تک پارتی لورنزو
با دوستات روی کاناپه نشسته بودین و با هم بحث میکردین راجب کارایی که میخوایین تو کریسمس با هم انجام بدین!
ا.ت:من نمیتونم برای اسکی بیام!والدینم اجازه نمیدن میدونین که خیلی حساسن بچهها
هلن:با هم میپیچونیمشون
همچنان به صحبت کردن ادامه میدادین ولی نگاه سنگینی روت بود سرتو بالا آوردی و نگاهت به پسرای همگروهیت افتاد
دریکو:هلن کیو قراره بپیچونی؟
هلن:سلام داداشی کی اومدی؟خسته نباشی بازی چطور بود؟
دریکو:کیو قراره بپیچونی؟
هلن:باور کن هیچکس
دریکو:بدون که اگه کار اشتباهی انجام بدی بابا زود میفهمه و حسابتو میرسه
دریکو رفت که هلنم زود بلند شد و پشت سرش رفت
لنا:بچهها بعدا حرف میزنیم واقعا خستهم
همه دخترا بلند شدن و رفتن و فقط تو مونده بودی که کتابتو برداشتی و مشغول شدی
سرتو بالا آوردی که لورنزو رو دیدی که به مبل تکیه داده بود و دستش زیر چونهش بود و نگاهت میکرد سوالی نگاهش کردی که بلند شد و اومد جلوتر و نشست کنارت یکم ازش فاصله گرفتی که دستشو دور کمرت پیچید
"فاصله نگیر پرنسس"
نگاهتو با تعجب بهش دادی اولین بار بود که یکی پرنسس صدات میکرد
"چیشده که این طوری حواس پرت شدی؟تو این کتابو قبل از اینکه زمین بزاریش تموم کرده بودی چرا دوباره خوندیش؟"
"تو از کجا میدونی؟"
"جواب بده پرنسس منم جواب تو رو میدم"
"بعضی از بخشهاشو که بیشتر دوست داشتمو هایلایت کردم"
"پس مشکلی نیست؟"
"نه حالا تو جوابمو بده"
"من حواسم بهت هست عزیزم"
"عجیب رفتار میکنی چرا؟عزیزم؟پرنسست؟ما فقط دوستیم"
"نه نیستیم حداقل برای من اینطوری نیست"
"منظورت چیه؟"
"عاشقتم پرنسس"
با تعجب به پسر کنارت که معلوم بود از حرفش زرهای هم خجالت زده نشده نگاه میکردی چند ثانیه گذشت و تو تازه متوجه موضوع شدی اون بهت اعتراف کرده بود!مثل دیوونهها بلند شدی و زود به سمت اتاقت دویدی روز بعد روی میزت یه شاخه گل رز سرخ و یه نوت دیدی<هر وقت آماده بودی بهم خبر بده تا برای قرار اولمون آماده بشم پرنسس>
(خب خب دیگه فعلا چند روز آف میشم امتحان شیمی دارم که نقطه ضعفمه و باید حسابی تلاش کنم🤍🤓)
ا.ت:من نمیتونم برای اسکی بیام!والدینم اجازه نمیدن میدونین که خیلی حساسن بچهها
هلن:با هم میپیچونیمشون
همچنان به صحبت کردن ادامه میدادین ولی نگاه سنگینی روت بود سرتو بالا آوردی و نگاهت به پسرای همگروهیت افتاد
دریکو:هلن کیو قراره بپیچونی؟
هلن:سلام داداشی کی اومدی؟خسته نباشی بازی چطور بود؟
دریکو:کیو قراره بپیچونی؟
هلن:باور کن هیچکس
دریکو:بدون که اگه کار اشتباهی انجام بدی بابا زود میفهمه و حسابتو میرسه
دریکو رفت که هلنم زود بلند شد و پشت سرش رفت
لنا:بچهها بعدا حرف میزنیم واقعا خستهم
همه دخترا بلند شدن و رفتن و فقط تو مونده بودی که کتابتو برداشتی و مشغول شدی
سرتو بالا آوردی که لورنزو رو دیدی که به مبل تکیه داده بود و دستش زیر چونهش بود و نگاهت میکرد سوالی نگاهش کردی که بلند شد و اومد جلوتر و نشست کنارت یکم ازش فاصله گرفتی که دستشو دور کمرت پیچید
"فاصله نگیر پرنسس"
نگاهتو با تعجب بهش دادی اولین بار بود که یکی پرنسس صدات میکرد
"چیشده که این طوری حواس پرت شدی؟تو این کتابو قبل از اینکه زمین بزاریش تموم کرده بودی چرا دوباره خوندیش؟"
"تو از کجا میدونی؟"
"جواب بده پرنسس منم جواب تو رو میدم"
"بعضی از بخشهاشو که بیشتر دوست داشتمو هایلایت کردم"
"پس مشکلی نیست؟"
"نه حالا تو جوابمو بده"
"من حواسم بهت هست عزیزم"
"عجیب رفتار میکنی چرا؟عزیزم؟پرنسست؟ما فقط دوستیم"
"نه نیستیم حداقل برای من اینطوری نیست"
"منظورت چیه؟"
"عاشقتم پرنسس"
با تعجب به پسر کنارت که معلوم بود از حرفش زرهای هم خجالت زده نشده نگاه میکردی چند ثانیه گذشت و تو تازه متوجه موضوع شدی اون بهت اعتراف کرده بود!مثل دیوونهها بلند شدی و زود به سمت اتاقت دویدی روز بعد روی میزت یه شاخه گل رز سرخ و یه نوت دیدی<هر وقت آماده بودی بهم خبر بده تا برای قرار اولمون آماده بشم پرنسس>
(خب خب دیگه فعلا چند روز آف میشم امتحان شیمی دارم که نقطه ضعفمه و باید حسابی تلاش کنم🤍🤓)
- ۶۹.۰k
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط