Fate is predetermined.
part: 30
با حس سردرد و سوزش توی دستش چشم هاش رو باز کرد
نگاهی به اطراف انداخت و میسون رو دید
میسون نگران با چشم هایی قرمز به سمتش اومد
میسون: خوبی؟
مینا: چی شده؟ چرا سِروم زدن بهم
میسون سکوت کرد و یول نزدیک شد"عزیزم خوبی؟"
مینا که انگار جرقه ای توی ذهنش خورد مثل برق گرفته ها بلند شد
مینا: الیزا...الیزا برگشت؟
میسون: نه هنوز ولی جونگکوکم پیششه نگران نباش
مینا: ساعت چنده؟
یول: یک و نیم شب
مینا اشک توی چشم هاش حلقه زد و بی جون به تاج تخت تکیه داد
میسون: بیا اب بخور
مبنا: بلایی که قرار بود سر من بیاد سر دخترم اومد
یول که سعی در کنترل خودش داشت از تخت فاصله گرفت و به سمت تراس رفت
یول: مینا، من گفته بودم برنگردیم، یجوری سر میکردیم دیگه، الان ببین اوضامون رو
مینا چشم هاش رو بست و سکوت کرد، حق با یول بود
______________
-:من خستم برگردیم
+:من میخوام یکم لب ساحل بشینم
-:بیا بریم یروز دیگه میشینی
+:نمیخوام!
جونگکوک فکش منقبض شد و دستی به صورتش کشید
از لحبازی های دختر دیگه کامل کلافه شده بود
-:پشت سرم بیا...و...مجبورم نکن دوباره به زور ببرمت
جونگکوک بعد از حرفش شروع کرد به رفتن به سمت ماشین و الیزا هم ناچار پشتش حرکت کرد
-:انگار فقط حرف زور حالیته نه؟
+:زور؟ من؟
الیزا خنده ای کرد و ادامه داد" نمیخوام دستت بهم بخوره جناب"
-:قانون شماره یک زندگی، هیچوقت نقطه ضعفتو به کسی نگو
+:قراره ازش استفاده کنی؟
-:نمیدونم، شاید
+:منم راه های خودمو دارم
جونگکوک وایساد و سرشو کج کرد و چشم هاش رو ریز " مثله؟ "
الیزا از راه رفتن وای نستاد و شونه ای بالا انداخت و از جونگکوک جلو زد
با حس سردرد و سوزش توی دستش چشم هاش رو باز کرد
نگاهی به اطراف انداخت و میسون رو دید
میسون نگران با چشم هایی قرمز به سمتش اومد
میسون: خوبی؟
مینا: چی شده؟ چرا سِروم زدن بهم
میسون سکوت کرد و یول نزدیک شد"عزیزم خوبی؟"
مینا که انگار جرقه ای توی ذهنش خورد مثل برق گرفته ها بلند شد
مینا: الیزا...الیزا برگشت؟
میسون: نه هنوز ولی جونگکوکم پیششه نگران نباش
مینا: ساعت چنده؟
یول: یک و نیم شب
مینا اشک توی چشم هاش حلقه زد و بی جون به تاج تخت تکیه داد
میسون: بیا اب بخور
مبنا: بلایی که قرار بود سر من بیاد سر دخترم اومد
یول که سعی در کنترل خودش داشت از تخت فاصله گرفت و به سمت تراس رفت
یول: مینا، من گفته بودم برنگردیم، یجوری سر میکردیم دیگه، الان ببین اوضامون رو
مینا چشم هاش رو بست و سکوت کرد، حق با یول بود
______________
-:من خستم برگردیم
+:من میخوام یکم لب ساحل بشینم
-:بیا بریم یروز دیگه میشینی
+:نمیخوام!
جونگکوک فکش منقبض شد و دستی به صورتش کشید
از لحبازی های دختر دیگه کامل کلافه شده بود
-:پشت سرم بیا...و...مجبورم نکن دوباره به زور ببرمت
جونگکوک بعد از حرفش شروع کرد به رفتن به سمت ماشین و الیزا هم ناچار پشتش حرکت کرد
-:انگار فقط حرف زور حالیته نه؟
+:زور؟ من؟
الیزا خنده ای کرد و ادامه داد" نمیخوام دستت بهم بخوره جناب"
-:قانون شماره یک زندگی، هیچوقت نقطه ضعفتو به کسی نگو
+:قراره ازش استفاده کنی؟
-:نمیدونم، شاید
+:منم راه های خودمو دارم
جونگکوک وایساد و سرشو کج کرد و چشم هاش رو ریز " مثله؟ "
الیزا از راه رفتن وای نستاد و شونه ای بالا انداخت و از جونگکوک جلو زد
- ۶۵۴
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط