سفیر کبیر Grand Ambassador

پارت ۱۴۷
نمی دانستم باید چکار کنم آیا باید روی شکل خاصی تمرکز میکردم یا اینکه گفتن همین کلمات کافی هستند. باید به حرفهای پدربزرگم اطمینان میکردم چشمانم را بستم و در ذهنم با صدای بلندی گفتم «حالت ممنوعه» هیچ نمیدانستم این کار تأثیری دارد یا نه اما زمانیکه چشمانم را باز کردم متوجه عصایم شدم که همچون ژله ای نرم تکان می.خورد تکانهایی که حتی احساسشان هم نمیکردم در یک چشم بهم زدن احساس
کردم، دستم شروع به داغ شدن کرد و با دیدن روکش شیشه ای روی دستم که به رنگ آبی آسمانی بود، شگفت زده شدم.
حتی تصورش هم نمیکردم که این کار به این آسانی باشد؛ هر چند اگر پدربزرگم در این مورد با من حرف نمیزد، هرگز به ذهنم خطور نمیکرد که عصایم چنین حالتی هم دارد نگاهم روی مچ دستم قفل شد و بالا دادن آستین لباسم متوجه روکشی چوبی سیاه رنگی شدم که رگه های آبی در میان آن خودنمایی می کرد و تا نزدیکی آرنج دستم بالا آمده بود هیچ وزنی را از جانب آن احساس نمیکردم مانند پر سبک بود.
با تعجب از پدربزرگم پرسیدم :
- همین!؟
پدربزرگم ابرو درهم کشیده بود و به نظر میرسید که از تغییر عصا به این سرعت تعجب کرده باشد. او با لحن عجیبی گفت :
- خیال میکنی ساده ست من و دوستم شش ماه زحمت کشیدیم تا تونستیم با عصامون ارتباط برقرار کنیم.
- جدا!؟
ـ عصای تو وابستگی عجیبی بهت داره حتی از بچگی هم به طرز عجیبی ازت حمایت میکرد. من تا حالا ندیدم یک عصا بدون فرمان صاحبش ازش دفاع کنه اما این عصا ... طوری به نظر میرسه که انگار از اول فقط برای تو ساخته شده. پس اینکه به راحتی این کار رو انجام دادی قابل توجیهه اما نباید به خاطر این مغرور بشی. در حالیکه با دستم بازی می کردم، به آرامی پرسیدم:
ـ حالا با این حالت جدید چکار میشه کرد؟
او به نقطه ای اشاره کرد و همزمان طلسمی نازک و بلند همچون شلاق از نوک انگشت اشاره او خارج شد. او در حین اجرای طلسم گفت:
ـ یکی از مزایاش اینه که به راحتی میتونی تنها با حرکت دست جادو کنی این حالت جادوی متمرکز رو به طور دلخواه از بدن خارج میکنه مثل توانایی جادو با دست و این مزایای زیادی داره
او مکثی کرد و گفت :
ـ حالا ازت میخوام طلسم ان وسيكا رو اجرا کنی همانطوریکه در توضیحاتش نوشته با اضافه کردن نام یک طلسم میشه از میزان حداکثر قدرتی که میتونی یک طلسم رو اجرا کنی آگاه بشی بعدش باید روی سنجش میزان تواناییات در کم و زیاد کردن میزان انرژی که به اجرای این طلسم اختصاص میدی کار کنی
پدر بزرگم به من اشاره کرد تا به مرکز سکوی تمرینات بروم و گفت:
ـ میخوام در مورد نحوه اجرای این طلسم برات توضیح بدم برای اجرای چنین طلسمی ابتدا همزمان با چرخش دست از ناحیه مچ تو باید واژه ان رو به طور کشدار بیان کنی و همزمان با بالا آوردن دستت به روبرو اشاره کنی و تکه دوم «وسیکا رو با قدرت بیان کنی و به یک نقطه اشاره کنی.
در تمام مدت به دقت به حرفهای او گوش فرا میدادم در این اواخر به راحتی میتوانستم تنها در یکبار سعی طلسمی را اجرا کنم و این برای من پیشرفت بزرگی محسوب میشد.
ـ بعدش چی مگه نباید طلسم رو برای امتحان بهش اضافه کنم؟
پدربزرگ سری تکان داد و گفت :
- نه کاری که بهت میگم رو انجام بده.
بی هیچ تعللی جزء به جزء حرفهای پدر بزرگم را اجرا کردم و همزمان با به حرکت درآمدن جریان انرژی جادویی که درون بدنم احساس میکردم تکه پایانی طلسم را اجرا کردم همزمان با جمع شدن انرژی زیادی در نوک انگشتم و خارج شدن آن از نوک انگشتم با شدت زیاد به سمت عقب پرتاب شدم؛ در لحظه آخر قبل از اینکه سرم به سنگهای اطراف زمین برخورد کند پدربزرگ با جادویی من را در هوا گرفت.
در حالیکه از پا در میان هوا آویزان بودم پدربزرگم به آرامی من را روی زمین گذاشت. پدربزرگ با شگفتی
گفت:
- الفرد ... ببین چی درست کردی
به سمت زمین برگشتم و با دیدن کره سفید و درخشانی که در مرکز زمین قرار داشت، به سمت پدربزرگم برگشتم من کره ای متراکم از جادوی خالص ساخته بودم این تنها احساسی بود که داشتم پدربزرگم سری
تکان داد و خطاب به من گفت :
- این اصلا خوب نیست.
من که متوجه منظورش نشده بودم با تردید پرسیدم :
- یعنی این؛ اون چیزی نیست که باید باشه؟
پدربزرگ به سمت من برگشت و با لحنی متفکرانه گفت:
- تراکم چنین جادویی اون هم به این شکل خیلی خطرناکه
پنج دقیقه ای طول کشید تا کره ناپدید شد و در این مدت پدربزرگم تنها به کره ای چشم دوخته بود که همچون غنچه گلی از هم باز میشد و همزمان با پخش شدن ذرات نورانی و سفید که توسط جریان باد از ما دور
میشدند از بین رفت.
دیدگاه ها (۰)

LESSON

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟒ویو اِریامرد اسلحه رو دوباره بالا آورد...

چند پارتی

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_56فصل بیست‌وپنج...

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮✦ پارت ۸۷ | آخرین اجرای م...

پارت ۱۹۷

پارت ۳۶ صبح روز بعد، با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم.با خوا...

𐙚₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕07⊹˚₊𐙚کوک:ـ نمی‌دونم، شاید مثلاً بری ب...

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت سومویو تهیونگ:جشن تموم شده بود، ام...

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت چهارم | «تقریباً لو رفت»روز بعد، ا/...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط