزید.



شوگا که هنوز از شدت عصبانیت نفس‌نفس می‌زد و مشتش از ضربه‌ای که به میز زده بود می‌سوخت، ناگهان با سنگینی وزن ا/ت و حلقه شدن دست‌های او دور گردنش، در جا خشک شد. خشمش مثل آبی که روی آتش بریزند، فروکش کرد و جایش را به بهت و حیرت داد.

او که انتظار داشت ا/ت با شنیدن صدای شکستن لیوان، جیغ بزند و فرار کند یا حتی بیشتر غر بزند، حالا او را در آغوش داشت. بوی ملایم موهای ا/ت و لرزش بدن او، تمام افکار جنگجویانه شوگا را از بین برد.

شوگا ابتدا دست‌هایش را با تردید در هوا نگه داشت؛ نمی‌دانست باید او را عقب بزند یا آرام کند. اما وقتی حس کرد ا/ت از ترس نفسش را حبس کرده، ناخودآگاه یکی از دست‌هایش را پشت کمر او گذاشت و با لحنی که دیگر اثری از فریاد در آن نبود، اما هنوز رگه‌هایی از کلافگی داشت، زمزمه کرد:

شوگا گفت: «دیدی؟... دیدی بالاخره ساکت شدی؟ فقط همین لازم بود؟»

ا/ت که هنوز قلبش به شدت می‌تپید، با صدایی لرزان و گرفته، در حالی که صورتش را از شانه او بلند نمی‌کرد، نالید:
ا/ت گفت: «خیلی... خیلی وحشی هستی... پیرمردِ دیوونه...»

شوگا پوزخند تلخی زد، اما این بار نه از روی حرص، بلکه از روی تسلیم. او فهمید که این دختر، حتی وقتی از ترس می‌لرزد هم دست از لقب دادن به او برنمی‌دارد.

شوگا گفت: «اگه وحشی‌ام، پس چرا بهم چسبیدی؟ ول کن برو توی اتاقت.»

اما ا/ت، با وجود تمام غرور پایمال شده‌اش، دست‌هایش را محکم‌تر کرد و با صدایی که به سختی شنیده می‌شد، گفت:
ا/ت گفت: «نمی‌تونم... پاهام حس ندارن... همه‌اش تقصیر توئه...»
دیدگاه ها (۱)

بونتن — «آهنگی که برای مایکی خوانده شد»بار، طبق معمول، پر از...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟼 | صدای قلبیک هفته بعد.بالاخره روز ارائه‌ی پروژه...

🩷 hׁׅ֮υׁׅꭈׁׅtׁׅ — پارت سومروز بعد، ا/ت طبق معمول بعد از کلاس...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒 | چیزی بیشتر از دوستیزمستان سئول از راه رسید.برف آرام...

فاصله یک لبخند تا جنون

ا/ت هنوز به پیام سوکجین خیره شده بود.«رسیدی؟»پیام ساده‌ای بو...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 4 | چیزی که نمی‌توانست پنهانش کندصبح دوشنبه، دانش...

هم‌سلولی خطرناک (part7) ÷ بالاخره پیداتون کردمروزنامه از دست...

پارت سوم | «قرار نیست برم»ا/ت گوشی را از روی میز برداشت.— چر...

عشق بی پایان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط