my dad
نویسنده:@moonand
فصل۲
part:17
ویو نویسنده:
بعد از اون خوابه بعد از ظهر هیون و فلیکس با گربه کوچولو رفتن طبیعت رو بگردن....البته که هیون اصرار داشت نرن تا حال فلیکس خوب بشه..و البته که فلیکس پا فشاری کرده بود و در آخر رفتن و طبیعت رو گشتم....الآنم داشتنشام میخوردن...فلیکس حسه بدی داشت....واقعا حاله بدی داشت..هم روحی هم جسمی.....وقتی غذا خوردن تصمیم گرفتن تو اتاق بخوابن....پس با گربه کوچولو رفتن بالا و روی تخت خوابیدن...گربه پایین تخت خوابید...فلیکس رفت نزدیک و رفت توی بغل هیون...سرشو مثل همیشه روی سینه هیونش گذاشت....عطر و گرمای وجود هیونش خیلی حالش رو بهتر میکرد...هیونش هم موهای فرشته اش رو نوازش میکرد... فلیکس سرشو بلند کرد و به هیون نگاه کرد...بعد آروم گفت
ف:هیون
ه:جانم
ف: چرا همیشه اینطوری میشه؟
هیونجین نگاهش رو داد به فلیکس
ه:چی چطوری میشه فرشته
ف:چرا همیشه توی اوج خوشحالی این طوری میشه؟(بغض)
هیونجین صورت فلیکس رو کمی فاصله داد و نگاهش کرد...چشماش پر و در مرز گریه بود...
ه:چیشده؟؟چرا داری گریه میکنی قشنگم؟؟
ف:هیون....چرا باید مریض بشم...چرا نمیشه یکم..فقط یکم حالم خوب باشه(بغض شدید)
ه::فرشتهی من؟؟قشنگ من؟؟چرا ناراحتی؟چیزی نیست باشه؟زود خوب میشی...باشه؟
ف:ه..هیون...من..هق...من خیلی اذیتت میکنم...مگه نه؟؟همش مثل..هق..باری روی دوشتم
ه:لیکس؟....چرا اینو میگی قشنگم...تو مهم ترین فرد زندگی منی...تو بار نیستی...تو عشق منی....لیکس؟؟اینو بدون من هیچوقت از محافظت و مراقبت از تو خسته نمیشم...همیشه پیشتم تا کمکت کنم....باشه؟؟
لیکس محکم هیون رو بغل کرد و بیشتر سرشو داخل سینه هیون فرو برد.... احساس امنیتی که هیونش با حرفاش بهش میداد رو هیچکس نمیداد
ف:ب..باشه
هیون لبخندی زد و کمر لیکس رو نوازش کرد...چرا باید فرشته اش همچین احساسی کنه؟؟
ه:من همیشهی همیشه مراقبتم و کنارتم....نیازی نیست همچین فکری کنی
ف:اوهوم
ه:خوبه....شب بخیر فرشته ی من
ف:شب بخیر هیونم
هردو لبخندی زدن و بعد چشم هاشون رو بستن و خیلی زود در کنار هم خوابشون برد
واییی فرشته کوچولو هام میا مریض شده گفت شاید دیر به دیر پارت بده امیدوارم زود حالت خوب بشه فرشته کوچولو ✨🎀🛐
فصل۲
part:17
ویو نویسنده:
بعد از اون خوابه بعد از ظهر هیون و فلیکس با گربه کوچولو رفتن طبیعت رو بگردن....البته که هیون اصرار داشت نرن تا حال فلیکس خوب بشه..و البته که فلیکس پا فشاری کرده بود و در آخر رفتن و طبیعت رو گشتم....الآنم داشتنشام میخوردن...فلیکس حسه بدی داشت....واقعا حاله بدی داشت..هم روحی هم جسمی.....وقتی غذا خوردن تصمیم گرفتن تو اتاق بخوابن....پس با گربه کوچولو رفتن بالا و روی تخت خوابیدن...گربه پایین تخت خوابید...فلیکس رفت نزدیک و رفت توی بغل هیون...سرشو مثل همیشه روی سینه هیونش گذاشت....عطر و گرمای وجود هیونش خیلی حالش رو بهتر میکرد...هیونش هم موهای فرشته اش رو نوازش میکرد... فلیکس سرشو بلند کرد و به هیون نگاه کرد...بعد آروم گفت
ف:هیون
ه:جانم
ف: چرا همیشه اینطوری میشه؟
هیونجین نگاهش رو داد به فلیکس
ه:چی چطوری میشه فرشته
ف:چرا همیشه توی اوج خوشحالی این طوری میشه؟(بغض)
هیونجین صورت فلیکس رو کمی فاصله داد و نگاهش کرد...چشماش پر و در مرز گریه بود...
ه:چیشده؟؟چرا داری گریه میکنی قشنگم؟؟
ف:هیون....چرا باید مریض بشم...چرا نمیشه یکم..فقط یکم حالم خوب باشه(بغض شدید)
ه::فرشتهی من؟؟قشنگ من؟؟چرا ناراحتی؟چیزی نیست باشه؟زود خوب میشی...باشه؟
ف:ه..هیون...من..هق...من خیلی اذیتت میکنم...مگه نه؟؟همش مثل..هق..باری روی دوشتم
ه:لیکس؟....چرا اینو میگی قشنگم...تو مهم ترین فرد زندگی منی...تو بار نیستی...تو عشق منی....لیکس؟؟اینو بدون من هیچوقت از محافظت و مراقبت از تو خسته نمیشم...همیشه پیشتم تا کمکت کنم....باشه؟؟
لیکس محکم هیون رو بغل کرد و بیشتر سرشو داخل سینه هیون فرو برد.... احساس امنیتی که هیونش با حرفاش بهش میداد رو هیچکس نمیداد
ف:ب..باشه
هیون لبخندی زد و کمر لیکس رو نوازش کرد...چرا باید فرشته اش همچین احساسی کنه؟؟
ه:من همیشهی همیشه مراقبتم و کنارتم....نیازی نیست همچین فکری کنی
ف:اوهوم
ه:خوبه....شب بخیر فرشته ی من
ف:شب بخیر هیونم
هردو لبخندی زدن و بعد چشم هاشون رو بستن و خیلی زود در کنار هم خوابشون برد
واییی فرشته کوچولو هام میا مریض شده گفت شاید دیر به دیر پارت بده امیدوارم زود حالت خوب بشه فرشته کوچولو ✨🎀🛐
- ۱۶.۰k
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط